English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (50 milliseconds)
English Persian
forefeel ازپیش احساس کردن
Other Matches
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
forewarn ازپیش اخطار کردن
forewarns ازپیش اخطار کردن
forewarned ازپیش اخطار کردن
foredoom ازپیش مقدر یا محکوم کردن
pre engage ازپیش برای خود تهیه کردن تعهد قبلی کردن
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
preferment ازپیش
to give the guy to گریختن ازپیش
appreciating احساس کردن
senses احساس کردن
appreciates احساس کردن
appreciated احساس کردن
sensed احساس کردن
appreciate احساس کردن
sense احساس کردن
feels احساس کردن
feel احساس کردن
advances : ازپیش فرستاده شده
bespeak ازپیش سفارش دادن
foretell ازپیش اگاهی دادن
advance ازپیش فرستاده شده
advancing ازپیش فرستاده شده
foretells ازپیش اگاهی دادن
foretelling ازپیش اگاهی دادن
it was p of evil بدی را ازپیش خبرمیداد
scunner احساس نفرت کردن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
to be humbled احساس فروتنی کردن
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
wamble احساس تهوع کردن
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
to freeze احساس سردی کردن
to feel cold احساس سردی کردن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
to knock a person's head off به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
make something out <idiom> ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
hare and hounds بازی ای که دوتن بنام خرگوش ازپیش دویده خردههای کاغذبرزمین م
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
theory of epigensis فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
gusto احساس
thick skinned بی احساس
sense احساس
impressions احساس
impression احساس
sensed حس احساس
sensing احساس
sense line خط احساس
sensed احساس
senses حس احساس
percipience احساس
senses احساس
aesthsis احساس
sense حس احساس
feeling احساس
appriciation احساس
sensations احساس
sentiment احساس
aesthesiogenic احساس زا
feelings احساس
apathetic بی احساس
sensation احساس
esthesis احساس
apperception احساس
handle احساس بادست
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
itchiness احساس خارش
feeler احساس کننده
antipathy احساس مخالف
feelers احساس کننده
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
subjective sensation احساس غیرعینی
limen استانه احساس
supersensory مافوق احساس
handles احساس بادست
malease احساس مرض
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
amenability احساس مسئولیت
sense organ عامل احساس
sense switch گزینهء احساس
sensorium مرکز احساس
dual sensation احساس دوگانه
sense wire سیم احساس
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
humiliation احساس حقارت
aesthesia قوه احساس
euthymia احساس سرحالی
nostalgia احساس غربت
malaise احساس مرض
stolid فاقد احساس
esthesiometer احساس سنج
sensation of hunger احساس گرسنگی
pang احساس بد وناگهانی
guilt feeling احساس گناه
perception دریافت احساس
carebaria احساس فشار در سر
sensibilities احساس ودرک هش
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
aggro احساس پرخاشگری
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
really احساس میکنم
perceptions دریافت احساس
sensibility احساس ودرک هش
stolidly فاقد احساس
impassible فاقد احساس
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
ahedonia فقدان احساس لذت
apperceptive وابسته به درک و احساس
traction sensation احساس کشیدگی پوست
anhedonia فقدان احساس لذت
referred sensation احساس جابه جا شده
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
palpability قابل احساس و لمس
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
sense winding سیم پیچ احساس
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
a pang of love احساس رنج آور عشق
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
abklingen محو شدن تدریجی احساس
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
impassibly بی نشان دادن احساس درد
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com