English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
deportation تبعید و بیرون کردن فردخارجی از کشور
Other Matches
expotriate به کشور دیگری تبعید کردن تبعید از وطن
exiled شخص تبعید شده تبعید کردن
exile شخص تبعید شده تبعید کردن
exiles شخص تبعید شده تبعید کردن
exiling شخص تبعید شده تبعید کردن
to turn out بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
at home and abroad در درون و بیرون کشور
petalism تبعید پنجساله بوسیله نوشتن نام تبعید شونده در روی برگ زیتون
deportees محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
deportee محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
innocent passage مثل حالتی که دولتی قوای خود را جهت سوار کردن به کشتی از خاک کشور دیگری با رضایت ان کشور بدون حالت تهاجمی عبور دهد
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
banishing تبعید کردن
banish تبعید کردن
banishes تبعید کردن
exile تبعید کردن
banished تبعید کردن
deported تبعید کردن
exiles تبعید کردن
proscribing تبعید کردن
deporting تبعید کردن
proscribe تبعید کردن
exiling تبعید کردن
deports تبعید کردن
exiled تبعید کردن
proscribes تبعید کردن
cast out تبعید کردن
proscribed تبعید کردن
deport تبعید کردن
abandon رهاکردن تبعید کردن
republic حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
ostracises با اراء عمومی تبعید کردن
ostracizing با اراء عمومی تبعید کردن
ostracizes با اراء عمومی تبعید کردن
ostracized با اراء عمومی تبعید کردن
ostracize با اراء عمومی تبعید کردن
ostracising با اراء عمومی تبعید کردن
ostracised با اراء عمومی تبعید کردن
deport تبعید کردن فرد خارجی ازکشور
deported تبعید کردن فرد خارجی ازکشور
deporting تبعید کردن فرد خارجی ازکشور
deports تبعید کردن فرد خارجی ازکشور
Burundi کشور بروندی در مرکز خاوری افریقا و شرق کشور زئیر
secession تجزیه جدایی یک قسمت از خاک کشور و خروج ان از حاکمیت کشور منفصل منه
provincialism اعتقاد به لزوم عدم تمرکز دراداره کشور و تقسیم اختیارات و مسئولیتها بین ایالات ونواحی کشور
to strain at a gnat ازدروازه بیرون نرفتن وازچشم سوزن بیرون رفتن
witjout بی بدون بیرون بیرون از درخارج فاهرا
revolutionizes در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionizing در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionised در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionized در کشور ایجاد شورش کردن
imported به کشور اوردن افهار کردن
importing به کشور اوردن افهار کردن
revolutionises در کشور ایجاد شورش کردن
import به کشور اوردن افهار کردن
revolutionize در کشور ایجاد شورش کردن
to emigrate [to] مهاجرت کردن [به] [به کشور دیگررفتن]
revolutionising در کشور ایجاد شورش کردن
exiles تبعید
exiled تبعید
exiling تبعید
banishment تبعید
out lawry تبعید
proscription تبعید
resettlement تبعید
deportation تبعید
expulsion تبعید
exile تبعید
expulsions تبعید
relegation تبعید
transportation تبعید
luxate از جای خود بیرون کردن جابجا کردن
to move one's operation offshore شرکت خود را به خارج [از کشور] منتقل کردن
to face a serious problem for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
To smuggle in to ( out of ) a country . جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
to raise big problems for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
to raise big problems for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
to face a serious problem for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
nonaligned کشور غیر متعهد از نظرسیاسی کشور غیر وابسته
swaps بیرون کردن
to drive out بیرون کردن
to stuck out بیرون کردن
swapped بیرون کردن
eliminating بیرون کردن
ejects بیرون کردن
to hunt away بیرون کردن
force بیرون کردن
swops بیرون کردن
forces بیرون کردن
eject بیرون کردن
