English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (30 milliseconds)
English Persian
allude افهار کردن مربوط بودن به
alluded افهار کردن مربوط بودن به
alludes افهار کردن مربوط بودن به
alluding افهار کردن مربوط بودن به
Other Matches
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
bear on مربوط بودن
bear مربوط بودن
treat مربوط بودن به
to be in rapport مربوط بودن
pertian مربوط بودن
pertain to مربوط بودن به
to have connexion with مربوط بودن با
treats مربوط بودن به
treated مربوط بودن به
concern مربوط بودن به
concerns مربوط بودن به
bears مربوط بودن
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to hang together باهم مربوط بودن
to correspond to بهم مربوط بودن
apophasis افهار مطلبی درعین حالی که گوینده بی میلی خود را نسبت به افهار ان بیان داشته
statable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
remarked افهار داشتن افهار نظریه دادن
remarks افهار داشتن افهار نظریه دادن
remarking افهار داشتن افهار نظریه دادن
remark افهار داشتن افهار نظریه دادن
stateable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
expresses افهار کردن
expressing افهار کردن
suggesting افهار کردن
suggests افهار کردن
expressed افهار کردن
express افهار کردن
suggested افهار کردن
suggest افهار کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
asserting افهار قطعی کردن
offered افهار یاابراز کردن
observe افهار عقیده کردن
express one's views افهار نظر کردن
declare افهار کردن گفتن
asserted افهار قطعی کردن
suggests افهار عقیده کردن
asserts افهار قطعی کردن
back-pedalling افهار ندامت کردن
back-pedals افهار ندامت کردن
offer افهار یاابراز کردن
opine افهار عقیده کردن
to profess regret افهار تاسف کردن
to make a suggestion افهار عقیده کردن
misstate افهار غلط کردن
pish افهار نفرت کردن
offers افهار یاابراز کردن
back-pedal افهار ندامت کردن
assert افهار قطعی کردن
pass an opnion افهار عقیده کردن
back-pedalled افهار ندامت کردن
fawns افهار دوستی کردن
remarks افهار نظر کردن
make a suggestion افهار عقیده کردن
suggested افهار عقیده کردن
remarking افهار نظر کردن
professes ادعا یا افهار کردن
pronounce افهار عقیده کردن
resents افهار رنجش کردن
observing افهار عقیده کردن
resenting افهار رنجش کردن
resented افهار رنجش کردن
remarked افهار نظر کردن
professing ادعا یا افهار کردن
observed افهار عقیده کردن
make a comment افهار نظر کردن
pronounces افهار عقیده کردن
fawn افهار دوستی کردن
declares افهار کردن گفتن
profess ادعا یا افهار کردن
suggesting افهار عقیده کردن
fawned افهار دوستی کردن
observes افهار عقیده کردن
pass an opinion افهار عقیده کردن
suggest افهار عقیده کردن
declaring افهار کردن گفتن
condole افهار تاسف کردن
remark افهار نظر کردن
express an opinion افهار عقیده کردن
resent افهار رنجش کردن
asseverate بطور جدی افهار کردن تصریح کردن
revolt شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
revolts شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
to declare oneself قصد خودرا افهار کردن
imported به کشور اوردن افهار کردن
importing به کشور اوردن افهار کردن
import به کشور اوردن افهار کردن
to make a remark حرفی زدن افهار نظری کردن
opine افهار نظر کردن نظریه دادن
assaults افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
assault افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
assaulted افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
to recede from an engagement از افهار عقیدهای خود داری کردن
boos صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
booed صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
booing صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
boh صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
boo صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
dogmatize امرانه افهار عقیده کردن مقتدرانه سخن گفتن
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
state افهار کردن وتصریح کردن
stated افهار کردن وتصریح کردن
states افهار کردن وتصریح کردن
stating افهار کردن وتصریح کردن
state- افهار کردن وتصریح کردن
program loans قرضههای مربوط به برنامههای رشد و توسعه وامهای مربوط به اجرای برنامه ها
tactically مربوط به فن به کاربردن یکانها در نبرد مربوط به فن جنگ از نظر نظامی
tactical مربوط به فن به کاربردن یکانها در نبرد مربوط به فن جنگ از نظر نظامی
inference روش تغییر نتیجه اطلاعات مربوط به شخص با استفاده از دادههای مختلف مربوط به افراد
inferences روش تغییر نتیجه اطلاعات مربوط به شخص با استفاده از دادههای مختلف مربوط به افراد
victual مربوط به تهیه اذوقه مربوط به تامین خوار و بار
bioclimatic مربوط به اقلیم شناسی مربوط به اب و هوا و نحوه زندگی
elevation guidance دستورات مربوط به صعودهواپیما راهنماییهای مربوط به صعود هواپیما
auditory مربوط بشنوایی یا سامعه مربوط به ممیزی وحسابداری
genital مربوط به توالد و تناسل مربوط به دستگاه تناسلی
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
supervisory مربوط به نظارت مربوط به نافر امور
connect اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connects اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connect مربوط کردن
connects مربوط کردن
precipitative مربوط به تعجیل کردن
relative که حرکت نشانه گرروی صفحه نمایش مربوط مربوط به حرکت وسیله ورودی است
acoustical مربوط به صدا مربوط به سامعه
acoustic مربوط به صدا مربوط به سامعه
identifying مربوط کردن تشخیص دادن
identify مربوط کردن تشخیص دادن
relay ربط دادن مربوط کردن
identified مربوط کردن تشخیص دادن
relayed ربط دادن مربوط کردن
identifies مربوط کردن تشخیص دادن
relays ربط دادن مربوط کردن
preparative تدارکی مربوط به تهیه کردن چیزی
gun pointing data عناصر مربوط به روانه کردن توپ
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
tailors برش دادن ازنظر رزمی به هم مربوط کردن
orthopaedic مربوط بفن درست کردن اندامهای ناقص
tailor برش دادن ازنظر رزمی به هم مربوط کردن
xenial مربوط به مهمان نوازی مربوط به مناسبات بین مهمان و میزبان
distance angle زاویه مربوط به برد سلاح زاویه مربوط به مسافت هدف
range component عنصر مربوط به مسافت عامل مسافت شاخه مربوط به برد
access procedures روشهای مربوط به کشف وخنثی کردن و تخریب موادمنفجره یا بی اثر کردن موادمنفجره
to shoot oneself in the foot <idiom> بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
collates به هم مرتبط کردن امور مقایسه دو چیز مربوط به یک موضوع
collated به هم مرتبط کردن امور مقایسه دو چیز مربوط به یک موضوع
collating به هم مرتبط کردن امور مقایسه دو چیز مربوط به یک موضوع
collate به هم مرتبط کردن امور مقایسه دو چیز مربوط به یک موضوع
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
fitcall finding پیدا کردن عیب کوچک مربوط به راننده یا رده یکم
emunctory مربوط به پاک کردن بینی عضو دافع فضولات بدن
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
armstrong سیستم اجرای فرامین مربوط به مسلح کردن ماسوره موشکها
civil appropriation اعتبارات مربوط به امورپرسنلی اعتبارات مربوط به امور غیرنظامی
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
privacy حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
indigitation افهار
allegation افهار
testimony افهار
proposal افهار
saying افهار
predication افهار
allegations افهار
proposals افهار
affirmance افهار
sayings افهار
dixit افهار
avouchment افهار
adductor افهار
declaration افهار
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com