English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English Persian
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
Other Matches
sticky fingers <idiom> عادت به دزدیدن داشتن
long for اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
to have something in reserve چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
get the feel of <idiom> عادت کردن یا آوختن چیزی
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to have something at one's disposal چیزی داشتن
to have something چیزی داشتن
to havealiking for anything ذوق چیزی را داشتن
To be interested in ( keen on ) some thing . به چیزی علاقه داشتن
to have an appetite for something اشتها به چیزی داشتن
look forward انتظار چیزی را داشتن
to believe in something به چیزی اعتقاد داشتن
to look forward to something انتظار چیزی را داشتن
to disagree [or be in disagreement] [on something/about something] بر سر چیزی اختلاف داشتن
to take an i. in something به چیزی دلبستگی داشتن
to have something in reserve چیزی درچنته داشتن
to live through something طاقت چیزی را داشتن
to have experience in something آزمودگی در چیزی داشتن
keep something at bay <idiom> [چیزی را دور نگاه داشتن]
cry out for <idiom> شدیدا به چیزی احتیاج داشتن
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
up to someone to do something <idiom> مسئولیت مراقبت از چیزی را داشتن
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
to be into somebody [something] <idiom> کسی [چیزی] را دوست داشتن
to believe in somebody [something] اطمینان داشتن به کسی [چیزی]
To be biased (prejudiced). درمورد چیزی تعصب داشتن
To have a fancy for something . هوای چیزی را درسر داشتن
have something up one's sleeve <idiom> چیزی سری نگه داشتن
cellarage حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
to have a limit [of up to something] [تا] به حد [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
to make of something در باره چیزی نظر [عقیده] داشتن
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
nose around [about] <idiom> چیزی را سری نگه داشتن کاوش کردن
to have a maximum limit [of something] [به] حداکثر [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
laniard طناب کوتاهی که برای نگاه داشتن چیزی بکار میرود
to strain at anything در زیر فشارچیزی تقلاکردن زیاد در چیزی باریک شدن یاوسواس داشتن
planch صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
ure عادت
habitude عادت
praxis عادت
wont عادت
guize عادت
ruts عادت
rut عادت
diathesis عادت
consuetude عادت
habit عادت
accustoming عادت
accustomedness عادت
accustom عادت
rote عادت
custom عادت
usage عادت
habit :عادت
habits :عادت
practice عادت
usages عادت
accustoms عادت
habits عادت
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
inure or en عادت دادن
position habit عادت مکانی
usage and custom عرف و عادت
inured عادت دادن
lusus naturae خرق عادت
take to عادت کردن
inuring عادت دادن
lusus natarae خرق عادت
to get accustomed to عادت کردن [به]
to get used to عادت کردن [به]
recidivist مجرم به عادت
recidivists مجرم به عادت
habitually بر حسب عادت
accustom عادت دادن
wont خو گرفته عادت
inures عادت دادن
addict عادت اعتیاد
accustoming عادت دادن
it is usual with him عادت دارد
addicts عادت اعتیاد
social habit عادت اجتماعی
accustoms عادت دادن
reading habit عادت خواندن
menstrual cycle عادت ماهانه
practice معمول به عادت
inure عادت دادن
thaumaturgy خرق عادت
amenia حبس عادت
dieted عادت غذائی
kick the habit <idiom> ترک عادت بد
grow into a habit عادت شدن
vogue عادت مرسوم
dieting عادت غذائی
used to <idiom> عادت کردن به
enure عادت دادن
hank قلاب عادت
diets عادت غذائی
hanks قلاب عادت
habituated عادت دادن
diet عادت غذائی
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
habit strength نیرومندی عادت
by usage برحسب عادت
familiarised عادت دادن
hexis عادت پایه
familiarises عادت دادن
habituate عادت دادن
familiarising عادت دادن
divinely بطورخارق عادت
periods عادت ماهانه
custom برحسب عادت
familiarize عادت دادن
period عادت ماهانه
familiarized عادت دادن
familiarizes عادت دادن
by rote بر حسب عادت
familiarizing عادت دادن
habitude عادت روزانه
To break (give up) a habit. ترک عادت کردن
catamenia عادت ماهیانه زنان
The habit of smoking. عادت به استعمال دخانیات
disaccustom ترک عادت دادن
to fall into a bad habit عادت بدی گرفتن
unused عادت نکرده بکارنبرده
He is making a habit of it . بد عادت شده است
dark adaptation عادت کردن به تاریکی
to form a habit تشکیل عادت دادن
dishabituate ترک عادت دادن
daily routine عادت جاری روزانه
as a rule <idiom> معمولا ،طبق عادت
thews عادت راه ورسم
get عادت کردن ربودن
that is a matter of habit کار عادت است
that is a matter of habit موضوع عادت است
gets عادت کردن ربودن
habit formation شکل گیری عادت
getting عادت کردن ربودن
unusual غریب مخالف عادت
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
prayerfulness عادت نماز خوانی
effective habit strength حد موثر نیرومندی عادت
local usage عرف و عادت محل
routinely جریان عادی عادت جاری
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
rote کاری که از روی عادت بکنند
groove کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
grooves کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
acclimatization عادت کردن به هوای کوهستان
altitude acclimatization عادت کردن به ارتفاع منطقه
He outgrew this habit. این عادت ازسرش افتاد
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
fletcherism عادت بخوردن مختصری غذا
routines جریان عادی عادت جاری
She is a habitual liar. روی عادت دروغ می گوید
routine جریان عادی عادت جاری
matter of course <idiom> عادت،راه عادی،قانون
consuetude est alterra lex عادت قدرت قانونی دارد
to get into one's stride <idiom> عادت کردن [اصطلاح روزمره]
practice of early rising مشق یا عادت سحر خیزی
To break a habit makes one ill. <proverb> ترک عادت موجب مرض است .
vices فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice- فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hookers بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
hooker بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
vises فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
optima legum ilerpres est consuetudo عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
resides اقامت داشتن مسکن داشتن
abhors بیم داشتن از ترس داشتن از
meanest مقصود داشتن هدف داشتن
meaner مقصود داشتن هدف داشتن
resided اقامت داشتن مسکن داشتن
differs اختلاف داشتن تفاوت داشتن
reside اقامت داشتن مسکن داشتن
cost قیمت داشتن ارزش داشتن
proffers تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffered تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffer تقدیم داشتن عرضه داشتن
differed اختلاف داشتن تفاوت داشتن
differing اختلاف داشتن تفاوت داشتن
mean مقصود داشتن هدف داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com