Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
Other Matches
hurtles
با چیزی تصادف کردن
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
smack into
<idiom>
بهم خوردن ،تصادف
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
crashed
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crash
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
run into (something)
<idiom>
به چیزی خوردن
to refresh oneself
چیزی خوردن
bonked
خوردن سر به چیزی
bonks
خوردن سر به چیزی
bonking
خوردن سر به چیزی
bonk
خوردن سر به چیزی
guttle
حریصانه چیزی خوردن
eat one's heart out
غصه چیزی را خوردن
bonking
صدای خوردن چیزی به سر
bonks
صدای خوردن چیزی به سر
swear on
سوگند به چیزی خوردن
to swear by something
به چیزی قسم خوردن
bonk
صدای خوردن چیزی به سر
run down
<idiom>
به چیزی خوردن وخوردشدن
bonked
صدای خوردن چیزی به سر
I'd like something to eat.
چیزی برای خوردن میخواهم.
scrunching
صدای بهم خوردن چیزی
scrunches
صدای بهم خوردن چیزی
bonked
صدای خوردن کله به چیزی
bonks
صدای خوردن کله به چیزی
bonk
صدای خوردن کله به چیزی
bonking
صدای خوردن کله به چیزی
scrunch
صدای بهم خوردن چیزی
scrunched
صدای بهم خوردن چیزی
swinge
تلوتلو خوردن بدور چیزی چرخیدن
lapped
لیس زدن با صدا چیزی خوردن
lap
لیس زدن با صدا چیزی خوردن
collided
تصادف کردن
crushes
تصادف کردن
to tun a
تصادف کردن با
jarred
تصادف کردن
jars
تصادف کردن
jar
تصادف کردن
impinges
تصادف کردن
to come in to collision
تصادف کردن
impinged
تصادف کردن
come into collision
تصادف کردن
crush
تصادف کردن
run against
تصادف کردن با
run upon
تصادف کردن با
collides
تصادف کردن
colliding
تصادف کردن
collide
تصادف کردن
crushed
تصادف کردن
impinge
تصادف کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
run into
برخوردن تصادف کردن با
bops
تصادف کردن برخوردکردن
bopping
تصادف کردن برخوردکردن
bopped
تصادف کردن برخوردکردن
bop
تصادف کردن برخوردکردن
hurtling
تصادف کردن مصادف شدن
strike
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
hurtled
تصادف کردن مصادف شدن
hurtle
تصادف کردن مصادف شدن
hurtles
تصادف کردن مصادف شدن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
collide
تصادف کردن برخورد کردن
collides
تصادف کردن برخورد کردن
collided
تصادف کردن برخورد کردن
colliding
تصادف کردن برخورد کردن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dyes
رنگ کردن یا خوردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fortuity
تصادف
collisions
تصادف
at random
به تصادف
accidentalness
تصادف
encounter
تصادف
chances
تصادف
chance
تصادف
randomly
تصادف
accidentalism
تصادف
random
تصادف
collision
تصادف
chanced
تصادف
concurrence
تصادف
chancing
تصادف
shunted
تصادف
shunts
تصادف
occurence
تصادف
accident
تصادف
occurance
تصادف
occurrence
تصادف
encounters
تصادف
occurrences
تصادف
gambling
تصادف
encountering
تصادف
accidents
تصادف
coincidences
تصادف
coincidence
تصادف
encountered
تصادف
shunt
تصادف
impingement
تصادف
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
accidentalism
تصادف گرایی
occurrences
تصادف رویداد
occurrence
تصادف رویداد
hits
ضربت تصادف
adventitious
<adj.>
برحسب تصادف
hit
ضربت تصادف
haphazard
<adj.>
برحسب تصادف
hitting
ضربت تصادف
haphazardly
برحسب تصادف
to blunder upon
به تصادف برخوردن به
fortuitously
<adv.>
بطور تصادف
by a coincidence
<adv.>
بطور تصادف
accidental
<adj.>
برحسب تصادف
accidently
<adv.>
بطور تصادف
accidents
تصادف اتومبیل
by happenstance
<adv.>
بطور تصادف
by chance
<adv.>
بطور تصادف
as it happens
<adv.>
بطور تصادف
by accident
<adv.>
بطور تصادف
at random
<adv.>
بطور تصادف
accident
تصادف اتومبیل
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com