English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English Persian
harvest حاصل درو کردن وبرداشتن
harvested حاصل درو کردن وبرداشتن
harvests حاصل درو کردن وبرداشتن
Other Matches
mastectomy پاره کردن وبرداشتن پستان یا قسمتی از پستان
mastectomies پاره کردن وبرداشتن پستان یا قسمتی از پستان
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
pneumonectomy قطع وبرداشتن ریه با قسمتی از ان
pneumectomy عمل جراحی وبرداشتن نسج ریه
afforded حاصل کردن
afford حاصل کردن
get حاصل کردن
affording حاصل کردن
acquire حاصل کردن
getting حاصل کردن
gets حاصل کردن
affords حاصل کردن
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
come to an agreement توافق حاصل کردن
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
acquiring حاصل کردن اندوختن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
sheer انحراف حاصل کردن
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
acquires حاصل کردن اندوختن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
do wonders <idiom> نتیجه عالی حاصل کردن
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
brinelling دندانه ها و برجستگیهایی که در سطوح یاتاقانها معمولابراثر بار استاتیک زیاد یااعمال نیرو هنگام جاگذاری وبرداشتن بوجود می اید
communicate مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generate حاصل کردن تولید نیرو کردن
communicated مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generated حاصل کردن تولید نیرو کردن
communicates مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generating حاصل کردن تولید نیرو کردن
generates حاصل کردن تولید نیرو کردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
brush تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
to come to an agreement یکدل شدن توافق حاصل کردن
brushes تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
lime light روشنایی سفیدی که از داغ کردن اهک حاصل میشود
gets حاصل کردن تحصیل کردن
get حاصل کردن تحصیل کردن
getting حاصل کردن تحصیل کردن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
bituminous paint رنگی ضخیم و سنگین که جزء اصلی ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید برای کم کردن خوردگی حاصل از بخارات والکترولیت موجود در باطری استفاده میشود
upshot حاصل
resulting حاصل
fruitage حاصل
yield حاصل
outcomes حاصل
nonproductive بی حاصل
unutilized بی حاصل
infertile بی حاصل
outgrwth حاصل
yielded حاصل
yields حاصل
outcome حاصل
products حاصل
product حاصل
resuming حاصل
perquisites حاصل
resumed حاصل
perquisite حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
deserted <adj.> بی حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
barren <adj.> بی حاصل
resume حاصل
adnate حاصل
resumes حاصل
result حاصل
unfruitful بی حاصل
payoffs حاصل
payoff حاصل
outgrowth حاصل
resulted حاصل
total کل [حاصل جمع]
fatten حاصل خیزکردن
gleby حاصل خیز
throughput حاصل کار
amount حاصل جمع
sums حاصل جمع
karma حاصل کردارانسان
barren بی ثمر بی حاصل
sum کل [حاصل جمع]
amount کل [حاصل جمع]
proceeds حاصل فروش
yielder حاصل دهنده
growths اثر حاصل
total حاصل جمع
production حاصل دادن
nonproductive labor کار بی حاصل
redemption yield حاصل بازخرید
paper blockade محاصره بی حاصل
product حاصل حاصلضرب
products حاصل ضرب
pinguid حاصل خیز
products حاصل حاصلضرب
product حاصل ضرب
heir ارث بر حاصل
totaled حاصل جمع
totaling حاصل جمع
growth اثر حاصل
sum حاصل جمع
yields محصول حاصل
to be derived حاصل شدن
yielded محصول حاصل
steam fog مه حاصل از بخار اب
productions حاصل دادن
yield محصول حاصل
totals حاصل جمع
totalling حاصل جمع
totalled حاصل جمع
partial products حاصل ضربهای جز
fattened حاصل خیزکردن
productive مولد پر حاصل
feracity حاصل خیزی
result of the negotiations حاصل مذاکرات
negotiation outcome حاصل مذاکرات
negotiation result حاصل مذاکرات
foodful حاصل خیز
emblements حاصل زمین
earning yield حاصل عواید
fattens حاصل خیزکردن
cabonic حاصل از کربن
feracious حاصل خیز
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sideways sum حاصل جمع یک وری
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
partial sum حاصل جمع جزئی
eagre موج حاصل از جذر و مد
interest profit عایدی حاصل از بهره
resultant حاصل منتج شونده
phantasm حاصل خیال ووهم
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
gains from trade منافع حاصل از تجارت
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
entrance loss افت حاصل از اصطکاک
capital bonus سود حاصل از سرمایه
lysate حاصل تجزیه سلولی
wave pressure فشار حاصل از موج
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
earth pressure فشار حاصل از خاک
aftercrop حاصل دوم باره
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
spume کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
productiveness حاصل خیزی نیروی تولید
eolian رسوب حاصل از جریان باد
blear تاری حاصل از اشک وغیره
flyash خاکستر حاصل از زغال سنگ
beach foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
ocean foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
garden stuff حاصل باغ :سبزی ومیوه
cost saving درامد حاصل از تقلیل هزینه
crops حاصل دادن چینه دان
sea foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
cropped حاصل دادن چینه دان
tidal mud deposits گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
crop حاصل دادن چینه دان
petrodollars دلار حاصل ازفروش نفت
land poor دارای اراضی بی حاصل وکم فایده
sum of all external forces حاصل جمع تمام نیروهای خارجی
out put حاصل کار قدرت خروجی دستگاه
electromagnetism خاصیت مغناطیسی حاصل ازجریانهای الکتریکی
factorial حاصل همه اعداد کمتر از یک عدد
addend عدد اضافه شده به حاصل در جمع
runoff جریان اب حاصل ازبارندگی در حوزه ابریز
frost heave افزایش حجم خاک حاصل ازیخبندان
strain energy انژی حاصل از تغییر شکل نسبی
aftercrop حصاد دوم دوباره حاصل دادن
box شکل حاصل از حرکت چهارهواپیما بصورت لوزی
boxes شکل حاصل از حرکت چهارهواپیما بصورت لوزی
doping نیروی کاذب حاصل از داروهای غیر مجاز
offset of one obligation against another تهاتر حاصل شدن بین دو دین یا دو تعهد
sitzmark حفره حاصل از زمین خوردن اسکی باز
general paresis جنون و فلج حاصل در اثرضایعات سیفلیسی مغز
yield of cdoncrete حجم بتن حاصل پس از ترکیب مواد سیمان
volume change of concrete تغییر حجم بتن حاصل ازانقباض و انبساط
rest on one's laurels <idiom> خرسند شدن از موفقیت که قبلا حاصل شده است
paraboloid شکل سه بعدی حاصل ازدوران یک سهمی حول محورکانونی
assoil اصل تغییر نکردنی مجموع یا حاصل ضرب بخشیدن
limit state of failure حالت حدی که برای ان حداکثرفرفیت باربری حاصل شده باشد
augend عددی که عدد دیگر به آن اضافه میشود تا حاصل بدست آید
aligner وسیلهای که از صاف بودن کاغذ در چاپگر اطمینان حاصل میکند
acatalectic قاضی یاشخصی که نمیتواند به صحت امری اطمینان حاصل کند
pitch speed حاصل ضرب گام هندسی متوسط و تعداد دوران درواحد زمان
charactristic curve نموداری برای نمایش خواص نیروهای برا و پسای حاصل از یک ایرفویل
remainder عدد معادل مقسوم منهای حاصل ضرب خارج قسمت ومقسوم علیه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com