Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
English
Persian
to grudge to do a thing
بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
Other Matches
to take p in doing something
ازکردن کاری لذت بردن
grudge
لجاجت کردن
grudged
لجاجت کردن
grudges
لجاجت کردن
withold
دریغ داشتن مضایقه کردن بازداشتن
to blunder away
بواسطه سوء اداره تلف کردن
to invalid a soldier home
سربازیرا بواسطه ناتوانی ازخدمت رها کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
pities
دریغ
pitied
دریغ
pity
دریغ
unsparing
بی دریغ
mulishness
لجاجت
grouch
لجاجت
grouches
لجاجت
grouching
لجاجت
perrinaciousness
لجاجت
odburacy
لجاجت
obduracy
لجاجت
obstinacy
لجاجت
grouched
لجاجت
withheld
دریغ داشتن
spared
دریغ داشتن
withholder
دریغ کننده
withholding
دریغ داشتن
inapplocation
دریغ از کوشش
spare
دریغ داشتن
withholds
دریغ داشتن
spareable
دریغ شده
withhold
دریغ داشتن
stubbornness
سر سختی لجاجت
pertinacity
سرسختی لجاجت
mealy mouthed
دریغ دارنده ازراست گویی
mealy-mouthed
دریغ دارنده ازراست گویی
for
بواسطه
through
بواسطه
from
بواسطه
in d.of
بواسطه
frae
بواسطه
they fought with courage
از =بواسطه
by
از بواسطه
in right of his wife
بواسطه
by of
بواسطه
because of
بواسطه
on account of
بواسطه
for the sake of money
بواسطه پول
out of
در خارج بواسطه
through
بواسطه سرتاسر
out-of-
در خارج بواسطه
thru
بخاطر بواسطه
it is because
بواسطه انست که
ipso jure
بواسطه خود قانون
ipso facto
بواسطه خود عمل
seaworn
ساییده بواسطه دریا
photobiotic
زنده بواسطه نور
chemotherapy
درمان بواسطه موادشیمیایی
ipso facto
بواسطه ماهیت خود فعل
forlackof shoes
بواسطه نداشتن یا نبودن کفش
emprosthotonos
پیشامدگی بدن بواسطه کزاز
snow bound
بازمانده از زفتن بواسطه برف
the veaael was neaped
کشتی بواسطه فرو کش اب بگل نشست
taeniasis
بدی مزاج بواسطه کرم کدو
land sick
کند رونده بواسطه نزدیکی بخشکی
to strain under a load
درزحمت بودن بواسطه حمل یک بار
ness on his part
این بیشتر بواسطه کمرویی است
mithridatism
مصونیت از زهر بواسطه خوردن و کم کم افزودن برمقداران
men of light and leading
مردانی که بواسطه قوه رهنمایی صاحب نفوذمیشوند
weather bound
ممنوع ازحرکت بواسطه بدی هوا منتظرهوای خوب
mondayish
بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
recondition
نو کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
stucco
گچ کاری کردن
reconditioned
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
hammered
چکش کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
hammers
چکش کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
purfle
منبت کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
plaster
گچ کاری کردن اندود
refashion
دست کاری کردن
enamel
مینا کاری کردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
adventurism
اقدام به کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
inlays
خاتم کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
stunt
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
splay
منبت کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
inlay
خاتم کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
to touch up
دست کاری کردن
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
lime
با اهک کاری سفید کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
prone to do something
آماده برای کردن کاری
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
limes
با اهک کاری سفید کردن
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
To settle the issue one way or the other.
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com