Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
keep
اداره کردن محافظت کردن
keeps
اداره کردن محافظت کردن
Other Matches
guard
محافظت کردن نگهبانی کردن
guarding
محافظت کردن نگهبانی کردن
guards
محافظت کردن نگهبانی کردن
protecting
محافظت کردن
protect
محافظت کردن
guarding
محافظت کردن
shelter
محافظت کردن
sheltered
محافظت کردن
sheltering
محافظت کردن
shelters
محافظت کردن
shields
محافظت کردن
shield
محافظت کردن
guards
محافظت کردن
protects
محافظت کردن
guard
محافظت کردن
care
محافظت کردن مراقبت
to screen
[from]
[با پرده]
محافظت کردن
[از]
cared
محافظت کردن مراقبت
cares
محافظت کردن مراقبت
to register
[with a body]
اسم نویسی کردن
[خود را معرفی کردن]
[در اداره ای]
[اصطلاح رسمی]
totalitarianize
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
to screen one's eyes from the sun
از چشمهای خود از خورشید محافظت کردن
preserves
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
preserve
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
preserving
حفظ یا محافظت کردن باقی نگهداشتن
superintending
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing
اداره کردن روانه کردن وسایل
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintended
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintend
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintends
ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
executed
اداره کردن قانونی کردن
executing
اداره کردن قانونی کردن
preside
اداره کردن هدایت کردن
presided
اداره کردن هدایت کردن
presides
اداره کردن هدایت کردن
presiding
اداره کردن هدایت کردن
executes
اداره کردن قانونی کردن
execute
اداره کردن قانونی کردن
directs
اداره کردن هدایت کردن
manipulated
اداره کردن دستکاری کردن
chairmen
ریاست کردن اداره کردن
manipulates
اداره کردن دستکاری کردن
moderating
اداره کردن تعدیل کردن
moderates
اداره کردن تعدیل کردن
moderated
اداره کردن تعدیل کردن
moderate
اداره کردن تعدیل کردن
manipulate
اداره کردن دستکاری کردن
directed
اداره کردن هدایت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
chairman
ریاست کردن اداره کردن
administrations
اداره کردن
runs
اداره کردن
wielding
اداره کردن
helms
اداره کردن
stage-managed
اداره کردن
stage-manage
اداره کردن
stage manage
اداره کردن
administration
اداره کردن
rule
اداره کردن
wields
اداره کردن
stage-manages
اداره کردن
operated
اداره کردن
wield
اداره کردن
operate
اداره کردن
wielded
اداره کردن
maladminister
بد اداره کردن
mans
اداره کردن
operates
اداره کردن
stage-managing
اداره کردن
mismanage
بد اداره کردن
conducted
اداره کردن
direct
اداره کردن
managing
اداره کردن
manages
اداره کردن
misgovern
بد اداره کردن
mishandling
بد اداره کردن
mishandles
بد اداره کردن
officiating
اداره کردن
mishandled
بد اداره کردن
mishandle
بد اداره کردن
maintain
اداره کردن
manage
اداره کردن
conduct
اداره کردن
conducting
اداره کردن
aminister
اداره کردن
conducts
اداره کردن
man
اداره کردن
directs
اداره کردن
gestion
اداره کردن
directed
اداره کردن
officiates
اداره کردن
helm
اداره کردن
administer
اداره کردن
run
اداره کردن
mismanaged
بد اداره کردن
managed
اداره کردن
administered
:اداره کردن
administering
:اداره کردن
manage
اداره کردن
administers
:اداره کردن
officiated
اداره کردن
mismanaging
بد اداره کردن
mismanages
بد اداره کردن
officiate
اداره کردن
policies
اداره یاحکومت کردن
steer
حکومت اداره کردن
to give somebody the runaround
<idiom>
کسی را سر به سر کردن
[در اداره ای]
steered
حکومت اداره کردن
manhandle
باخشونت اداره کردن
personnel management
اداره کردن پرسنلی
manhandles
باخشونت اداره کردن
policy
اداره یاحکومت کردن
manageable
قابل اداره کردن
steers
حکومت اداره کردن
manhandled
باخشونت اداره کردن
manhandling
باخشونت اداره کردن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
conducted
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
hunts
اداره کردن تازیها در شکار
hunt
اداره کردن تازیها در شکار
hunted
اداره کردن تازیها در شکار
conducting
اداره کردن کشیده شدن
operates
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
maladminister
بطور سوء اداره کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
handle
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
handles
اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
polices
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed
مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
polices
بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
officiating
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiates
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiate
بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
Its no joke running a factory .
اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
natarize
دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
parochiality
اداره کردن اموریک بخش یابلوک
screened
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screens
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screen
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
screening, screenings
محافظت کردن چیزی با صفحه نمایش , PSU در برابرواسط نمایش داده میشود
regie
اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsors
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
to shoot oneself in the foot
<idiom>
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sponsoring
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsor
سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner.
جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
to register with the police
نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن
[نقل منزل]
yamen
اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
scotland yard
اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
headquarters
اداره کل اداره مرکزی
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
personnel
کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
care
محافظت
cared
محافظت
cares
محافظت
protection
محافظت
preservation
محافظت
conservation
محافظت
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
thermal protection
محافظت حرارتی
copy protection
محافظت از کپی
sheltered
محافظت حمایت
preservation
محافظت جلوگیری
stickability
قابلیت محافظت
shelters
محافظت حمایت
sheltering
محافظت حمایت
preserve wood
محافظت چوب
normal maintenance
محافظت عادی
shelter
محافظت حمایت
The Physics of Radiation Protection
فیزیک محافظت از پرتو
protected storage
حافظه محافظت شده
Health physics
فیزیک محافظت از پرتو
protected storage
انباره محافظت شده
reserved words
کلمههای محافظت شده
security
محافظت شده یا رمزدار
right of self preservation
حق محافظت از سرحدات خود
protective
زره حفافتی محافظت کننده
protected passed pawn
پیاده رونده محافظت شده
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com