Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English
Persian
bubble
بیان کردن حباب
bubbled
بیان کردن حباب
bubbles
بیان کردن حباب
bubbling
بیان کردن حباب
Other Matches
to speak
[things indicating something]
بیان کردن
[رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
halving
نیم حباب منطبق شونده درانواع دوربینها و مسافت یابها برای تراز کردن
warn
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warns
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warned
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
statement
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statements
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
imparts
بیان کردن
imparted
بیان کردن
imparting
بیان کردن
set out
بیان کردن
voice
بیان کردن
utter
بیان کردن
set forth
بیان کردن
impart
بیان کردن
tells
بیان کردن
say
بیان کردن
to set forth
بیان کردن
frame
بیان کردن
telling-off
بیان کردن
says
بیان کردن
tell
بیان کردن
globes
حباب
bulbs
حباب
balloon
حباب
bulb
حباب
lampshade
حباب
boll
حباب
blubbers
حباب
blubbering
حباب
globe
حباب
blubbered
حباب
pockets
حباب
blubber
حباب
bubbling
حباب
bubbles
حباب
bubbled
حباب
pocket
حباب
bubble
حباب
lampshades
حباب
run on
بتفصیل بیان کردن
express
بیان کردن اداکردن
expresses
بیان کردن اداکردن
restate
مجددا بیان کردن
worded
بالغات بیان کردن
restated
مجددا بیان کردن
restating
مجددا بیان کردن
expressed
بیان کردن اداکردن
detail
یات را بیان کردن
detailing
یات را بیان کردن
come out with
<idiom>
بیان کردن ،گفتن
restates
مجددا بیان کردن
word
بالغات بیان کردن
quantified
چندی بیان کردن
riddles
تفسیریا بیان کردن
riddle
تفسیریا بیان کردن
quantifying
چندی بیان کردن
expressing
بیان کردن اداکردن
quantifies
چندی بیان کردن
sound off
ازادانه بیان کردن
sound off
<idiom>
عقاید را بیان کردن
quantify
چندی بیان کردن
blobs
گلوله حباب
shades
حباب اباژور
level buble
حباب تراز
cross level buble
حباب تراز
absorption bulb
حباب جذب
shade
حباب اباژور
bulb
حباب لامپ
bulbs
حباب لامپ
blob
گلوله حباب
glass bulb
حباب شیشهای
vial
حباب دوربین
bubble
حباب براوردن
bubbled
حباب براوردن
bubbles
حباب براوردن
airlocks
حباب هوا
bubbling
حباب براوردن
shaded
حباب دار
shadings
حباب اباژور
pimpling
حباب سازی
lamp shade
حباب آباژور
gas bubble
حباب گاز
bubble tray
بشقابک حباب
bubble cap
فنجانک حباب
blubbery
حباب وار
bubble chamber
اتاقک حباب
soap bubble
حباب کف صابون
bubble tower
برج حباب
opal globe
حباب شیری
pronounces
رسما بیان کردن ادا کردن
pronounce
رسما بیان کردن ادا کردن
rephrases
به طرز دیگری بیان کردن
reword
باواژههای دیگری بیان کردن
enouce
بیان کردن بصراحت گفتن
rephrasing
به طرز دیگری بیان کردن
gives
نسبت دادن به بیان کردن
rephrase
به طرز دیگری بیان کردن
rephrased
به طرز دیگری بیان کردن
languages
بصورت لسانی بیان کردن
give
نسبت دادن به بیان کردن
synopsize
بصورت مجمل بیان کردن
to set out
بیان کردن شرح دادن
verbalising
بصورت شفاهی بیان کردن
verbalizing
بصورت شفاهی بیان کردن
represent
بیان کردن نشان دادن
giving
نسبت دادن به بیان کردن
verbalises
بصورت شفاهی بیان کردن
represented
بیان کردن نشان دادن
verbalized
بصورت شفاهی بیان کردن
verbalised
بصورت شفاهی بیان کردن
verbalizes
بصورت شفاهی بیان کردن
language
بصورت لسانی بیان کردن
represents
بیان کردن نشان دادن
verbalize
بصورت شفاهی بیان کردن
globe lamp
چراغ حباب دار
spirit levels
تراز حباب دار
spirit level
تراز حباب دار
tilting level
تراز حباب دار
cross level
حباب تراز افقی
cross level buble
شیشه حباب تراز
vial
حباب تراززاویه یاب
cross level buble
حباب تراز عرضی
paraphrasing
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneers
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrases
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrased
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneer
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrase
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneered
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneering
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
shade
حباب چراغ یا فانوس اباژور
shades
حباب چراغ یا فانوس اباژور
shadings
حباب چراغ یا فانوس اباژور
bleb
حباب هوا دراب یاشیشه
To speake in great detail.
مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
to speak volumes
[for]
کاملأ واضح بیان کردن
[اصطلاح مجازی]
caveatemptor
اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
macro
کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
negative true logic
سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
SGML
استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
alphabetize
به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
rhetoric
علم معانی بیان معانی بیان
authentication
استفاده از کدهای خاص برای بیان کردن به فرستنده پیام که پیام درست و قابل تشخیص است
quote
نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes
نقل بیان کردن نشان نقل قول
quoted
نقل بیان کردن نشان نقل قول
scan
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scanned
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scans
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
quotations
بیان
expression
بیان
dit
بیان
verbiage
[American English]
بیان
diction
بیان
wording
بیان
explication
بیان
wording
بیان
pronunciations
بیان
pronunciation
بیان
word choice
بیان
choice of words
بیان
experssion
بیان
averment
بیان
interpretations
بیان
exposition
بیان
expositions
بیان
rhetorically
بیان
explanation
بیان
interpretation
بیان
locution
بیان
explanations
بیان
locutions
بیان
expressions
بیان
diction
بیان
recitations
بیان
statements
بیان
recitation
بیان
say so
حق بیان
quotation
بیان
say so
بیان
say-so
بیان
declarations
بیان
dite
بیان
statement
بیان
declaration
بیان
say-so
حق بیان
mentioned
<adj.>
<past-p.>
بیان شده
statements
بیان وضعیت
apposition
عطف بیان
account
بیان علت
restatement
بیان مجدد
restatements
بیان مجدد
mouthing
مدخل بیان
enunciative
بیان کننده
stater
بیان کننده
self-expression
بیان حال
paradox
بیان مغایر
mouthed
مدخل بیان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com