English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
To play (trifle) with someones feeling. با احساسات کسی بازی کردن
Other Matches
misplay بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
heart goes out to someone <idiom> ابراز احساسات کردن
shake-ups احساسات راتحریک کردن
shake-up احساسات راتحریک کردن
sensate با احساسات درک کردن
shake up احساسات راتحریک کردن
to make a trick با کارت شعبده بازی کردن [ورق بازی]
get a grip of oneself <idiom> کنترل کردن احساسات شخصی
debunk احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunked احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunking احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunks احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
shinny بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
harlequinade بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
frame مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
gamesmanship مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
cutthroat بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
game وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
shinney بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
fire fight ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
kiss in the ring بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
dib ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
heartbeats احساسات
soulful پر از احساسات
sentiments احساسات
heartbeat احساسات
emotion احساسات
emotions احساسات
inning گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
schwarmerei احساسات شدید
acold بدون احساسات
heartstrings احساسات عمیق
rhapsodically از روی احساسات
rhapsodical ناشی از احساسات
affecting محرک احساسات
schwarmerei احساسات افراطی
braced تحریک احساسات
enthusing احساسات رابرانگیختن
enthuse احساسات رابرانگیختن
d. of feeling نازکی احساسات
sentimentalize با احساسات امیختن
enthused احساسات رابرانگیختن
brace تحریک احساسات
enthuses احساسات رابرانگیختن
to gall a person's kibes احساسات کسی را
folkway احساسات عمومی
nationallism احساسات ملی
emotionless عاری از احساسات
affects احساسات برخورد
impressive برانگیزنده احساسات
emotive وابسته به احساسات
affect احساسات برخورد
quibbling زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbles زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
to play fair مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
quibble زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbled زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
charlatanic امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
harlepuinade نمایش لال بازی ودلقک بازی
crampet game بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
white-hot دارای احساسات برانگیخته
sentimentality گرایش بسوی احساسات
internationalism احساسات بین المللی
mush احساسات بیش ازحد
fanatics دارای احساسات شدید
sentient حساس دستخوش احساسات
unfeeling بیحس فاقد احساسات
fanatic دارای احساسات شدید
fanatical دارای احساسات شدید
heartstring عمیق ترین احساسات دل
sentimentally از روی احساسات یاعاطفه
religious sentiments احساسات وعقاید مذهبی
white hot دارای احساسات برانگیخته
soft spot for someone/something <idiom> احساسات تندوتیز داشتن
sweep off one's feet <idiom> بر احساسات فائق آمدن
sentimental مبنی بر احساسات یا عقیده
neighbourly feelings احساسات همسایگی همدردی
pathetic دارای احساسات شدید
sexiest دارای احساسات شهوانی
sexy دارای احساسات شهوانی
sexier دارای احساسات شهوانی
seentimentally از روی احساسات یا عاطفه
self composed مستولی بر احساسات خود
sentimentalism گرایش بسوی احساسات
sentimentalization ایجاد احساسات وعواطف
play رل بازی کردن
bump بازی کردن
gallant زن بازی کردن
To be acting. To put it on . رل بازی کردن
play بازی کردن
rinks یخ بازی کردن
played رل بازی کردن
playact رل بازی کردن
plays بازی کردن
play-acts بازی کردن
play-acting بازی کردن
play-acted بازی کردن
played بازی کردن
plays رل بازی کردن
playing بازی کردن
playing رل بازی کردن
play-act بازی کردن
toy بازی کردن
toys بازی کردن
moves بازی کردن
rink یخ بازی کردن
miscast بد بازی کردن
actuble بازی کردن
twiddles بازی کردن
twiddle بازی کردن
twiddled بازی کردن
twiddling بازی کردن
moved بازی کردن
headwork با سر بازی کردن
move بازی کردن
foxing روباه بازی کردن تزویر کردن
fox روباه بازی کردن تزویر کردن
foxes روباه بازی کردن تزویر کردن
pathognomic وابسته به تشخیص ناخوشی یا احساسات
close to home <idiom> به احساسات شخصی نزدیک شدن
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
sectarianize با احساسات و تعصبات مسلکی امیختن
high mind با مناعت دارای احساسات بلند
your words offended her سخنان شما به احساسات اوبرخورد
prevaricate زبان بازی کردن
misplay ناشیانه بازی کردن
piddle باخوراک بازی کردن
piddled باخوراک بازی کردن
fornicating : فاحشه بازی کردن
tricked حقه بازی کردن
To play cards . ورق بازی کردن
plays تفریح بازی کردن
to fly a kite سفته بازی کردن
card ورق بازی کردن
trick حقه بازی کردن
thimblerig شعبده بازی کردن
playing تفریح بازی کردن
prevaricating زبان بازی کردن
prevaricated زبان بازی کردن
skate اسکیت بازی کردن
criminal court عشق بازی کردن
skated اسکیت بازی کردن
played تفریح بازی کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
skates اسکیت بازی کردن
showboat نمایشی بازی کردن
kite سفته بازی کردن
kites سفته بازی کردن
prevaricates زبان بازی کردن
fornicates : فاحشه بازی کردن
fornicated : فاحشه بازی کردن
cards ورق بازی کردن
play out تا اخر بازی کردن
to play marbles مهره بازی کردن
shinney شینی بازی کردن
to play ball توپ بازی کردن
play fair مردانه بازی کردن
court عشق بازی کردن
to play at chess شطرنج بازی کردن
shinny شینی بازی کردن
to bill and coo بوسه بازی کردن
to make love عشق بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
to play for love سر هیچ بازی کردن
piddles باخوراک بازی کردن
to look oneself again پشم بازی کردن
fornicate : فاحشه بازی کردن
spars مشت بازی کردن
sparred مشت بازی کردن
spar مشت بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
flimflam حقه بازی کردن
tricking حقه بازی کردن
drab جنده بازی کردن
drabbest جنده بازی کردن
spoof حقه بازی کردن
to skip rope بند بازی کردن
personifies رل دیگری بازی کردن
equivocate زبان بازی کردن
personify رل دیگری بازی کردن
left-handed با دست چپ بازی کردن
favouritism پارتی بازی کردن
fences شمشیر بازی کردن
gambles سفته بازی کردن
gambled سفته بازی کردن
drabber جنده بازی کردن
personified رل دیگری بازی کردن
war game بازی جنگ کردن
palter زبان بازی کردن
ski اسکی بازی کردن
skied اسکی بازی کردن
gamble سفته بازی کردن
play تفریح بازی کردن
taw تیله بازی کردن
playact در تاتر بازی کردن
bowl باتوپ بازی کردن
equivocates زبان بازی کردن
equivocating زبان بازی کردن
fence شمشیر بازی کردن
spoofs حقه بازی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com