Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English
Persian
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
Other Matches
white hope
بوکسور سفیدپوست درمقابل بوکسور سیاه پوست
first aid
مددکاری کردن
bureaucratic
وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی وابسته به دیوان سالاری
first aid
مددکاری
social work
مددکاری اجتماعی
psychiatric social work
مددکاری روانی
rescue and assistance
عملیات نجات و مددکاری
misplay
بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
fighter
بوکسور
pugs
بوکسور
pugilist
بوکسور
fighters
بوکسور
pug
بوکسور
boxer
بوکسور
gladiators
بوکسور حرفهای
club fighter
بوکسور باشگاهی
southpaw
بوکسور چپ دست
prizefighter
بوکسور حرفهای
gladiator
بوکسور حرفهای
seconding
مددکار بوکسور
palooka
بوکسور بی استعداد
handlers
مددکار بوکسور
prize-fighter
بوکسور مشتزن
second
مددکار بوکسور
seconded
مددکار بوکسور
handler
مددکار بوکسور
seconds
مددکار بوکسور
edward j. neil award
جایزه بوکسور ممتاز سال
catcher
بوکسور ناشی کتک خور
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
break
جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
breaks
جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
officiates
اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
conducting
اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
gestion
اداره کردن
officiated
اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
conduct
اداره کردن
managing
اداره کردن
rule
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
conducted
اداره کردن
officiate
اداره کردن
administered
:اداره کردن
manage
اداره کردن
maintain
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
administer
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
stage manage
اداره کردن
officiating
اداره کردن
conducts
اداره کردن
aminister
اداره کردن
manages
اداره کردن
operate
اداره کردن
administration
اداره کردن
operated
اداره کردن
administrations
اداره کردن
wields
اداره کردن
operates
اداره کردن
wielded
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
directs
اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
administering
:اداره کردن
run
اداره کردن
helms
اداره کردن
directed
اداره کردن
wield
اداره کردن
managed
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
wielding
اداره کردن
direct
اداره کردن
runs
اداره کردن
manage
اداره کردن
mans
اداره کردن
man
اداره کردن
helm
اداره کردن
administers
:اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
steer
حکومت اداره کردن
steered
حکومت اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
manageable
قابل اداره کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
manhandling
باخشونت اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
manhandles
باخشونت اداره کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
shinny
بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
operated
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
maladminister
بطور سوء اداره کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
conducting
اداره کردن کشیده شدن
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
conducted
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
keeps
اداره کردن محافظت کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
executed
اداره کردن قانونی کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
keep
اداره کردن محافظت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
harlequinade
بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
frame
مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
gamesmanship
مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
cutthroat
بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
game
وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
dib
ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
fire fight
ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
kiss in the ring
بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
shinney
بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
inning
گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
quibbles
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbling
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
to play fair
مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
quibbled
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibble
زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
harlepuinade
نمایش لال بازی ودلقک بازی
crampet game
بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
charlatanic
امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
playact
رل بازی کردن
play-acted
بازی کردن
plays
بازی کردن
play-act
بازی کردن
rink
یخ بازی کردن
bump
بازی کردن
played
رل بازی کردن
toy
بازی کردن
toys
بازی کردن
miscast
بد بازی کردن
rinks
یخ بازی کردن
playing
رل بازی کردن
play-acting
بازی کردن
actuble
بازی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com