Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 171 (8 milliseconds)
English
Persian
give voice to
<idiom>
احساس ونظرت رابیان کن
Other Matches
extrasensory
ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst
احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
synesthesia
احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
sensing
احساس
feeling
احساس
sensations
احساس
sensation
احساس
feelings
احساس
aesthesiogenic
احساس زا
sentiment
احساس
sense line
خط احساس
thick skinned
بی احساس
percipience
احساس
appriciation
احساس
impression
احساس
impressions
احساس
apathetic
بی احساس
apperception
احساس
senses
حس احساس
sensed
احساس
sensed
حس احساس
sense
احساس
senses
احساس
sense
حس احساس
esthesis
احساس
gusto
احساس
aesthsis
احساس
dual sensation
احساس دوگانه
esthesiometer
احساس سنج
sense organ
عامل احساس
sense switch
گزینهء احساس
itchiness
احساس خارش
malease
احساس مرض
limen
استانه احساس
carebaria
احساس فشار در سر
impassible
فاقد احساس
guilt feeling
احساس گناه
feeling of inadequacy
احساس بی کفایتی
euthymia
احساس سرحالی
feeling of inadequacy
احساس نابسندگی
sense wire
سیم احساس
sensorium
مرکز احساس
dreaded
<adj.>
پر از احساس هراس
perished
[British]
[colloquial]
[feeling extremely cold]
<adj.>
احساس یخ زدگی
chilled to the bones
<idiom>
احساس یخ زدگی
really
احساس میکنم
pang
احساس بد وناگهانی
subjective sensation
احساس غیرعینی
supersensory
مافوق احساس
aggro
احساس پرخاشگری
heavy heart
<idiom>
احساس ناراحتی
tail between one's legs
<idiom>
احساس شرمندگی
sensation of hunger
احساس گرسنگی
feel
احساس کردن
feeler
احساس کننده
stolid
فاقد احساس
nostalgia
احساس غربت
feelers
احساس کننده
perception
دریافت احساس
perceptions
دریافت احساس
appreciate
احساس کردن
appreciated
احساس کردن
appreciates
احساس کردن
antipathy
احساس مخالف
handles
احساس بادست
appreciating
احساس کردن
feels
احساس کردن
humiliation
احساس حقارت
aesthesia
قوه احساس
malaise
احساس مرض
senses
احساس کردن
sensibilities
احساس ودرک هش
sensibility
احساس ودرک هش
sensed
احساس کردن
stolidly
فاقد احساس
sense
احساس کردن
handle
احساس بادست
amenability
احساس مسئولیت
feel a bit under the weather
<idiom>
[یک کم احساس مریضی کردن]
too big for one's breeches/boots
<idiom>
احساس بزرگی کردن
wamble
احساس تهوع کردن
hate one's guts
<idiom>
احساس انزجار از کسی
To feel lonely (lonesme).
احساس تنهائی کردن
feel like a million dollars
<idiom>
احساس خوبی داشتن
to be humbled
احساس فروتنی کردن
warm one's blood/heart
<idiom>
احساس راحتی کردن
ill at ease
<idiom>
احساس عصبانیت وناراحتی
forefeel
ازپیش احساس کردن
to freeze
احساس سردی کردن
to feel humbled
احساس فروتنی کردن
to feel cold
احساس سردی کردن
a pang of hunger
احساس ناگهانی گرسنگی
unreality feeling
احساس ناواقعی بودن
traction sensation
احساس کشیدگی پوست
referred sensation
احساس جابه جا شده
scunner
احساس نفرت کردن
palpability
قابل احساس و لمس
apperceptive
وابسته به درک و احساس
ahedonia
فقدان احساس لذت
sense winding
سیم پیچ احساس
anhedonia
فقدان احساس لذت
inapprehensible
نامفهوم غیرقابل احساس
impercipient
بی احساس ادم بی بصیرت
to be humbled
احساس شکسته نفسی کردن
hunched
فن احساس وقوع امری در اینده
hunches
فن احساس وقوع امری در اینده
prenotion
احساس قبلی نسبت بچیزی
hunching
فن احساس وقوع امری در اینده
I feel faint with hunger.
از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
Do you feel hungry?
شما احساس گرسنگی می کنید؟
I've got the munchies.
یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
amoral
بدون احساس مسئولیت اخلاقی
to feel a pang of jealousy
ناگهانی احساس حسادت کردن
impassibly
بی نشان دادن احساس درد
to feel humbled
احساس شکسته نفسی کردن
a pang of love
احساس رنج آور عشق
abklingen
محو شدن تدریجی احساس
sensory
وابسته به مرکز احساس حساس
esthesia
فرفیت احساس و ادراک حساسیت
sensate
اماده پذیرش حس احساس کردن
dysphoria
بیقراری احساس ملالت وکسالت
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
to t. on any one's corn
احساس کسی راجریحه دارکردن
hunch
فن احساس وقوع امری در اینده
intangibly
چنانکه نتوان احساس کرد
see one's way clear to do something
<idiom>
احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
(the) creeps
<idiom>
احساس تنفر ویا ترس شدید
impassively
بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
siege mentality
احساس مورد حمله و خصومت بودن
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
valetudinarianism
احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
membrane keyboard
احساس کننده فشار را فعال میکند
to be touched
[hit]
by a pang of regret
ناگهانی احساس پشیمانی
[افسوس]
کردن
prickling
احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
nurse a grudge
<idiom>
احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
pins and needles
احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
I'm not a bit hungry.
یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
consternate
احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
he felt a t. on his shoulder
احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
sensitive
آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
to feel a pang of guilt
ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
the bird is p of that event
مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
telesthesia
احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
subliminal
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
subliminally
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
chilled to the bones
<idiom>
نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان
[احساس یخ زدگی]
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
impalpably
چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
to be on a guilt trip
<idiom>
احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند
[اصطلاح روزمره]
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
Her teacher's presence caused her considerable discomfort.
بودن دبیر او
[زن]
احساس ناراحتی زیادی برای او
[زن]
ایجاد کرد.
He felt like he'd finally broken the jinx.
او
[مرد]
این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
She is laying a guilt trip on
[is guilt-tripping]
me for not breast feeding.
او
[زن]
به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من
[به او]
شیر پستان نمی دهم.
textile
زیر دست
[احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
He bought them expensive presents, out of guilt.
او
[مرد]
بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
mouse
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse
mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
presentiment
عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments
عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style
[سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
to feel any one's pulse
حس کردن احساس کردن دریافتن
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
quadrature encoding
سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com