English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English Persian
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
Other Matches
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
stabilisers ثابت تثبیت کننده
stabilizer ثابت تثبیت کننده
clinches ثابت کردن
proved ثابت کردن
clinching ثابت کردن
prove ثابت کردن
pinning ثابت کردن
clinch ثابت کردن
clinched ثابت کردن
proves ثابت کردن
truer ثابت کردن
truest ثابت کردن
pinned ثابت کردن
pin ثابت کردن
to make out ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
fixations ثابت کردن
fixation ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
evidence ثابت کردن
true ثابت کردن
fix ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
prover ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
fixes ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
destabilize غیر ثابت کردن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
stable ثابت کردن استوارشدن
evidence ثابت کردن سند
reason با دلیل ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
compensates جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensated جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensate جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
standing ثابت دستورالعمل ثابت
confirms تصدیق کردن تثبیت کردن
confirm تصدیق کردن تثبیت کردن
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
correcting صحیح کردن تصحیح کردن
correct صحیح کردن تصحیح کردن
edited تصحیح کردن تنظیم کردن
emending تصحیح کردن درست کردن
emended تصحیح کردن درست کردن
emend تصحیح کردن درست کردن
corrects صحیح کردن تصحیح کردن
edit تصحیح کردن تنظیم کردن
emends تصحیح کردن درست کردن
calibration تنظیم دستگاه بی سیم تصحیح کردن تنظیم کردن کالیبر سنجی
reinstates تثبیت کردن
fixate تثبیت کردن
reinstated تثبیت کردن
reinstate تثبیت کردن
stabilize تثبیت کردن
stabilises تثبیت کردن
stabilized تثبیت کردن
stabilised تثبیت کردن
stabilising تثبیت کردن
stabilizes تثبیت کردن
reinstating تثبیت کردن
avouch تثبیت کردن
route به خاک نشاندن تثبیت کردن
routes به خاک نشاندن تثبیت کردن
rectifies تصحیح کردن
correcting تصحیح کردن
red pencil تصحیح کردن
emendate تصحیح کردن
rectify تصحیح کردن
correct تصحیح کردن
refines تصحیح کردن
corrects تصحیح کردن
refine تصحیح کردن
proofread تصحیح کردن
rectified تصحیح کردن
proofreading تصحیح کردن
proofreads تصحیح کردن
reconstitute تصحیح مقیاس کردن عکس یا نقشه
edit تنظیم و تصحیح و اماده چاپ کردن
reconstituting تصحیح مقیاس کردن عکس یا نقشه
edited تنظیم و تصحیح و اماده چاپ کردن
reconstitutes تصحیح مقیاس کردن عکس یا نقشه
reconstituted تصحیح مقیاس کردن عکس یا نقشه
edited تغییر دادن و تصحیح کردن متن یا برنامه
edit تغییر دادن و تصحیح کردن متن یا برنامه
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
preventative بررسیهای مرتب قطعه برای تصحیح و تعمیر کردن هر خطای کوچک پیش از رویدادن خطاهای بزرگتر
preventive بررسیهای مرتب قطعه برای تصحیح و تعمیر کردن هر خطای کوچک پیش از رویدادن خطاهای بزرگتر
resolute ثابت
permanent ثابت
steadier ثابت تر
steadies ثابت
specifics ثابت
thetical ثابت
leger or ledger ثابت
thetic ثابت
standstill ثابت
changeless ثابت
rugged ثابت
unswerving <adj.> ثابت
fixes ثابت
steady ثابت
steadying ثابت
settled ثابت
undeviating <adj.> ثابت
fix ثابت
steadied ثابت
fixing ثابت
incommutable ثابت
inalterable ثابت
invariable ثابت
steadiest ثابت
established ثابت
loyal ثابت
firm ثابت
firmer ثابت
constants ثابت
firmest ثابت
fiducial ثابت
patted ثابت
stationary ثابت
equable ثابت
unshaken ثابت
indelible ثابت
pats ثابت
pat ثابت
static ثابت
fixed ثابت
stables ثابت
stable ثابت
hard and fast ثابت
sustain ثابت
patting ثابت
solid ثابت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com