English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
English Persian
to have a shy at باسنگ نشان کردن
Other Matches
to pelt some one with stones باسنگ بکسی حمله کردن
masons باسنگ ساختن بناکردن
mason باسنگ ساختن بناکردن
marble facing روکارمرمر پوشش سطح دیوار باسنگ مرمر
marks نشان کردن نشان
mark نشان کردن نشان
puncuation نشان گذاری نقطه و نشان هایی که برای بخش ها بکار میرود
garters عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
garter عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
discretionary خط پیوندی که نشان دهنده قط ع شدن کلمه در آخر خط است ولی در حالت معمولی نشان داده نمیشود
silver star نشان ستاره نقره یا عالیترین نشان خدمتی
scarry دارای نشان داغ یا نشان جراحت وزخم
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
sight نشان کردن
ear mark نشان کردن
sights نشان کردن
to take a نشان کردن
to draw a beads on نشان کردن
symbolizing نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolizes نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolized نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolising نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolises نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolised نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolize نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
to impress on the mind خاطر نشان کردن
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
to sight gun نشان کردن اسلحه
dagger خنجر نشان کردن
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
daggers خنجر نشان کردن
traces رد یابی کردن نشان
asterisks با ستاره نشان کردن
to aim ones gun at باتفنگ نشان کردن
asterisk با ستاره نشان کردن
stamp on the mind خاطر نشان کردن
inlaying گوهر نشان کردن
traced رد یابی کردن نشان
inlay گوهر نشان کردن
trace رد یابی کردن نشان
inlays گوهر نشان کردن
point خاطر نشان کردن
displays نشان دادن ابراز کردن
to set out نشان دادن تعیین کردن
represents بیان کردن نشان دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
represented بیان کردن نشان دادن
represent بیان کردن نشان دادن
project فاهر کردن نشان دادن
suspension ribbon لنت اویزان کردن نشان
displaying نشان دادن ابراز کردن
projects فاهر کردن نشان دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
sights دید زدن نشان کردن
displayed نشان دادن ابراز کردن
projected فاهر کردن نشان دادن
sight دید زدن نشان کردن
display نشان دادن ابراز کردن
markings نشان دار سازی نشان
marking نشان دار سازی نشان
poniter نشان دهنده نشان گیرنده
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulate تقلید نشان دادن وانمود کردن
damaskeen ابدارکردن زرنشان یاسیم نشان کردن
punctuated نشان گذاری کردن نقطه دار
punctuate نشان گذاری کردن نقطه دار
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
punctuates نشان گذاری کردن نقطه دار
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
to give publicity to بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
stamps نشان دار کردن کلیشه زدن
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
stamp نشان دار کردن کلیشه زدن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
brazen بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
brazenly بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belies خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belied خیانت کردن به عوضی نشان دادن
punctuating نشان گذاری کردن نقطه دار
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
belie خیانت کردن به عوضی نشان دادن
refer اشاره کردن نشان کردن
referred اشاره کردن نشان کردن
refers اشاره کردن نشان کردن
highlighting نشان کردن پررنگ کردن
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
milestone بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
milestones بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
gems سنگ گران بها جواهر نشان کردن
gem سنگ گران بها جواهر نشان کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
to check off رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
conceals پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
conceal پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
supervisory 1-سیگنالی که نشان میدهد آیا مدار مشغول است یا خیر. 2-سیگنالی که وضعیت وسیله را نشان میدهد
to impress a mark on something نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
autos توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
auto توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
images نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
to inlay gems in anything چیزیرا گوهر نشان کردن گوهر در چیزی نشاندن
quote نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes نقل بیان کردن نشان نقل قول
prefigured قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigures قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigure قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefiguring قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
quoted نقل بیان کردن نشان نقل قول
indicator نشان دهنده دستگاه نشان دهنده
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
altitude azimuth عقربه نشان دهنده ارتفاع هواپیما دستگاه نشان دهنده ارتفاع هواپیما
grammalogue نشان
hash mark خط نشان
hallmarks نشان
scores نشان
signalled نشان
scored نشان
show نشان
showed نشان
slur نشان
slurred نشان
slurring نشان
savorŠetc نشان
plaque نشان
gong [British E] نشان
banners نشان
banner نشان
slurs نشان
shows نشان
signaled نشان
tract نشان
medal نشان
stamps نشان
medals نشان
indication نشان
tracts نشان
insigne نشان
indice نشان
chalk نشان
score نشان
chalked نشان
chalking نشان
chalks نشان
signal نشان
indicium نشان
stamp نشان
refrigerent تب نشان
presaging نشان
cicatricle نشان
cicatricial نشان
cicatrice نشان
tally خط نشان
tallying نشان
hallmark نشان
tallied نشان
presaged نشان
tallied خط نشان
tallies نشان
presages نشان
tallies خط نشان
refrigeratory تب نشان
tally نشان
caret نشان
vestigial نشان
ear mark نشان
plaques نشان
bench mark نشان
tokens نشان
token نشان
emblem نشان
tallying خط نشان
vestige نشان
emblems نشان
vestiges نشان
printless بی نشان
presage نشان
vexillum نشان
trace نشان
mark نشان
benchmarks نشان
badge نشان
target نشان
insignia نشان
benchmark نشان
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com