Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
position buoy
بویه موقعیت
Search result with all words
position buoy
بویه نشان دهنده موقعیت کاروان دریایی
Other Matches
danbuoy
بویه علامت گذاری بویه راهنما
cartesian coordinates
سیستم موقعیت که از دو بردار در جهت زاویه راست برای نمایش نقط های که با دو عدد امکان دهی شده است و موقعیت آن را میدهد تشکیل شده است
buoy
بویه
olfactie
بویه
buoyed
بویه
buoys
بویه
buoying
بویه
mooring buoy
بویه مهار
danger buoy
بویه خطر
life buoy
بویه نجات
telegraph cable buoy
بویه کابل
nun buoy
بویه مخروطی
spar buoy
بویه میلهای
reflector buoy
بویه بازتابنده
port hand buoy
بویه سمت چپ
quarantine buoy
بویه قرنطینه
reflector buoy
بویه بازتاب
round turn and two half hitches
گره بویه
dan buoy
بویه نشانه
can buoy
بویه استوانهای
anchorage buoy
بویه لنگرگاه
anchor buoy
بویه لنگر
landfalls
بویه خارجی
landfall
بویه خارجی
buoys
بویه دریایی
buoying
بویه دریایی
buoyed
بویه دریایی
buoy
بویه دریایی
mooring buoy
بویه لنگر
buoy shackle
بخوی بویه
bouy jumper
بویه گیر
breeches buoy
بویه نجات
short scope buoy
بویه پایه کوتاه
sea buoy
بویه طرف دریا
dan runner
کشتی بویه گذار
buoy tender
ناو بویه گذار
buoy tender
کشتی بویه گذار
spar buoy
بویه تیر مانند
starboard hand buoy
بویه سمت راست
mid channel buoy
بویه میان گذرگاه
dan layers
شناوه بویه گذار
picking up rope
سیم بویه گیر
buoy pendant
زنجیر مهار بویه
short scope buoy
بویه شناور قائم
wreck buoy
بویه کشتی غرق شده
middle ground buoy
بویه زمین میان گذرگاه
sonobuoy
بویه صوتی و ضد زیردریایی سونوبوی
relative plot
موقعیت نسبی ناوها یاهواپیماها به هم ثبت نسبی موقعیت ناوها
dan layers
شناوه مخصوص کاشتن بویه راهنما
air position
موقعیت هوایی موقعیت هوایی هواپیما
radio sonobuoy
بویه دریایی شناور بی سیم دار مخصوص تعیین محل زیردریاییها
control buoy
بویه کنترل کننده مینها دستگاهی که محل مینهای شناور زیر دریا را نشان میدهد
occasion
موقعیت
position
موقعیت
lodgment or lodge
موقعیت
lodgment
موقعیت
line of position
خط موقعیت
berth
موقعیت جا
locations
موقعیت
positioned
موقعیت
orientation
موقعیت
location
موقعیت
berths
موقعیت جا
condition
موقعیت
situs
موقعیت
berthing
موقعیت جا
berthed
موقعیت جا
occasions
موقعیت
occasioning
موقعیت
site
موقعیت
situations
موقعیت
sited
موقعیت
sites
موقعیت
situation
موقعیت
occasioned
موقعیت
bit position
موقعیت ذره
circumstantial
مربوط به موقعیت
advantage ground
موقعیت خوب
forward position
موقعیت رو به جلو
sign position
موقعیت علامت
benzylic position
موقعیت بنزیلی
monopoly position
موقعیت انحصاری
pertinence
موقعیت شایستگی
pertinence or nency
دخل موقعیت
pertinency
موقعیت شایستگی
point guard
موقعیت گارد
social status
موقعیت اجتماعی
social situation
موقعیت اجتماعی
position finding
موقعیت یابی
print position
موقعیت چاپ
radar location
موقعیت رادار
razor edge
موقعیت بحرانی
situation of a building
موقعیت ساختمان
page orientation
موقعیت صفحه
stimulus situation
موقعیت محرک
d. of a situation
موقعیت باریک
endo position
موقعیت اندو
exoposition
موقعیت اگزو
firing position
موقعیت احتراق
ground position
موقعیت زمینی
storage location
موقعیت انباره
rest position
موقعیت سکون
plots
نقطه موقعیت
lie
موقعیت چگونگی
status
اهمیت یا موقعیت
orientation
تعیین موقعیت
case
وضعیت موقعیت
cases
وضعیت موقعیت
positioned
شکل موقعیت
position
شکل موقعیت
orientation
تشخیص موقعیت
plot
نقطه موقعیت
plotted
نقطه موقعیت
lied
موقعیت چگونگی
lies
موقعیت چگونگی
point
محل یا موقعیت
situations
موقعیت حالت
positioning
تثبیت موقعیت
situation
موقعیت حالت
footing
موقعیت وضع
configurations
وضعیت یا موقعیت
configuration
وضعیت یا موقعیت
