English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English Persian
bequeath بکسی واگذار کردن
bequeathed بکسی واگذار کردن
bequeathing بکسی واگذار کردن
bequeaths بکسی واگذار کردن
Other Matches
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
to take pity on any one بکسی رحم کردن
to read one a lesson بکسی نصیحت کردن
to give one the knee بکسی تعظیم کردن
to give heed to any one بکسی اعتنایاتوجه کردن
to give one the knee بکسی تواضع کردن
to lay violent handsonany one اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
pull through در سختی بکسی کمک کردن
deriding بکسی خندیدن استهزاء کردن
to pelt some one with stones باسنگ بکسی حمله کردن
to pelt some one with stones سنگ بکسی پرت کردن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
toa the life of a person سوء قصدنسبت بکسی کردن
to ply any one with drink باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
derides بکسی خندیدن استهزاء کردن
derided بکسی خندیدن استهزاء کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
deride بکسی خندیدن استهزاء کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
gives واگذار کردن
assignment واگذار کردن
relegating واگذار کردن
to deliver over واگذار کردن
transfers واگذار کردن
giving واگذار کردن
allocation واگذار کردن
give واگذار کردن
assign واگذار کردن
concede واگذار کردن
infeoff واگذار کردن
cede واگذار کردن
allocations واگذار کردن
transferring واگذار کردن
assigns واگذار کردن
surrendered واگذار کردن
conceded واگذار کردن
surrender واگذار کردن
authorisations واگذار کردن
concedes واگذار کردن
relegate واگذار کردن
authorization واگذار کردن
relegated واگذار کردن
relegates واگذار کردن
assignments واگذار کردن
demise واگذار کردن
assigning واگذار کردن
transfer واگذار کردن
assigned واگذار کردن
conceding واگذار کردن
surrenders واگذار کردن
abdicate واگذار کردن
entrusting واگذار کردن
releases واگذار کردن
to turn over واگذار کردن
entrusts واگذار کردن
to make over واگذار کردن
release واگذار کردن
entrust واگذار کردن
abdicated واگذار کردن
ceding واگذار کردن
cedes واگذار کردن
abdicating واگذار کردن
abdicates واگذار کردن
remise واگذار کردن
released واگذار کردن
to follow any ones example سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
augmentation تکمیل کردن واگذار کردن وسایل یا نفرات اضافی یا تقویتی
to snap one's nose or head off بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
To look fondly at someone . با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to do make or pay obeisance to بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
to serve a legal p on any one ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
reallocation مجددا واگذار کردن
retrocede دوباره واگذار کردن
jus disponendi حق واگذار کردن اموال
award a contract قراردادی را واگذار کردن
assignment of tasks واگذار کردن وفایف
granted واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
grants واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
grant واگذار کردن تعهد کردن واگذاری به معنای اعم
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patents امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patent امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patented امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patenting امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to palm off a thing on aperson چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
to sell out بدیگری واگذار کردن ورفتن
to bargain a way درازای چیزی واگذار کردن
deed سند باقباله واگذار کردن
cession of territory واگذار کردن اراضی مملکت
vest a property in someone ملکی را به کسی واگذار کردن
deeds سند باقباله واگذار کردن
quitclaim چشم پوشیدن از واگذار کردن
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
submit واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
submits واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
submitting واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
appropriation اختصاص دادن اعتبار واگذار کردن
submitted واگذار یا تفویض کردن ارائه دادن
transfers واگذار کردن نقل کردن انتقال
transferring واگذار کردن نقل کردن انتقال
transfer واگذار کردن نقل کردن انتقال
to give place to جای خودرابه شخص یا چیزدیگر واگذار کردن
disposal انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
pick up واگذار کردن مسئولیت مهاریک بازیگر ازاد به کسی
give over ترک کردن واگذار کردن
entrusts واگذار کردن تفویض کردن
entrusting واگذار کردن تفویض کردن
entrust واگذار کردن تفویض کردن
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
tasking سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت
to run across or against بکسی تاخت
to play a trick on any one بکسی حیله
to face any one down بکسی تشرزدن
to spat at تف بکسی انداختن
to play one f. بکسی ناروزدن
snap a person's head off بکسی پریدن
snap a person's nose off بکسی پریدن
to ride one down سواره بکسی
drop by بکسی سر زدن
to give ones heart to a person دل بکسی دادن
Dont you dare tell anyone . مبادا بکسی بگویی
to believe in a person بکسی ایمان اوردن
to do make or pay obeisance to بکسی احترام گزاردن
to paddle one's own canoe کار بکسی نداشتن
to serve one a trick بکسی حیله زدن
serve one a trick بکسی حیله زدن
to yearn to بکسی اشتیاق داشتن
to put a slur on any one لکه بدنامی بکسی چسباندن
retaliating عین چیزی را بکسی برگرداندن
heteroplasty پیوندبافته کسی بکسی دیگر
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary اضافه حقوق بکسی دادن
retaliate عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliated عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates عین چیزی را بکسی برگرداندن
transferred واگذار شده
renunciant واگذار کننده
vested واگذار شده
grantor واگذار کننده
ceded واگذار شده
assignor واگذار کننده
ceder واگذار کننده
alienor واگذار کننده
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
favoritism استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to think highliy of any one نسبت بکسی خوش بین بودن
to have recourse to a person بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
prejudice agaiast a person غرض نسبت بکسی از روی تعصب
It is for your own ears. پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
to show one out راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
assigner واگذار کننده انتقال دهنده
ceded portfolio اوراق بهادار واگذار شده
assignor واگذار کننده انتقال دهنده
indian giver کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
p in favour of a person تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
incommunicableness چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
incommunicability چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
to stand in one's light جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
pious fraud حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
luck penny پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
delegatee کسیکه پرداخت بدهی شخص دیگر به او واگذار شده است
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
dower درCL این مقدار معادل ثلث کل دارایی مرد اعم از اعیان وعرصه است که به طریق عمری به زوجه اش واگذار میشود
task unit نیروی واگذار کننده ماموریت دریایی یکان یا بخشی ازگروه ماموریت دریایی که زیر امر فرمانده گروه قرارمی گیرد
allocated manpower نیروی انسانی واگذار شده سهمیه نیروی انسانی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com