English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (41 milliseconds)
English Persian
to live to oneself تنها زندگی کردن
Search result with all words
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
Other Matches
kick back <idiom> تنها استراحت کردن
rat race <idiom> رها کردن ،تنها گذاشتن
lip service <idiom> تنها زبونی موافقت کردن
one-track mind <idiom> تنها به یک چیز فکر کردن
baring the king تنها کردن شاه شطرنج
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
habits زندگی کردن
habit زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
relived دوبار زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
chums باهم زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
relives دوبار زندگی کردن
lived : زندگی کردن زیستن
freewheel ازاد زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
live : زندگی کردن زیستن
cohabiting باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
sole تنها
exclusive تنها
soles تنها
single handed تنها
solitary تنها
lone تنها
mere تنها
merest تنها
lonelier تنها
solos تنها
solo تنها
loneliest تنها
only تنها
lonely تنها
solitarily تنها
out in the cold <idiom> تنها
alone تنها
unaccompanied تنها
by yourself تنها
siolus تنها
unique تنها
by oneself تنها
solus تنها
single line خط تنها
just تنها
recluse تنها
recluses تنها
uniquely تنها
by it self تنها
single تنها
by one,s self تنها
single-handed تنها
leave alone تنها گذاردن
fly by the seat of one's pants <idiom> دست تنها
wirte only تنها نوشتن
bare handed دست تنها
sole شالوده تنها
strand تنها گذاشتن
soles تنها انحصاری
strands تنها گذاشتن
to pull a lone oar تنها کارکردن
sole تنها انحصاری
soles شالوده تنها
lone electron الکترون تنها
lonesome تنها وبیکس
soli تنها خوانان
aside صحبت تنها
asides صحبت تنها
Do not leave me alone. من را تنها نگذار.
single تنها یک نفری
singly تنها انفرادا
he alone went تنها اورفت
single haneded دست تنها
sole argument تنها دلیل
read only تنها خواندنی
bread alone تنها نان
but نه تنها بطور محض
out of pure mischief تنها از روی بدجنسی
to reckon with out one's host تنها به قاضی رفتن
to pull a lone oar تنها پارو زدن
leave in the lurch <idiom> دست تنها گذاشتن
not only he came but نه تنها امد بلکه
monological تنها سخن گو خودگووخودشنو
To go alone to the judge . <proverb> تنها به قاضى رفتن.
lone pair electron زوج الکترون تنها
lonely hearts تنها و جویای همدم
adhoc تنها به این منظور
Come along and keep me company. بامن بیا تا تنها نباشم
zoon تنها محصول یک نطفه واحد
photon تنها یک الکترون تابش شود
par for the course <idiom> تنها چیزیکه انتظار داشته
fair-weather friend <idiom> شخصی که تنها دوست است
bare king شاه تنها یا بی یاور شطرنج
tap ضربه محکم که تنها یک میله را جا بگذارد
endorsement in blank فهر نویسی به وسیله امضاء تنها
His only aim and object is to make afortune . تنها قصدش پولدار شدن است
Leave her alone. اورا تنها (بحال خود ) بگذار
tapped ضربه محکم که تنها یک میله را جا بگذارد
i did it only for your sake تنها به خاطرشما این کار را کردم
i rely solely on god... تنها به خدا تکیه ... دارم وبس
i was reserved for it تنها برای من مقدر شده بود
tapping ضربه محکم که تنها یک میله را جا بگذارد
You alone can help me. تنها (فقط )شما می توانید کمکم کنید
only death does not tell lies تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
peripheral و تنها محدود به سرعت مدار الکترونیکی است
monarchs پادشاه یا ملکهای که تنها درکشوری سلطنت میکند
monarch پادشاه یا ملکهای که تنها درکشوری سلطنت میکند
This is the only way to guarantee that ... تنها راه برای تضمین این است که ...
My only problem is money . تنها گرفتاریم پول است ( محتاج آن هستم )
letter-box company شرکتی [درپناهگاه مالیاتی] که تنها صندوق پستی دارد
tuner زیردستگاهی که تنها فرکانس مطلوب را گرفته و بقیه را ردمیکند
I am obsessed by fear of unemployment . تنها فکرم نگرانی از بیکاری ( عدم اشتغال ) است
tuners زیردستگاهی که تنها فرکانس مطلوب را گرفته و بقیه را ردمیکند
HD ارسال داده تنها در یک جهت روی کانال یک سویه
unilateral contract پیمانی که تنها برای یکی از طرفین الزام اور باشد
to disturb any one's privacy کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
You should always be careful walking alone at night. همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
sleeping partners شریکی که تنها سرمایه دارد و درامور شرکت دخالتی ندارد
sleeping partner شریکی که تنها سرمایه دارد و درامور شرکت دخالتی ندارد
slanders درCL این کلمه تنها برای افترای شفاهی بکار می رود
slandered درCL این کلمه تنها برای افترای شفاهی بکار می رود
slander درCL این کلمه تنها برای افترای شفاهی بکار می رود
slandering درCL این کلمه تنها برای افترای شفاهی بکار می رود
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
restricted propellant سوخت جامد که تنها قسمتی از سطح ان در معرض احتراق قرار دارد
This is important, not only today, but also and especially for the future. این، نه تنها امروز، بلکه به ویژه برای آینده هم مهم است.
front de liberation national فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
cantilever تیرکی که تنها در یک انتهابصورت صلب به تکیه گاهی متصل شده است
physiocratic system روش اقتصادی فیزیوکراتها عقیده به اینکه تنها زمین عامل تولید است
child یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
undamped نوسان ازاد که تنها به نیروهای داخلی اینرسی الاستیک و وزن بستگی دارد
identities تابع منط قی که تنها خروجی آن درست است که عملوندها یک ارزش را داشته باشند
identity تابع منط قی که تنها خروجی آن درست است که عملوندها یک ارزش را داشته باشند
to live en pension شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
ground adjustable propeller ملخی که گام آنرا تنها ازخارج و روی زمین میتوان تغییر داد و نه در حال پرواز
open cycle reactor system سیستم راکتوری که دران ماده سردکننده تنها یکبار از مبدل حرارتی مرکزی عبور میکند
lifeline خط زندگی
vivification زندگی
eau de vie اب زندگی
life زندگی
vita زندگی
existences زندگی
lives of great men زندگی
existence زندگی
living زندگی
lives زندگی
habitance زندگی
togetherness زندگی با هم
wile a در زندگی
lifelines خط زندگی
habitancy زندگی
public life زندگی در سیاست
lives دوران زندگی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com