English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English Persian
stomach اشتها تحمل کردن
stomached اشتها تحمل کردن
stomaching اشتها تحمل کردن
stomachs اشتها تحمل کردن
Other Matches
to whet appetite اشتها صاف کردن
to sharpen one's appetite اشتها صاف کردن
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
withstood تحمل کردن
suffer تحمل کردن
dree تحمل کردن
withstanding تحمل کردن
withstand تحمل کردن
dure تحمل کردن
bide تحمل کردن
abhide تحمل کردن
to bear out تحمل کردن
undergoing تحمل کردن
suffers تحمل کردن
suffered تحمل کردن
undergone تحمل کردن
support تحمل کردن
withstands تحمل کردن
undergoes تحمل کردن
vasbyt تحمل کردن
thole تحمل کردن
undergo تحمل کردن
sit down under تحمل کردن
lie down under تحمل کردن
tolerated تحمل کردن
endured تحمل کردن
keep up تحمل کردن
endures تحمل کردن
experiences تحمل کردن
to give support to تحمل کردن
tolerates تحمل کردن
tolerating تحمل کردن
experiencing تحمل کردن
stand تحمل کردن
endure تحمل کردن
put up with تحمل کردن
sustain تحمل کردن
experience تحمل کردن
sustained تحمل کردن
sustains تحمل کردن
tolerate تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
outstand بیشتر تحمل کردن
force قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forcing قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
stick پیچ درکار تحمل کردن
comport جور بودن تحمل کردن
bears تاب اوردن تحمل کردن
to sustain a loss ضر ردادن تحمل خسارت کردن
comported جور بودن تحمل کردن
forborne دست برداشتن تحمل کردن
to suffer a loss ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
to champ the bit چیزیرابابی صبری تحمل کردن
bear تاب اوردن تحمل کردن
comports جور بودن تحمل کردن
comporting جور بودن تحمل کردن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
relish اشتها
jaded بی اشتها
relishes اشتها
appetites اشتها
relishing اشتها
orexis اشتها
appetite [for] اشتها [به]
relished اشتها
anorexic کم اشتها
appetite اشتها
anorexic بی اشتها
jadish بی اشتها
brook تحمل کردن سازش کردن
bear تقبل کردن تحمل کردن
brooked تحمل کردن سازش کردن
bears تقبل کردن تحمل کردن
brooking تحمل کردن سازش کردن
brooks تحمل کردن سازش کردن
heartily از روی اشتها
appetite اشتها ارزو
appetitive اشتها اور
anorexic داروی اشتها کم کن
appetize به اشتها اوردن
appetites اشتها ارزو
starters اشتها آورها
to not feel hungry [to not like having anything] اصلا اشتها نداشتن
to give somebody an appetite کسی را به اشتها آوردن
to have an appetite for something اشتها به چیزی داشتن
What do you feel like having today? امروز تو به چه اشتها داری؟
wheel load فرفیت بار یا تحمل وزن باندفرود در یک فرودگاه یامحوطه تاکسی کردن یا جاده اسفالت
suppressant داروی جلوگیر [مثال اشتها]
stomachic اشتها اور شربت اشتهااور
Onions stimulate the appetite. پیاز اشتها راتحریک می کند
starters پیش غذاها. اشتها آورها
fanning بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fans بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fan بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanned بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
He hasn't had much of an appetite lately. به تازگی او [مرد] هیچ اشتها ندارد.
ghrelin [hunger hormone] گرلین [هورمون اشتها آور] [بیوشیمی]
aperitif نوشابهء الکلی که بعنوان محرک اشتها قبل از غذامی نوشند
It doesn't matter where you get your appetite as long as you eat at home. <proverb> بیرون ما را به اشتها می آورند اما در خانه غذا می خوریم. [ضرب المثل بیشتر مربوط به سکس تا غذا]
toleration تحمل
tolerance تحمل
endurance تحمل
tolerances تحمل
enduringness تحمل
passiveness تحمل
good humor تحمل
longanimity تحمل
insufferable تحمل ناپذیر
tolls تحمل خسارت
impossible [colloquial] <adj.> تحمل ناپذیر
forbore تحمل کرد
supportable قابل تحمل
insupportable تحمل ناپذیر
bearing capacity گنجایش تحمل
take it <idiom> تحمل مشکلات
forbearance تحمل امساک
abiding تحمل کننده
expected time زمان تحمل
intolerance عدم تحمل
beyond bearing غیرقابل تحمل
beyond bearing تحمل ناپذیر
frustration tolerance تحمل ناکامی
defrayal تحمل هزینه
sustainable قابل تحمل
toll تحمل خسارت
impassibility تحمل ناپذیری
tolling تحمل خسارت
bearing capacity فرفیت تحمل
good humouredly با صبر و تحمل
intolerableness تحمل نا پذیری
fault tolerance تحمل نقص
tolerable تحمل پذیر
tolerable قابل تحمل
intolerability تحمل ناپذیری
weathers تحمل یابرگزارکردن
sufferable تحمل پذیر
tolerator تحمل کننده
unbearable تحمل ناپذیر
weathered تحمل یابرگزارکردن
bearable تحمل پذیر
unbearably تحمل ناپذیر
intolerancy عدم تحمل
bearing capacity قدرت تحمل
intolerable تحمل ناپذیر
weather تحمل یابرگزارکردن
endurable تحمل پذیر
tolerance حدود قابل تحمل
intolerably بطور تحمل ناپذیر
taxpaying capacity تحمل کل بار مالیات
bearingly از روی تحمل و بردباری
fault tolerance قدرت تحمل نقص
borne تحمل کرده یاشده
stress tolerance تحمل فشار روانی
intolerantly بدون تحمل متعصبانه
insupportably بطور تحمل ناپذیر
tolerably بطور قابل تحمل
intolerable غیر قابل تحمل
tolerances حدود قابل تحمل
gameness طاقت تحمل مصائب
breaking load حداکثر تحمل بار
insufferably بطور تحمل ناپذیر
unsustainable <adj.> غیر قابل تحمل
tie عضو تحمل کننده کشش
at the top of one's bent تا انجا که می توان تحمل کرد
ties عضو تحمل کننده کشش
smooth something over <idiom> بهتریا قابل تحمل تر شدن
insufferable تن در ندادنی غیر قابل تحمل
tail boom پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
bearing قسمت تحمل کننده بار
bete noire ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
(can't) stand <idiom> تحمل نکردن،دوست نداشتن
i am out of p with it دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
transient وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
transients وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
overweight تحمل وزن اضافه از طرف اسب
broad shoulders نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
unbearably غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
tolerances قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
on line fault tolerant system سیستم تحمل خرابی درون خطی
tolerance قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
scaleweight وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
unbearable غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
to see what [mettle] he is made of <idiom> تا ببینیم او [مرد] چقدر توانایی [تحمل] دارد
penance تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
scale of weights جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
eurytopic دارای قدرت تحمل زیاد نسبت به تغییرات عوامل محیط
to gild the pill چیزناگواری راکه انسان ناچاراست تحمل نمایدبصورت خوشی دراوردن
puncheon ستونی کوتاه که بجای تحمل بار تیر در بین دو پایه بکارمیرود
nobody can take work [abuse] indefinitely. هیچ کس نمی تواند کار [سو استفاده] را به طور نامحدود تحمل بکند.
an athlete's body [circulation] can take a lot of punishment. بدن [گردش خون] یک ورزشکار می تواند فشار زیادی را تحمل بکند .
brace گره فشاری که اجزاء دیگر ساختمان را نگهداری یابار انها را تحمل میکنند
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com