English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 248 (52 milliseconds)
English Persian
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
Search result with all words
generate حاصل کردن تولید نیرو کردن
generated حاصل کردن تولید نیرو کردن
generates حاصل کردن تولید نیرو کردن
generating حاصل کردن تولید نیرو کردن
get حاصل کردن تحصیل کردن
get حاصل کردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
gets حاصل کردن تحصیل کردن
gets حاصل کردن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
getting حاصل کردن تحصیل کردن
getting حاصل کردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
sheer انحراف حاصل کردن
harvest حاصل درو کردن وبرداشتن
harvested حاصل درو کردن وبرداشتن
harvests حاصل درو کردن وبرداشتن
acquire حاصل کردن
acquires حاصل کردن اندوختن
acquiring حاصل کردن اندوختن
afford حاصل کردن
afforded حاصل کردن
affording حاصل کردن
affords حاصل کردن
brush تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
brushes تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
communicate مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicated مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicates مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
bituminous paint رنگی ضخیم و سنگین که جزء اصلی ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید برای کم کردن خوردگی حاصل از بخارات والکترولیت موجود در باطری استفاده میشود
come to an agreement توافق حاصل کردن
lime light روشنایی سفیدی که از داغ کردن اهک حاصل میشود
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
to come to an agreement یکدل شدن توافق حاصل کردن
do wonders <idiom> نتیجه عالی حاصل کردن
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
Other Matches
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
products حاصل
yields حاصل
yielded حاصل
fruitage حاصل
adnate حاصل
outcomes حاصل
outgrowth حاصل
outcome حاصل
perquisites حاصل
upshot حاصل
perquisite حاصل
product حاصل
resumes حاصل
resumed حاصل
resuming حاصل
resume حاصل
infertile بی حاصل
resulting حاصل
deserted <adj.> بی حاصل
unfruitful بی حاصل
outgrwth حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
payoff حاصل
payoffs حاصل
nonproductive بی حاصل
unutilized بی حاصل
yield حاصل
result حاصل
barren <adj.> بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
resulted حاصل
sum حاصل جمع
sums حاصل جمع
product حاصل ضرب
products حاصل حاصلضرب
totaled حاصل جمع
partial products حاصل ضربهای جز
nonproductive labor کار بی حاصل
gleby حاصل خیز
yielded محصول حاصل
products حاصل ضرب
product حاصل حاصلضرب
yielder حاصل دهنده
steam fog مه حاصل از بخار اب
feracious حاصل خیز
emblements حاصل زمین
feracity حاصل خیزی
production حاصل دادن
productions حاصل دادن
negotiation result حاصل مذاکرات
productive مولد پر حاصل
negotiation outcome حاصل مذاکرات
result of the negotiations حاصل مذاکرات
fattened حاصل خیزکردن
redemption yield حاصل بازخرید
karma حاصل کردارانسان
earning yield حاصل عواید
barren بی ثمر بی حاصل
heir ارث بر حاصل
total حاصل جمع
yields محصول حاصل
paper blockade محاصره بی حاصل
growths اثر حاصل
totalled حاصل جمع
totalling حاصل جمع
fatten حاصل خیزکردن
fattens حاصل خیزکردن
to be derived حاصل شدن
foodful حاصل خیز
totals حاصل جمع
throughput حاصل کار
yield محصول حاصل
growth اثر حاصل
pinguid حاصل خیز
proceeds حاصل فروش
total کل [حاصل جمع]
amount حاصل جمع
sum کل [حاصل جمع]
amount کل [حاصل جمع]
totaling حاصل جمع
cabonic حاصل از کربن
interest profit عایدی حاصل از بهره
eagre موج حاصل از جذر و مد
phantasm حاصل خیال ووهم
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
entrance loss افت حاصل از اصطکاک
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
resultant حاصل منتج شونده
gains from trade منافع حاصل از تجارت
partial sum حاصل جمع جزئی
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
aftercrop حاصل دوم باره
earth pressure فشار حاصل از خاک
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sideways sum حاصل جمع یک وری
wave pressure فشار حاصل از موج
lysate حاصل تجزیه سلولی
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
capital bonus سود حاصل از سرمایه
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
ocean foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
sea foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
cost saving درامد حاصل از تقلیل هزینه
spume کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
eolian رسوب حاصل از جریان باد
