English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English Persian
notably بطور برجسته یا قابل ملاحظه
Other Matches
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
worthy of remark قابل ملاحظه برجسته مشهور فوق العاده استثنائی
noteworthily بطور قابل ملاحظه
remarkably بطور قابل ملاحظه
considerably بطور قابل ملاحظه
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
healable قابل ملاحظه
worthy of note قابل ملاحظه
signally بطور برجسته
in relief بطور برجسته
predominantly بطور برجسته
eminently بطور برجسته
noteworthiness قابل ملاحظه بودن
remerkableness قابل ملاحظه بودن
unconsidered غیر قابل ملاحظه
sizeable قابل ملاحظه بزرگ
petty غیر قابل ملاحظه
sizable قابل ملاحظه بزرگ
noticeably بطرز قابل ملاحظه
illustriously بطور برجسته مشهورانه
markedly بطور برجسته یا محسوس
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
It was some consikerable amount. مبلغ قابل ملاحظه ای بود
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
prominently بطور پیدا یا اشکارا برجسته وار
noticeable قابل ملاحضه برجسته
capably بطور قابل
imputably بطور قابل اسناد
habitably بطور قابل سکونت
improvably بطور قابل ترقی
heritably بطور قابل توارث
laudably بطور قابل ستایش
aposematically بطور قابل گوشزد
interestingly بطور قابل توجه
questionably بطور قابل تردید
inheritably بطور قابل توارث
imaginably بطور قابل تصور
tolerably بطور قابل تحمل
eligibly بطور قابل قبول
admissibleness بطور قابل قبول
justifiably بطور قابل تصدیق
presentably بطور قابل معرفی
objectionably بطور قابل اعتراض
perceptibly بطور قابل درک
reliably بطور قابل اعتماد
explosively بطور قابل احتراق
expansibly بطور قابل انبساط
separably بطور قابل تفکیک
practicably بطور قابل عبور
praiseworthily بطور قابل ستایش
justifiably بطور قابل تبرئه
flexibly بطور قابل انحناء
extricably بطور قابل تخلیص
interchangeably بطور قابل معاوضه
comparably بطور قابل مقایسه
divisibly بطور قابل تقسیم
excusably بطور قابل عفو
estimably بطور قابل احترام
She is a considerate (an inconsiderate ) person . آدم با ملاحظه یی ( بی ملاحظه یی ) است
inaccessibly بطور غیر قابل دسترسی
inimitably بطور غیر قابل تقیلد
incalculably بطور غیر قابل تخمین
impregnably بطور غیر قابل تسخیر
angular adjustable قابل تنظیم بطور زاویه ای
inalienably بطور غیر قابل انتقال
irremeable بطور غیر قابل برگشت
immeasurably بطور غیر قابل پیمایش
alto-rilievo [ویژگی های نقش برجسته ای که در آن شکل ها به اندازه ای بیش از نصف ضخامت خود برجسته اند.]
