Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (31 milliseconds)
English
Persian
dissipate
ازهم پاشیدن اسراف کردن
dissipates
ازهم پاشیدن اسراف کردن
dissipating
ازهم پاشیدن اسراف کردن
Other Matches
burst
ازهم پاشیدن
bursts
ازهم پاشیدن
prodigalize
اسراف کردن
lavishes
ولخرجی اسراف کردن
lavishing
ولخرجی اسراف کردن
lavish
ولخرجی اسراف کردن
lavished
ولخرجی اسراف کردن
break
ازهم باز کردن
scatter
ازهم جدا کردن
scatters
ازهم جدا کردن
breaks
ازهم باز کردن
spraying
سمپاشی کردن پاشیدن
sprayed
سمپاشی کردن پاشیدن
sprays
سمپاشی کردن پاشیدن
spray
سمپاشی کردن پاشیدن
sprinkle
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
sprinkles
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
sprinkled
پاشیدن افشاندن ترشح کردن
to p something with water
اب روی چیزی پاشیدن چیزیراخیس کردن
lavishment
اسراف
squander
اسراف
thriftessness
اسراف
squandered
اسراف
thriftlessness
اسراف
lavishness
اسراف
squandering
اسراف
squanders
اسراف
dissipation
اسراف
prodigality
اسراف
exorbitance
اسراف
lavishly
با اسراف و ولخرجی
profusion
اسراف سرشاری
energy dissipation
اسراف انرژی
dissipative
اسراف امیز
divaricate
ازهم جداشدن
separates
جدا ازهم
separate
جدا ازهم
separated
جدا ازهم
to fly asunder
ازهم ترکیدن
indecomposable
ازهم نپاشیدنی
discontiguous
جدا ازهم
to hew asunder
ازهم جداکردن
interlace
ازهم گذراندن
out of gear
ازهم سواشده
princeliness
زندگی مجلل اسراف
prodigal
اسراف اور متلف
unsparing
سخت اسراف کننده
improvidence
عاقبت نیندیشی اسراف
pulverulent
ازهم پاشنده گردی
part with each other
ازهم جدا شدن
diverge
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
diverged
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
diverges
ازهم دورشدن اختلاف پیداکردن
indiscerptible
ازهم نپاشیدنی که تجزیه انرا فانی نسازد
water injection
پاشیدن اب مقطر خالص به داخل سیلندر و موتورپیستونی به منظور سرد کردن مخلوط قابل انفجار و کاهش احتمال بدسوزی
cuno filter
نوعی فیلتر متشکل از تعدادی دیسک که توسط تیغه هایی ازهم جدا شده اند
spatter
پاشیدن
pours
پاشیدن
sands
شن پاشیدن
sprays
پاشیدن
sprinkles
پاشیدن
spraying
پاشیدن
perfuse
پاشیدن
sprinkled
پاشیدن
affose
پاشیدن
strew
پاشیدن
sprinkle
پاشیدن
poured
پاشیدن
spatters
پاشیدن
sparge
پاشیدن
spurtle
پاشیدن
disintegrate
از هم پاشیدن
disintegrates
از هم پاشیدن
sand
شن پاشیدن
pour
پاشیدن
pouring
پاشیدن
disintegrating
از هم پاشیدن
spattered
پاشیدن
spattering
پاشیدن
strewed
پاشیدن
asperse
اب پاشیدن به
irradiate
پاشیدن
irradiated
پاشیدن
irradiating
پاشیدن
irradiates
پاشیدن
besprinkle
پاشیدن
inseminating
پاشیدن
bestrew
پاشیدن
inseminates
پاشیدن
inseminated
پاشیدن
inseminate
پاشیدن
decomposes
از هم پاشیدن
decompose
از هم پاشیدن
gravel
شن پاشیدن
spray
پاشیدن
effuse
پاشیدن
strewn
پاشیدن
affution
پاشیدن
strewing
پاشیدن
strews
پاشیدن
sprayed
پاشیدن
to wreck
از هم پاشیدن
affuse
پاشیدن
salts
نمک پاشیدن
shot blast
ساچمه پاشیدن
salted
نمک پاشیدن
salt
نمک پاشیدن
infusions
ریختن پاشیدن
infusion
ریختن پاشیدن
injecting
پاشیدن افشاندن
dust
ریختن پاشیدن
dusted
ریختن پاشیدن
dusts
ریختن پاشیدن
bespatter
باطراف پاشیدن
shot peen
ساچمه پاشیدن
dabbles
رنگ پاشیدن
dabbled
رنگ پاشیدن
dabbling
رنگ پاشیدن
sprinkler
با اب پاش پاشیدن
injects
پاشیدن افشاندن
splotch
ریزش یا پاشیدن
affusion
عمل پاشیدن
injected
پاشیدن افشاندن
dabble
رنگ پاشیدن
inject
پاشیدن افشاندن
pepper
فلفل پاشیدن
peppering
فلفل پاشیدن
peppers
فلفل پاشیدن
To sprinkle with salt . To salt .
نمک زدن ( پاشیدن )
to fan the flame
نمک برزخم پاشیدن
add insult to the injury
<idiom>
نمک رو زخم پاشیدن
topdress
بطور سطحی پاشیدن
littering
زاییدن اشغال پاشیدن
littered
زاییدن اشغال پاشیدن
litter
زاییدن اشغال پاشیدن
to add fuel to fire
نمک بر زخم پاشیدن
to pour oil on fire
نمک برزخم پاشیدن
to pour oil on the flame
نمک بر زخم پاشیدن
split up
از هم جدا شدن از هم پاشیدن
litters
زاییدن اشغال پاشیدن
to pour rays
پرتو افکندن یا پاشیدن
to i. aroom with a powder
گردی درخانه پاشیدن
to top dress the eart
کود روی خاک پاشیدن
To rub salt in somebodys wound .
نمک بر زخم کسی پاشیدن
to souse a burning house
اب پاشیدن روی خانه درحال سوختن
dye sublimation printer
چاپگر رنگی باکیفیت بالا که تصاویری با پاشیدن قط عات رنگی روی کاغذ ایحاد میکند
cultivation
جلب محبت برای استفاده درکسب اطلاعات دانه پاشیدن تماس برای جلب و به دام انداختن افراد
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilises
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com