beach foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
blear تاری حاصل از اشک وغیره
petrodollars دلار حاصل ازفروش نفت
crops حاصل دادن چینه دان
crop حاصل دادن چینه دان
flyash خاکستر حاصل از زغال سنگ
tidal mud deposits گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
garden stuff حاصل باغ :سبزی ومیوه
cropped حاصل دادن چینه دان
productiveness حاصل خیزی نیروی تولید
electromagnetism خاصیت مغناطیسی حاصل ازجریانهای الکتریکی
runoff جریان اب حاصل ازبارندگی در حوزه ابریز
factorial حاصل همه اعداد کمتر از یک عدد
strain energy انژی حاصل از تغییر شکل نسبی
out put حاصل کار قدرت خروجی دستگاه
aftercrop حصاد دوم دوباره حاصل دادن
land poor دارای اراضی بی حاصل وکم فایده
sum of all external forces حاصل جمع تمام نیروهای خارجی
addend عدد اضافه شده به حاصل در جمع
frost heave افزایش حجم خاک حاصل ازیخبندان
general paresis جنون و فلج حاصل در اثرضایعات سیفلیسی مغز
yield of cdoncrete حجم بتن حاصل پس از ترکیب مواد سیمان
offset of one obligation against another تهاتر حاصل شدن بین دو دین یا دو تعهد
sitzmark حفره حاصل از زمین خوردن اسکی باز
boxes شکل حاصل از حرکت چهارهواپیما بصورت لوزی
box شکل حاصل از حرکت چهارهواپیما بصورت لوزی
volume change of concrete تغییر حجم بتن حاصل ازانقباض و انبساط
doping نیروی کاذب حاصل از داروهای غیر مجاز
rest on one's laurels <idiom> خرسند شدن از موفقیت که قبلا حاصل شده است
paraboloid شکل سه بعدی حاصل ازدوران یک سهمی حول محورکانونی
assoil اصل تغییر نکردنی مجموع یا حاصل ضرب بخشیدن
acatalectic قاضی یاشخصی که نمیتواند به صحت امری اطمینان حاصل کند
augend عددی که عدد دیگر به آن اضافه میشود تا حاصل بدست آید
aligner وسیلهای که از صاف بودن کاغذ در چاپگر اطمینان حاصل میکند
limit state of failure حالت حدی که برای ان حداکثرفرفیت باربری حاصل شده باشد
pitch speed حاصل ضرب گام هندسی متوسط و تعداد دوران درواحد زمان
charactristic curve نموداری برای نمایش خواص نیروهای برا و پسای حاصل از یک ایرفویل
remainder عدد معادل مقسوم منهای حاصل ضرب خارج قسمت ومقسوم علیه
thermokarst عوارض برجستهای که ازذوب شدن یخها و تولیدسوراخها و غارها در زمین حاصل میشود
damping vane پرهای در فلومتر سوخت برای کاهش دادن و گرفتن نوسانات حاصل از جریان متلاطم
lift wire سیم هایی که بار کششی حاصل از ایجاد نیروی برای بال را متحمل میشوند
waisting کاهش موضعی قطر ناشی ازجریان برگشت ناپذیر حاصل از تنش در نقطه شکست
lift strut پایه هایی که بار کششی حاصل از ایجاد نیروی برای بال را متحمل میشوند
ogive شکل حاصل از منحنی مدارسیارهای که شعاع ان به تدریج زیاد شده تا سرانجام به خط راست تبدیل میگردد
wein law طول موج بیشترین شدت تابش حاصل از منبع جسم داغ با دمای مطلق نسبت عکس دارد
turbopump پمشی که توسط توربینی که بوسیله گازهای حاصل ازسوختن سوختهای راکت به چرخش درامده به حرکت درمی اید
mach stem جبهه موج حاصل از تلاقی موج برخوردی و منعکس
carminic acid اسید کارمینیک [عامل اصلی رنگ قرمز حاصل از شیره کشی حشره دانه قرمز]
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
diesel ramjet موتور رم جت که سرعت ان به حدی است که گرمای حاصل از تراکم هوای داخل ان برای احتراق سوخت کافی است
rosette اشکال و الگوهای استانداردی برای بکارگیر مکانیزم تبدیل تغییر حاصل از تنش به سیگنالهای الکتریکی برای تنشها درهمه جهات
rosettes اشکال و الگوهای استانداردی برای بکارگیر مکانیزم تبدیل تغییر حاصل از تنش به سیگنالهای الکتریکی برای تنشها درهمه جهات
battens چاق شدن حاصل خیز شدن
complemented عمل منط ق که حاصل آن NOT منط ق است
complements عمل منط ق که حاصل آن NOT منط ق است
batten چاق شدن حاصل خیز شدن
complementing عمل منط ق که حاصل آن NOT منط ق است
complement عمل منط ق که حاصل آن NOT منط ق است
UA نرم افزاری که اطمینان حاصل میکند که پیام پستی اطلاعات ابتدایی صحیح دارد و سپس آنرا به عامل ارسال می فرستدتا پیام را به مقصد بفرستد
capital gain منافع حاصل از فروش یاتعویض اقلام دارایی به قیمتی بیش از ارزش دفتری اضافه ارزش سرمایه سرمایه باز یافته
base shear نیروی کلی حاصل از زلزله در پای ساختمان برش پای ساختمان
closed cycle reactor system در هسته شناسی راکتوری که در ان گرمای اولیه حاصل ازشکافت برای انجام کار مفیدتوسط دوران یا گردش ماده سرد کننده در یک مدار بسته دارای مکانیزم تبادل حرارتی به خارج از هسته منتقل میشود
asynchronous computer نوعی از کامپیوتر که در ان هر عمل در نتیجه سیگنالی که از تکمیل عمل قبلی حاصل میشود و یا در اثر اعلام امادگی وسیله لازم برای عمل بعدی اغاز میشود کامپیوترناهمگام
napping waste ضایعات عمل خارزنی [این ضایعات در فرش های دستی بعد از پرداخت و یا در هنگام مقراض کاری بوجود آمده و در فرش های ماشینی پس از خار زدن سطح فرش بوسیله ماشین حاصل می شود.]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com