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
flage pole position
موقعیت میله پرچمی
golden opportunity
<idiom>
موقعیت طلایی وعالی
spatial orientation
موقعیت یابی فضایی
downward
به طرف یک موقعیت پایین تر
iam ill bested
موقعیت بدی دارم
blow
هدر دادن موقعیت
blows
هدر دادن موقعیت
station
موقعیت اجتماعی وضع
stationed
موقعیت اجتماعی وضع
stations
موقعیت اجتماعی وضع
whiteouts
عدم تشخیص موقعیت
whiteout
عدم تشخیص موقعیت
positional
وابسته به موقعیت یامقام
opportuneness
موقعیت موقع بودن
space orientation
موقعیت یابی فضایی
upwell
موقعیت بهتری یافتن
trim
موقعیت قایق دراب
pinch
موقعیت باریک سربزنگاه
pinches
موقعیت باریک سربزنگاه
bowsprit position
موقعیت دکل خوابیده
vacancy
موقعیت شغلی آزاد
circumstances
شرط موقعیت تشریفات
trimmest
موقعیت قایق دراب
compass bearing
موقعیت برحسب قطبنما
stand
عهده دارشدن موقعیت
d. situation
موقع یا موقعیت باریک
trims
موقعیت قایق دراب
trimmest
موقعیت تخته موج دراب
ortho director
هدایت کننده به موقعیت ارتو
para director
هدایت کننده به موقعیت پارا
occasions
سبب موقعیت باعث شدن
occasioning
سبب موقعیت باعث شدن
grids
موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
trims
موقعیت تخته موج دراب
reposition
مقام و موقعیت چیزی را تغییردادن
blade station
موقعیت شعاعی هر مقطع ازتیغه
occasioned
سبب موقعیت باعث شدن
trim
موقعیت تخته موج دراب
We're all in the same boat.
ما همه در یک موقعیت مشابه هستیم.
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
occasion
سبب موقعیت باعث شدن
That's (just) the way things are.
موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
She is not mindful of her social position ( status ) .
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
to not have it easy
[موقعیت]
ساده نیست
[برایشان]
strategic situation
حالت جنگی موقعیت استراتژیک
toties quoties
هر چند بار که موقعیت اقتضاکند
It was the usual scene.
صحنه
[موقعیت]
معمولی بود.
grid
موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
solar orientation
تعیین موقعیت نسبت به افتاب
meta director
هدایت کننده به موقعیت متا
standing
موقعیت تیم در جدول مسابقه ها
shortstop
موقعیت بازیکن مدافع در داخل میدان
reporting point
نقطه مبدای موقعیت ناو یاهواپیما
feeds
پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
last but not least
<idiom>
آخرین موقعیت وپر اهمیت ترین
if
[when]
it comes to the crunch
<idiom>
وقتی که موقعیت وخیم می شود
[اصطلاح]
execute
موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
executed
موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
centralized
آنچه در یک موقعیت مرکزی قرار دارد
executes
موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
feed
پاس به یاری که در موقعیت بهتری است
bistable
که در موقعیت ممکن روشن و خاموش دارد
executing
موقعیت یک کامپیوتر که یک برنامه را اجرا میکند
juncture
بحران موقعیت ویژه بهم پیوستگی اتصال
backtab
برگرداندن نشانه گر به یک واحد عقب تر از موقعیت موجود
thaneship
قلمرو یا موقعیت ومقام خان مقام خانی
to set a person on his feet
معاش کسیراتامین کردن موقعیت کسیرا استوارکردن
to the manner born
فطره اماده برای موقعیت واشنا باداب
on occasion
لدی الاقتضا هر وقت موقعیت داشته باشد
proletarianism
موقعیت سیاسی گروه رنجبران توده پست
dualism
وجود دو موقعیت یاپدیده متضاد در کنار یکدیگر
boot
اجرای مجموعهای از دستورالعمل ها برای رسیدن به موقعیت مط لوب
blade tracking
مراحل تعیین موقعیت سر تیغههای ملخ نسبت به یکدیگر
cursor
نمایشگری که موقعیت آن در صفحه قابل برنامه ریزی است
cursors
نمایشگری که موقعیت آن در صفحه قابل برنامه ریزی است
parallax
اختلاف جهت یا موقعیت فاهری یک جسم از دو زاویه دید مختلف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com