admissibly بطور قابل قبول چنانکه روا
perspective spatial model مدل برجسته زمین زیر برجسته بین
embossing طرح برجسته [برجسته کردن زمینه فرش]
incorruptibly با ازادگی رشوه خواری بطور غیر قابل تطمیع
accessibly چنانکه بتوان بدان راه یافت بطور قابل دسترس
irreclaimably بطور غیر قابل برگشت چنانکه نتوان بازیافت یابرگرداند
inaccessibily بطور غیر قابل دسترسی چنانکه نتوان به او نزدیک شدیا اورادید
supereminent برجسته فوق العاده برجسته
embossment نقوش برجسته برجسته کاری
saliency نکته برجسته موضوع برجسته
salience نکته برجسته موضوع برجسته
bas relif حجاری ونقوش برجسته برجسته
stereoscope جهان نما دوربین یا عینک برجسته نما مبحث اشکال برجسته
stereograph نوشته یاتصویر برجسته نما برجسته نما کردن
repousse برجسته نمایاحکاکی برجسته
anaglyph عکس رنگی برجسته بینی تجزیه رنگ عکس در برجسته بینی
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
rashness بی ملاحظه گی
tact ملاحظه
not unmindful بی ملاحظه
animadversion ملاحظه
regard ملاحظه
respects ملاحظه
respect ملاحظه
observation ملاحظه
disregardful بی ملاحظه
consideration ملاحظه
observations ملاحظه
cum grano با ملاحظه
prudence ملاحظه
inconsiderate بی ملاحظه
considerations ملاحظه
thoughtless بی ملاحظه
incosiderate بی ملاحظه
incautious بی ملاحظه
indiscreet بی ملاحظه
remark ملاحظه
unconsidered بی ملاحظه
gravitas ملاحظه
unmindful بی ملاحظه
bluftly بی ملاحظه
unthinking بی ملاحظه
regarded ملاحظه
remarking ملاحظه
incircumspect بی ملاحظه
regards ملاحظه
remarks ملاحظه
remarked ملاحظه
observed ملاحظه کردن
heeding ملاحظه رعایت
perceiving ملاحظه کردن
heed ملاحظه رعایت
heeded ملاحظه رعایت
heeds ملاحظه رعایت
perceive ملاحظه کردن
consider ملاحظه کردن
observing ملاحظه کردن
observes ملاحظه کردن
circumspect ملاحظه کار
observe ملاحظه کردن
wary با ملاحظه هشیار
regarded ملاحظه کردن
noteless غیرقابل ملاحظه بی نت
regards ملاحظه کردن
regard for others ملاحظه دیگران
perceives ملاحظه کردن
perceived ملاحظه کردن
regardant ملاحظه کننده
regrad for others ملاحظه دیگران
regard ملاحظه کردن
considers ملاحظه کردن
to take note of ملاحظه کردن
inadvertent بی ملاحظه سهوی
irrespective of بدون ملاحظه
note ملاحظه کردن
blat بی معنی و بی ملاحظه
considerately ازروی ملاحظه
annotation تحشیه ملاحظه
canniness ملاحظه کاری
ciecumspect ملاحظه کار
reckless بی ملاحظه بی اعتنا
annotations تحشیه ملاحظه
noting ملاحظه کردن
circumspectly ملاحظه کارانه
circumspective ملاحظه کار
noted مورد ملاحظه
notes ملاحظه کردن
blat بی ملاحظه حرف زدن
Without the least regard . بدون کمترین ملاحظه یی
To be observant of the regulations . ملاحظه مقررات را کردن
As you can see for yourself. همانطور که ملاحظه می فرمایید
without the gloves جدا بی ملاحظه بی رودربایستی
remarks تبصره ملاحظه کردن
oversubtle بیش از حد ملاحظه کار
observantly از روی ملاحظه و رعایت
remark تبصره ملاحظه کردن
blankly بدون ملاحظه بکلی
to take in a reef با ملاحظه کار کردن
remarking تبصره ملاحظه کردن
thoughtful of others با ملاحظه نسبت بدیگران
remarked تبصره ملاحظه کردن
martially بطور جنگی بطور نظامی
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
improperly بطور غلط بطور نامناسب
incisively بطور نافذ بطور زننده
guarded احتیاط امیز ملاحظه کار
He is very cartious ( circrmspect, reserved ) . خیلی ملاحظه کار است
Observation of natural phenomena . ملاحظه پدیده های طبیعی
glib answer پاسخ بدون ملاحظه [بی فکر]
observingly از روی ملاحظه حرمت گرارانه
to take off the gloves رودربایستی راکنارگذاشتن بی ملاحظه گفتگوکردن
You must make allowances for his age . باید ملاحظه سنش را بکنی
heeds محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeding محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeded محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heed محل گذاشتن به ملاحظه کردن
unadvised تند وبی ملاحظه بی احتیاط
unadvied تند بی ملاحظه بی احتیاط ناسنجیده
reappraised دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
to respect persons ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
hardball فعالیت سخت و عاری از ملاحظه و مروت
reappraising دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
reappraises دوباره مورد ملاحظه قرار دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com