English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (33 milliseconds)
English Persian
stable ثابت کردن استوارشدن
stables ثابت کردن استوارشدن
Other Matches
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
proves ثابت کردن
truer ثابت کردن
fix ثابت کردن
proved ثابت کردن
true ثابت کردن
prove ثابت کردن
truest ثابت کردن
to make out ثابت کردن
clinch ثابت کردن
clinched ثابت کردن
clinches ثابت کردن
clinching ثابت کردن
fixations ثابت کردن
fixation ثابت کردن
pinned ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
evidence ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
prover ثابت کردن
fixes ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
pinning ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
pin ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
reason با دلیل ثابت کردن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
destabilize غیر ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
evidence ثابت کردن سند
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
equable ثابت
stationary ثابت
constant ثابت
fixed ثابت
thetical ثابت
specifics ثابت
fixed bridge پل ثابت
constants ثابت
specific ثابت
unshaken ثابت
indelible ثابت
hard and fast ثابت
thetic ثابت
fixing ثابت
unswerving <adj.> ثابت
undeviating <adj.> ثابت
resolute ثابت
changeless ثابت
disputeless ثابت
firmer ثابت
firmest ثابت
firms ثابت
truest ثابت
truer ثابت
fix ثابت
firm ثابت
true ثابت
incommutable ثابت
patting ثابت
rugged ثابت
patted ثابت
pats ثابت
pegged ثابت
pat ثابت
permanent ثابت
solid ثابت
steadiest ثابت
steadies ثابت
steadied ثابت
settled ثابت
solids ثابت
fixes ثابت
steadying ثابت
steady ثابت
inalterable ثابت
invariable ثابت
sustain ثابت
sustains ثابت
static ثابت
leger or ledger ثابت
standstill ثابت
immovable ثابت
stable ثابت
sustained ثابت
fiducial ثابت
stables ثابت
established ثابت
steadier ثابت تر
loyal ثابت
fixed assets داراییهای ثابت
fixed disk دیسک ثابت
quantum of action ثابت پلانک
poise ثابت واداشت ن
fixed echo اکوی ثابت
fixed field میدان ثابت
sitting duck <idiom> هدف ثابت
fixed format قابل ثابت
fixed ammunition مهمات ثابت
an inflexible resolution عزم ثابت
dissociation constant ثابت تفکیک
firm offer پیشنهاد ثابت
fixed income درامد ثابت
semifixed نیمه ثابت
scale down به نسبت ثابت
rydberg constant ثابت ریدبرگ
figurative constant ثابت تلویحی
fixed asset دارائی ثابت
fixed head با نوک ثابت
fixed jaw اهرم ثابت
fixed davit جرثقیل ثابت
resolvedly با عزم ثابت
fixed capital سرمایه ثابت
fixed condenser خازن ثابت
fixed capacitor خازن ثابت
Fr نسبتی ثابت
fixed budget بودجه ثابت
screening constant ثابت پوشش
equilibrium constant ثابت تعادل
regular salary حقوق ثابت
attenuation constant ثابت تضعیف
fixed area ناحیه ثابت
fixed ثابت شده
staid ارام ثابت
fixed costs هزینههای ثابت
fixed casement قاب ثابت
semifixed نیم ثابت
fixed beam تیر ثابت
electric constant ثابت الکتریکی
fixed assets دارائیهای ثابت
field constant ثابت میدان
self consistent ثابت قدم
real constant ثابت حقیقی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com