English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (21 milliseconds)
English Persian
demoralised از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
Other Matches
demoralization تخریب روحیه کردن
demoralization از بین بردن روحیه
demoralizes تضعیف روحیه کردن
demoralized تضعیف روحیه کردن
demoralising تضعیف روحیه کردن
demoralize تضعیف روحیه کردن
demoralizing تضعیف روحیه کردن
demoralised تضعیف روحیه کردن
demoralises تضعیف روحیه کردن
disspirit روحیه راتضعیف کردن
cowing ترساندن تضعیف روحیه کردن
cowed ترساندن تضعیف روحیه کردن
cow ترساندن تضعیف روحیه کردن
cows ترساندن تضعیف روحیه کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
morale روحیه
gei روحیه
mentalities روحیه
moral روحیه
mentality روحیه
spiriting روحیه
spirit روحیه
spirit رمق روحیه
tuck نیرو روحیه
spiriting رمق روحیه
high moral روحیه عالی
spirituality روحیه مذهبی
esprit غرور روحیه
espirit de corps روحیه گروهی
psyching تضعیف روحیه
psyches تضعیف روحیه
low spirited دارای روحیه بد
tucking نیرو روحیه
psychs تضعیف روحیه
high moral روحیه قوی
spirit de corps روحیه قسمتی
recreation روحیه و رفاه
recreations روحیه و رفاه
low-spirited دارای روحیه بد
esprit de corps روحیه قسمتی
psych تضعیف روحیه
demoralization تضعیف روحیه
tucks نیرو روحیه
psyched تضعیف روحیه
morale روحیه جنگجویان
party spirit روحیه تحزب
demoratize بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
morale روحیه افراد مردم
braced تجدید واحیای روحیه
dispirit دلسردکردن روحیه راباختن
poor spirited دارای روحیه ضعیف
flatten روحیه خودرا باختن
brace تجدید واحیای روحیه
weak minded دارای روحیه ضعیف
flattens روحیه خودرا باختن
public spirited دارای روحیه اجتماعی
fey دارای روحیه خراب واشفته
zeitgeist روحیه یا طرزفکر یک عصر یادوره
bravura افهار شجاعت و دلاوری روحیه مطمئن وامرانه
welfare funds اعتبارات رفاهی یا بهزیستی اعتبار مربوط به روحیه ورفاه
rah rah دارای روحیه دانشجویی شعار دهنده برای دانشکده هورا هورا گفتن
uncreate نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
buddy system سیستم گماشتن هم خرج برای سربازان سیستم تقویت روحیه با گماشتن همرزم
to make mincemeat of از میان بردن
shunts از میان بردن کنارگذاشتن
to make odds even نا برابری ها را از میان بردن
shunted از میان بردن کنارگذاشتن
shunt از میان بردن کنارگذاشتن
to burn up سوزاندن و از میان بردن
bield تشجیع کردن شهامت دادن
underwater demolition تخریب ضدزیردریایی تخریب موانع زیرابی
destruction site منطقه تخریب مهمات محل تخریب
demolition target منطقه تخریب منطقه در نظر گرفته شده برای تخریب
demolition guard نگهبان منطقه تخریب مسئول حفافت منطقه تخریب
demolishes تخریب کردن
demolitions تخریب کردن
rupture تخریب کردن
demolishing تخریب کردن
demolished تخریب کردن
demolition تخریب کردن
rupturing تخریب کردن
demolish تخریب کردن
ruptures تخریب کردن
destruct تخریب کردن
atomic demolition munition خرج تخریب مهمات اتمی مهمات مخصوص تخریب جنگ افزار اتمی
plucked شهامت
pluck شهامت
plucking شهامت
plucks شهامت
dared شهامت یارایی
animosity شهامت جسارت
dares شهامت یارایی
daring جرات شهامت
dare شهامت یارایی
bounty اعانه شهامت
fortitude شهامت اخلاقی شکیبایی
destroying تخریب کردن منهدم کردن
destroy تخریب کردن منهدم کردن
destroys تخریب کردن منهدم کردن
access procedures روشهای مربوط به کشف وخنثی کردن و تخریب موادمنفجره یا بی اثر کردن موادمنفجره
medoterranean واقع در میان چند زمین میان زمینی
futtock میان چوب میان تیر
intervenient در میان اینده واقع در میان
seeps از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeped از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
cut of a corner میان بر کردن
cut across میان بر کردن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
syncopate از میان کوتاه کردن
intract در میان هم کار کردن
intervene مداخله کردن پا میان گذاردن
interjects در میان امدن مداخله کردن
intervened مداخله کردن پا میان گذاردن
interject در میان امدن مداخله کردن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
intervenes مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting در میان امدن مداخله کردن
interjected در میان امدن مداخله کردن
to cut short قطع کردن میان برکردن
To settle upon a price during a dispute. <proverb> میان دعوا نرخ طى کردن .
insert داخل کردن در میان گذاشتن
to split the difference تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
interpolated در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
neutralised بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizing بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizes بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralize بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralising بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralises بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
commissions بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
ruptures تخریب
fail soft تخریب
rupturing تخریب
demolition تخریب
destruction تخریب
rupture تخریب
vandalism تخریب
ruination تخریب
destroyed تخریب شد
degradation تخریب
demolitions تخریب
destructor تخریب کننده
destructivity قدرت تخریب
demolition belt نوار تخریب
subversion انهدام تخریب
hard core مصالح تخریب
criminal damage تخریب جزائی
rubble hard core مصالح تخریب
fail soft تخریب تدریجی
cratering charge خرج تخریب
rheodestruction تخریب جریان
oxidative degradation تخریب اکسایشی
destruction site منطقه تخریب
destruction radius حداکثرشعاع تخریب
destruction fire تیر تخریب
underwater demolition تخریب زیرابی
bomb disposal تخریب بمب
destruct system سیستم تخریب
fail safe تخریب امن
fail-safe تخریب امن
demolition kit جعبه تخریب
demolition target هدف تخریب
take off بردن کم کردن
demolition belt کمربند تخریب منطقهای
demolition kit جعبه وسایل تخریب
destruction area منطقه تخریب مهمات
vasto حکم یا دستور تخریب
concussion detonation خرج تخریب ضربتی
concussion detonation خرج اماده به تخریب
destruction radius شعاع تخریب مین
demolition firing party گروه مسئول تخریب
dismantling shot تیر تخریب کننده
jack pot دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
conducts هدایت کردن بردن
conducting هدایت کردن بردن
infers استنباط کردن پی بردن به
inferred استنباط کردن پی بردن به
conduct هدایت کردن بردن
inferring استنباط کردن پی بردن به
conducted هدایت کردن بردن
take لمس کردن بردن
takes لمس کردن بردن
infer استنباط کردن پی بردن به
imbibe تحلیل بردن فرو بردن
imbibing تحلیل بردن فرو بردن
imbibes تحلیل بردن فرو بردن
imbibed تحلیل بردن فرو بردن
to push out پیش بردن جلو بردن
destroyed ازبین رفت تخریب شده
xylotomous دارای قابلیت تخریب چوب
petard خرج تخریب دیواره و پایه پل
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com