Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
trut
اعتماد کردن به امیدوار بودن
Other Matches
To tantalize someone . To keep someoneguessing .
دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
place confidence on
اعتماد کردن به
rely
اعتماد کردن
relied
اعتماد کردن
relying
اعتماد کردن
to base one self
اعتماد کردن
relies
اعتماد کردن
to put confidence in
اعتماد کردن به
trut
اعتماد کردن
to put trust in
اعتماد کردن به
place confidence in
اعتماد کردن به
light-heartedly
امیدوار
light-hearted
امیدوار
light hearted
امیدوار
sanguinary
امیدوار
hopeful
امیدوار
light heart
دل امیدوار
hopefuls
امیدوار
anticipant
امیدوار
tantalizes
امیدوار
tantalized
امیدوار
sanguineous
امیدوار
tantalize
امیدوار
tantalises
امیدوار
tantalised
امیدوار
expectant heir
وارث امیدوار
heartsome
امیدوار باروح
expectative
امیدوار کننده
silver lining
چیز امیدوار کننده
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
belief
اعتماد
fideism
اعتماد
trust
اعتماد
trusted
اعتماد
trusts
اعتماد
credence
اعتماد
affiance
اعتماد
faiths
اعتماد
reliance
اعتماد
trustful
اعتماد
faith
اعتماد
sense of trust
حس اعتماد
self-trust
اعتماد به نفس
confide
اعتماد داشتن به
confides
اعتماد داشتن به
reliableness
قابلیت اعتماد
dependability
قابلیت اعتماد
confided
اعتماد داشتن به
self-assurance
اعتماد به نفس
failure safety
قابلیت اعتماد
trig
قابل اعتماد
trusts
اعتماد داشتن
reliability
قابل اعتماد
reliability
قابلیت اعتماد
trust
اعتماد داشتن
reliability
قابلیت اعتماد
trusted
اعتماد داشتن
self-confidence
اعتماد به نفس
self-awareness
اعتماد به نفس
awareness of the self
اعتماد به نفس
fiduciary
قابل اعتماد
trustworthiness
قابلیت اعتماد
confiding
اعتماد کننده
trusty
قابل اعتماد
confidence coefficicent
ضریب اعتماد
confidence coefficient
ضریب اعتماد
self-reliance
اعتماد به نفس
soiothfast
قابل اعتماد
aplomb
اعتماد بنفس
poise
[self-confidence]
اعتماد به نفس
self-reliance
اعتماد به نفس
confidentiality
قابلیت اعتماد
confidences
اعتماد رازگویی
unreliable
غیرقابل اعتماد
vote of confidence
رای اعتماد
votes of confidence
رای اعتماد
confidence
اعتماد رازگویی
trustiness
قابلیت اعتماد
confidence interval
فاصله اعتماد
confidence limits
حدود اعتماد
distrustfulness
عدم اعتماد
self reliance
اعتماد بنفس
aplombself-trust
اعتماد به نفس
self-assuredness
اعتماد به نفس
self trust
اعتماد بخود
self assurance
اعتماد به نفس
level of confidence
سطح اعتماد
self-confidence
اعتماد به خود
vote of censure
رای اعتماد
trustworthy
قابل اعتماد
faithworthy
قابل اعتماد
self doubt
عدم اعتماد بنفس
trust in god
اعتماد یا توکل به خدا
man of confidence
شخص مورد اعتماد
authentic
موثق قابل اعتماد
diffidence
عدم اعتماد به نفس
distrust
سوء فن اعتماد نداشتن
take down a notch (peg)
<idiom>
سلب اعتماد به نفس
reliably
بطور قابل اعتماد
lack of self-confidence
عدم اعتماد به نفس
distrusted
سوء فن اعتماد نداشتن
distrusting
سوء فن اعتماد نداشتن
distrusts
سوء فن اعتماد نداشتن
disafected person
عنصر غیرقابل اعتماد
lack of confidence
کمبود اعتماد به نفس
lack of self-confidence
کمی اعتماد به نفس
lack of self-confidence
کمبود اعتماد به نفس
diffidently
با نداشتن اعتماد بخود
lack of confidence
کمی اعتماد به نفس
lack of confidence
عدم اعتماد به نفس
dependable
قابل اعتماد توکل پذیر
make out
<idiom>
باعث اعتماد،اثبات شخص
calculable
براورد کردنی قابل اعتماد
blue book
هر کتاب یا سند مستندوقابل اعتماد
self confidence
اعتماد بنفس غرور بیجا
in order to
<idiom>
اعتماد شخص را بدست آوردن
confidence trick
کلاهبرداری از راه جلب اعتماد
confidence tricks
کلاهبرداری از راه جلب اعتماد
dependable
قابل اطمینان مورد اعتماد
untrustworthy
غیر قابل اعتماد غیرمعتمد ناپایدار
cons
مخفف کلمه عامیانه confidence اعتماد
conned
مخفف کلمه عامیانه confidence اعتماد
con
مخفف کلمه عامیانه confidence اعتماد
conning
مخفف کلمه عامیانه confidence اعتماد
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallel
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
burn notice
علامت رمز برای نشان دادن اینکه یک نفر یا گروهی ازافراد قابل اعتماد نیستند
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
backstabber
خیانتکار
[همکاری یا دوستی که قابل اعتماد در نظر گرفته شود اما پشت سر آدم حمله می کند ]
to be on guard
بودن احتیاط کردن
jollify
کردن سرخوش بودن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
necessitates
ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitate
ایجاب کردن مستلزم بودن
adequateness
طرفدار بودن وفا کردن
vacillated
مردد بودن نوسان کردن
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
necessitating
ایجاب کردن مستلزم بودن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
vacillates
مردد بودن نوسان کردن
contain
شامل بودن خودداری کردن
vacillating
مردد بودن نوسان کردن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
entails
شامل بودن فراهم کردن
exceed
تجاوز کردن متجاوز بودن
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
contains
شامل بودن خودداری کردن
benefit
احسان کردن مفید بودن
benefited
احسان کردن مفید بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
agree
موافقت کردن موافق بودن
correspound
مناسب بودن مکاتبه کردن
to wear two faces
دورویی کردن دوروودورنگ بودن
ranges
تغییر کردن یا متفاوت بودن
necessitated
ایجاب کردن مستلزم بودن
range
تغییر کردن یا متفاوت بودن
perpetrate
مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrated
مرتکب کردن مقصر بودن
vacillate
مردد بودن نوسان کردن
ranged
تغییر کردن یا متفاوت بودن
contained
شامل بودن خودداری کردن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
perpetrating
مرتکب کردن مقصر بودن
benefiting
احسان کردن مفید بودن
exceeded
تجاوز کردن متجاوز بودن
adhering
طرفدار بودن وفا کردن
comport
جور بودن تحمل کردن
possessing
تصرف کردن دارا بودن
comported
جور بودن تحمل کردن
possesses
تصرف کردن دارا بودن
alluding
افهار کردن مربوط بودن به
comporting
جور بودن تحمل کردن
alludes
افهار کردن مربوط بودن به
possess
تصرف کردن دارا بودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com