English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
English Persian
bubble بیان کردن حباب
bubbled بیان کردن حباب
bubbles بیان کردن حباب
bubbling بیان کردن حباب
Other Matches
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
halving نیم حباب منطبق شونده درانواع دوربینها و مسافت یابها برای تراز کردن
warn بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warns بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warned بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
imparts بیان کردن
imparted بیان کردن
imparting بیان کردن
set out بیان کردن
voice بیان کردن
utter بیان کردن
set forth بیان کردن
impart بیان کردن
tells بیان کردن
say بیان کردن
to set forth بیان کردن
frame بیان کردن
telling-off بیان کردن
says بیان کردن
tell بیان کردن
globes حباب
bulbs حباب
balloon حباب
bulb حباب
lampshade حباب
boll حباب
blubbers حباب
blubbering حباب
globe حباب
blubbered حباب
pockets حباب
blubber حباب
bubbling حباب
bubbles حباب
bubbled حباب
pocket حباب
bubble حباب
lampshades حباب
run on بتفصیل بیان کردن
express بیان کردن اداکردن
expresses بیان کردن اداکردن
restate مجددا بیان کردن
worded بالغات بیان کردن
restated مجددا بیان کردن
restating مجددا بیان کردن
expressed بیان کردن اداکردن
detail یات را بیان کردن
detailing یات را بیان کردن
come out with <idiom> بیان کردن ،گفتن
restates مجددا بیان کردن
word بالغات بیان کردن
quantified چندی بیان کردن
riddles تفسیریا بیان کردن
riddle تفسیریا بیان کردن
quantifying چندی بیان کردن
expressing بیان کردن اداکردن
quantifies چندی بیان کردن
sound off ازادانه بیان کردن
sound off <idiom> عقاید را بیان کردن
quantify چندی بیان کردن
blobs گلوله حباب
shades حباب اباژور
level buble حباب تراز
cross level buble حباب تراز
absorption bulb حباب جذب
shade حباب اباژور
bulb حباب لامپ
bulbs حباب لامپ
blob گلوله حباب
glass bulb حباب شیشهای
vial حباب دوربین
bubble حباب براوردن
bubbled حباب براوردن
bubbles حباب براوردن
airlocks حباب هوا
bubbling حباب براوردن
shaded حباب دار
shadings حباب اباژور
pimpling حباب سازی
lamp shade حباب آباژور
gas bubble حباب گاز
bubble tray بشقابک حباب
bubble cap فنجانک حباب
blubbery حباب وار
bubble chamber اتاقک حباب
soap bubble حباب کف صابون
bubble tower برج حباب
opal globe حباب شیری
pronounces رسما بیان کردن ادا کردن
pronounce رسما بیان کردن ادا کردن
rephrases به طرز دیگری بیان کردن
reword باواژههای دیگری بیان کردن
enouce بیان کردن بصراحت گفتن
rephrasing به طرز دیگری بیان کردن
gives نسبت دادن به بیان کردن
rephrase به طرز دیگری بیان کردن
rephrased به طرز دیگری بیان کردن
languages بصورت لسانی بیان کردن
give نسبت دادن به بیان کردن
synopsize بصورت مجمل بیان کردن
to set out بیان کردن شرح دادن
verbalising بصورت شفاهی بیان کردن
verbalizing بصورت شفاهی بیان کردن
represent بیان کردن نشان دادن
giving نسبت دادن به بیان کردن
verbalises بصورت شفاهی بیان کردن
represented بیان کردن نشان دادن
verbalized بصورت شفاهی بیان کردن
verbalised بصورت شفاهی بیان کردن
verbalizes بصورت شفاهی بیان کردن
language بصورت لسانی بیان کردن
represents بیان کردن نشان دادن
verbalize بصورت شفاهی بیان کردن
globe lamp چراغ حباب دار
spirit levels تراز حباب دار
spirit level تراز حباب دار
tilting level تراز حباب دار
cross level حباب تراز افقی
cross level buble شیشه حباب تراز
vial حباب تراززاویه یاب
cross level buble حباب تراز عرضی
paraphrasing نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneers پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrases نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrased نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneer پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrase نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
sneered پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneering پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
shade حباب چراغ یا فانوس اباژور
shades حباب چراغ یا فانوس اباژور
shadings حباب چراغ یا فانوس اباژور
bleb حباب هوا دراب یاشیشه
To speake in great detail. مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
to speak volumes [for] کاملأ واضح بیان کردن [اصطلاح مجازی]
caveatemptor اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
macro کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
negative true logic سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
SGML استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
alphabetize به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
rhetoric علم معانی بیان معانی بیان
authentication استفاده از کدهای خاص برای بیان کردن به فرستنده پیام که پیام درست و قابل تشخیص است
quote نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes نقل بیان کردن نشان نقل قول
quoted نقل بیان کردن نشان نقل قول
scan شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scanned شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scans شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
quotations بیان
expression بیان
dit بیان
verbiage [American English] بیان
diction بیان
wording بیان
explication بیان
wording بیان
pronunciations بیان
pronunciation بیان
word choice بیان
choice of words بیان
experssion بیان
averment بیان
interpretations بیان
exposition بیان
expositions بیان
rhetorically بیان
explanation بیان
interpretation بیان
locution بیان
explanations بیان
locutions بیان
expressions بیان
diction بیان
recitations بیان
statements بیان
recitation بیان
say so حق بیان
quotation بیان
say so بیان
say-so بیان
declarations بیان
dite بیان
statement بیان
declaration بیان
say-so حق بیان
mentioned <adj.> <past-p.> بیان شده
statements بیان وضعیت
apposition عطف بیان
account بیان علت
restatement بیان مجدد
restatements بیان مجدد
mouthing مدخل بیان
enunciative بیان کننده
stater بیان کننده
self-expression بیان حال
paradox بیان مغایر
mouthed مدخل بیان
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com