Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (19 milliseconds)
English
Persian
hurtle
تصادف کردن مصادف شدن
hurtled
تصادف کردن مصادف شدن
hurtles
تصادف کردن مصادف شدن
hurtling
تصادف کردن مصادف شدن
Other Matches
collided
تصادف کردن
colliding
تصادف کردن
collides
تصادف کردن
jar
تصادف کردن
to come in to collision
تصادف کردن
jarred
تصادف کردن
collide
تصادف کردن
jars
تصادف کردن
impinge
تصادف کردن
impinged
تصادف کردن
run upon
تصادف کردن با
crushes
تصادف کردن
crushed
تصادف کردن
crush
تصادف کردن
to tun a
تصادف کردن با
impinges
تصادف کردن
run against
تصادف کردن با
come into collision
تصادف کردن
run into
برخوردن تصادف کردن با
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
bopping
تصادف کردن برخوردکردن
bop
تصادف کردن برخوردکردن
bopped
تصادف کردن برخوردکردن
bops
تصادف کردن برخوردکردن
conflictive
مصادف
conflicting
مصادف
strikes
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strike
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
crosses
مصادف شدن با
run across
مصادف شدن با
cross
مصادف شدن با
crossest
مصادف شدن با
crosser
مصادف شدن با
cosmical
برابرباخورشید- مصادف باطلوع وغروب افتاب
collide
تصادف کردن برخورد کردن
collided
تصادف کردن برخورد کردن
collides
تصادف کردن برخورد کردن
colliding
تصادف کردن برخورد کردن
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
encounter
مصادف شدن با دست بگریبان شدن با مواجهه
encountered
مصادف شدن با دست بگریبان شدن با مواجهه
encountering
مصادف شدن با دست بگریبان شدن با مواجهه
encounters
مصادف شدن با دست بگریبان شدن با مواجهه
concurrence
تصادف
encountering
تصادف
coincidence
تصادف
encounter
تصادف
gambling
تصادف
coincidences
تصادف
encountered
تصادف
encounters
تصادف
chancing
تصادف
occurance
تصادف
randomly
تصادف
collision
تصادف
occurrences
تصادف
impingement
تصادف
random
تصادف
occurence
تصادف
at random
به تصادف
accidentalism
تصادف
chance
تصادف
collisions
تصادف
chanced
تصادف
chances
تصادف
occurrence
تصادف
accidentalness
تصادف
accidents
تصادف
shunts
تصادف
shunt
تصادف
accident
تصادف
fortuity
تصادف
shunted
تصادف
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
hit
ضربت تصادف
accidental
<adj.>
برحسب تصادف
accident
تصادف اتومبیل
to blunder upon
به تصادف برخوردن به
incidentally
<adv.>
بطور تصادف
by chance
<adv.>
بطور تصادف
by happenstance
<adv.>
بطور تصادف
hitting
ضربت تصادف
by hazard
<adv.>
بطور تصادف
coincidentally
<adv.>
بطور تصادف
fortuitously
<adv.>
بطور تصادف
haphazardly
برحسب تصادف
haphazard
<adj.>
برحسب تصادف
by accident
<adv.>
بطور تصادف
at random
<adv.>
بطور تصادف
as it happens
<adv.>
بطور تصادف
accidently
<adv.>
بطور تصادف
accidentally
<adv.>
بطور تصادف
occurrences
تصادف رویداد
stochastical
<adj.>
برحسب تصادف
stochastic
<adj.>
برحسب تصادف
random
<adj.>
برحسب تصادف
incidental
<adj.>
برحسب تصادف
fortuitous
<adj.>
برحسب تصادف
contingent
[accidental]
<adj.>
برحسب تصادف
by a coincidence
<adv.>
بطور تصادف
coincidental
<adj.>
برحسب تصادف
adventitious
<adj.>
برحسب تصادف
occurrence
تصادف رویداد
incidence
تصادف وقوع
accidentalism
تصادف گرایی
casual
[not planned]
<adj.>
برحسب تصادف
accidents
تصادف اتومبیل
hits
ضربت تصادف
hit or miss
برحسب تصادف
accidence
پیش امد تصادف
happy go lucky
برحسب تصادف لاقید
nerf
تصادف با اتومبیل دیگر
pile-ups
تصادف چند ماشین
occasioning
تصادف باعث شدن
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
pile-up
تصادف چند ماشین
smack into
<idiom>
بهم خوردن ،تصادف
occasion
تصادف باعث شدن
Accidentally. By chance. By accident.
بر حسب تصادف
[تصادفا]
endo
تصادف منجر به واژگونی
To have an accident.
دچار تصادف شدن
By a happy coincidence.
دراثر حسن تصادف
occasioned
تصادف باعث شدن
There has been an accident.
تصادف شده است.
occasions
تصادف باعث شدن
log jam
تصادف موج سواران
He was involved in a road accident.
او
[مرد]
در یک تصادف جاده ای بود.
posttraumatic
واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
casualism
اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
crashing
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crash
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
Accidents wI'll happen.
چلوی تصادف ( قضا وقدر ) رانمی توان گرفت
Type cable
چهار سیم به صورت دو جفت که با یک لایه بافته شده پوشیده شده است تا تصادف را کاهش دهد
spot map
کروکی تصادف یا کروکی مشاهدات بازرس
spoonerism
اشتباه در تلفظ حروف تعویض حروف در تلفظ برحسب تصادف
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
checks
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploiting
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
woos
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com