English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
kelvin تقسیم شده بصددرجه سانتیگراد
Other Matches
Centigrade سانتیگراد
centigrade temperature scale اشل دمایی سانتیگراد
kelvin درجه حرارت کلوین که برابردرجه سانتیگراد بعلاوه عدد372 است
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
y alloys الیاژهایی از الومینیم که میتواند استقامت خود را تادمای 052 تا 033 درجه سانتیگراد حفظ کند
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
division تقسیم
branches تقسیم
repartition تقسیم
branch تقسیم
cleavage تقسیم
graduator خط تقسیم کن
allotment تقسیم
distribution تقسیم
dealing تقسیم
apportionment تقسیم
admensuration تقسیم
admeasurement تقسیم
distributions تقسیم
divisions تقسیم
sharing تقسیم
allocating تقسیم
dispensation تقسیم
dispensations تقسیم
allocate تقسیم
cleavages تقسیم
allotments تقسیم
allocates تقسیم
divisions عمل تقسیم
intersects تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
battery bus جعبه تقسیم
autotomy تقسیم خودبخود
intersect تقسیم کردن
division line خط تقسیم شده
divided تقسیم شده
compartment تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
dichotomy تقسیم به دو بخش
administers تقسیم کردن
divisive تقسیم کننده
divider تقسیم کننده
dichotomies تقسیم به دو بخش
divider پرگار تقسیم
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
regionalism تقسیم کشوربنواحی
dividing تقسیم بندی
division عمل تقسیم
subdivisions تقسیم مجدد
subdivision تقسیم مجدد
administering تقسیم کردن
zeradivide تقسیم بر صفر
water point نقطه تقسیم اب
to share out تقسیم کردن
sortition تقسیم با قرعه
short division تقسیم باختصار
sharing the market تقسیم بازار
severability قابلیت تقسیم
scissor قطع تقسیم
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
partition function تابع تقسیم
o o line خط تقسیم دیدبانی
meiosis تقسیم سلولی
meiosis تقسیم کاهشی
division sign نماد تقسیم
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
division تقسیم [ریاضی]
go halves <idiom> تقسیم مساوی
market segmentation تقسیم بازار
divide exception استثناء تقسیم
dividable قابل تقسیم
distribution pannel تابلوی تقسیم
distribution of the estate تقسیم ترکه
distribution of forces تقسیم نیروها
distribution coefficient ضریب تقسیم
distribution box جعبه تقسیم
splice box جعبه تقسیم
distributing box جعبه تقسیم
demultiplexer تقسیم کننده
delay allowance زمان تقسیم
compart تقسیم کردن
clastic تقسیم شونده
divide exception خطای تقسیم
divisibility قابلیت تقسیم
load distribution تقسیم بار
line graduation تقسیم بندی خط
indistributable تقسیم نشدنی
hyphenation تقسیم کلمه
frequency distribution تقسیم فرکانس
frequency domulipliction تقسیم فرکانس
frequency division تقسیم فرکانس
frequency alloment تقسیم فرکانس
fire distribution تقسیم اتش
divisional مربوط به تقسیم
division of labor تقسیم کار
division check ازمایش تقسیم
busbar جعبه تقسیم
division of labour تقسیم کار
distributing تقسیم کردن
parting تقسیم تجزیه
distributes تقسیم کردن
divisions of labour تقسیم کار
allotment پخش تقسیم
allotments پخش تقسیم
distribute تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
junction boxes جعبه تقسیم
divisible قابل تقسیم
separated تقسیم کردن
share تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
junction box جعبه تقسیم
separates تقسیم کردن
graduating بدرجات تقسیم
denominators تقسیم کننده
denominator تقسیم کننده
divide تقسیم کردن
partings تقسیم تجزیه
divides تقسیم کردن
graduates بدرجات تقسیم
graduate بدرجات تقسیم
shires به استان تقسیم کردن
dividend تقسیم شده است
redistribution of force تقسیم مجدد نیروها
degree gradution تقسیم بندی درجهای
proration سرشکنی تقسیم به نسبت
prorate به نسبت تقسیم کردن
cleave پیوستن تقسیم شدن
distribution تقسیم ترکه متوفی
cleaved پیوستن تقسیم شدن
long divisions بخش یا تقسیم بزرگ
denominationalism اعتقاد به تفکیک و تقسیم
cleaves پیوستن تقسیم شدن
long division بخش یا تقسیم بزرگ
distributions تقسیم ترکه متوفی
shire به استان تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
karyokinesis مرحله تقسیم سلولی
jack box جعبه تقسیم تلفن
bifurcation تقسیم بدو شاخه
break down تقسیم بندی کردن
frequency dividing network شبکه تقسیم فرکانس
indivisibly بطور غیرقابل تقسیم
canton به بخش تقسیم کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
balkanization تقسیم بقطعات ریز
amitosis یک نوع تقسیم سلولی
amitosis تقسیم مستقیم یاخته
amorphous بدون تقسیم بندی
amitosis تقسیم ساده یاختهای
cross loading تقسیم بارهای هواپیما
maxwell velocity distribution تقسیم سرعت ماکسول
compartmentation تقسیم بندی کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
lobulation تقسیم به مقاطع کوچک
classis تقسیم برحسب طبقه
residuary legatee باقیمانده ماترک پس از تقسیم
tripartition تقسیم بسه قسمت
billionth یک تقسیم بر هزار میلیون
work unit یک واحد تقسیم کار
third به سه بخش تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
partition تقسیم افراز کردن
voltage division تقسیم یا پخش ولتاژ
versicular division تقسیم به بیتهای کوچک
unmodulated که تقسیم نشده است
unit distribution روش تقسیم به یکان
billionths یک تقسیم بر هزار میلیون
distribution point نقطه تقسیم اماد
distributing mains شبکه تقسیم اصلی
Six [divided] by three is two. شیش تقسیم بر سه می شود دو.
graduate تقسیم بندی کردن
graduates تقسیم بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
sectors جزء تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
divisibly بطور قابل تقسیم
distributed profit سود تقسیم شده
undistributed earnings منافع تقسیم نشده
distributed fire اتش تقسیم شده
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com