eliminate بیرون کردن
eliminated بیرون کردن
eliminates بیرون کردن
to drum out بیرون کردن
forcing بیرون کردن
to send down بیرون کردن
exorcizing بیرون کردن
fire out بیرون کردن
ejected بیرون کردن
outcrop سر بیرون کردن
cashier بیرون کردن
cashiers بیرون کردن
to pack off بیرون کردن
to give the sack بیرون کردن
outcrops سر بیرون کردن
to hunt out بیرون کردن
to charm away بیرون کردن
exorcizes بیرون کردن
swap بیرون کردن
exorcised بیرون کردن
ejecting بیرون کردن
exorcises بیرون کردن
to fire out بیرون کردن
exorcising بیرون کردن
exorcize بیرون کردن
swopping بیرون کردن
exorcized بیرون کردن
swopped بیرون کردن
extravasate ازمجرای طبیعی بیرون رفتن ازمجرای خود بیرون انداختن بداخل بافت ریختن
ejecting بیرون راندن بیرون انداختن
outward bound عازم بیرون روانه بیرون
eject بیرون راندن بیرون انداختن
ejects بیرون راندن بیرون انداختن
ejected بیرون راندن بیرون انداختن
extrusion بیرون اندازی بیرون امدگی
transportation بارکشی تبعید
resettle مهاجرتاجباریبهمکانیدیگر تبعید
proscription تبعید محکومیت
banisher تبعید کننده
deportable قابل تبعید
evicts مستردداشتن بیرون کردن
to show one out کسیرا از در بیرون کردن
to put out بیرون کردن رنجاندن
fired بیرون کردن انگیختن
evicting مستردداشتن بیرون کردن
evicted مستردداشتن بیرون کردن
evict مستردداشتن بیرون کردن
fire بیرون کردن انگیختن
paravial بیرون کردن مستاجر
to kick out of the house ازخانه بیرون کردن
jettisons پرتاب کردن به بیرون
jettisoned پرتاب کردن به بیرون
dispossessed بیرون کردن رهاکردن
dispossess بیرون کردن رهاکردن
fires بیرون کردن انگیختن
pour out <idiom> به بیرون مساطه کردن
exsufflate بافوت بیرون کردن
jettison پرتاب کردن به بیرون
un arth ازلانه بیرون کردن
expectorate ازسینه بیرون کردن
jettisoning پرتاب کردن به بیرون
dispossessing بیرون کردن رهاکردن
dispossesses بیرون کردن رهاکردن
run out <idiom> به زور بیرون کردن ،اخراج کردن
ostracism تبعید با اراء عمومی
drives عقب نشاندن بیرون کردن
to wave away باشاره دست بیرون کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
To dismiss something from ones thoughtl . فکری را از سر خود بیرون کردن
unearthed از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
emitting بیرون دادن خارج کردن
in and out <idiom> اغلب به بیرون رفتوآمد کردن
unkennel از سوراخ یا لانه بیرون کردن
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
solicit بیرون کشیدن وسوسه کردن
extracted بیرون کشیدن استخراج کردن
emits بیرون دادن خارج کردن
drive عقب نشاندن بیرون کردن
extracts بیرون کشیدن استخراج کردن
solicits بیرون کشیدن وسوسه کردن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
soliciting بیرون کشیدن وسوسه کردن
to seed a person to c. کسیرا از جامعه بیرون کردن
emitted بیرون دادن خارج کردن
extracting بیرون کشیدن استخراج کردن
solicited بیرون کشیدن وسوسه کردن
emit بیرون دادن خارج کردن
extract بیرون کشیدن استخراج کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
send down دانشجویی را از دانشگاه بیرون کردن
unearth از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearths از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearthing از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
to conjure anevil spirit روح پلیدی را بیرون کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
dp بی مکان ومنزل تبعید شده
emitting بیرون دادن از خود خارج کردن
refreshes از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refresh از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to crowd out ازتنگی جایابسیاری جمعیت بیرون کردن
emitted بیرون دادن از خود خارج کردن
emits بیرون دادن از خود خارج کردن
emit بیرون دادن از خود خارج کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com