English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (23 milliseconds)
English Persian
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
Other Matches
reserve price قیمت پنهانی [در حراجی های فرش و در بازارهای خارج استفاده می شود یعنی صاحب فرش، یک قیمت حداقل در نظر می گیرد و اگر در مزایده قیمت پیشنهادی از آن پایین تر باشد، از فروش امتناع می کند.]
to bid a خداحافظی کردن
to take ones farewell of خداحافظی کردن از
to bid farewell خداحافظی کردن
to bid خداحافظی کردن از
to say so long to somebody با کسی خداحافظی کردن
to say goodbye to somebody با کسی خداحافظی کردن
to say so long to the end of the year با سال پیش خداحافظی کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
bidding پیشنهاد مزایده کردن
invite to tender دعوت به مناقصه یا مزایده کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
revealed فاش کردن معلوم کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
reveals فاش کردن معلوم کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
manifest معلوم کردن فاش کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
specify معین کردن معلوم کردن
familiarizing معلوم کردن
known معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
familiarize معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
To make known . To signify . معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
to make known معلوم کردن
ascertaining معلوم کردن
to bring tl light معلوم کردن
bulls گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
bull گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
deflated خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
types نوع خون را معلوم کردن
type نوع خون را معلوم کردن
typed نوع خون را معلوم کردن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
evaluate تقویم کردن قیمت کردن
evaluated تقویم کردن قیمت کردن
evaluates تقویم کردن قیمت کردن
evaluating تقویم کردن قیمت کردن
apprise قیمت کردن
valuing قیمت کردن
apprises قیمت کردن
apprising قیمت کردن
values قیمت کردن
value قیمت کردن
kinked demand curve و اگر فروشنده قیمت کالا راکاهش دهد فروش وی بیشترنخواهد شد زیرا سایرفروشندگان قیمت خود راپائین اورده و از کاهش قیمت تبعیت میکنند .
appraisal تعیین قیمت کردن
cost قیمت گذاری کردن
overcharges در قیمت اجحاف کردن
overcharge در قیمت اجحاف کردن
overcharging در قیمت اجحاف کردن
overcharged در قیمت اجحاف کردن
appraisals تعیین قیمت کردن
overcharged قیمت اضافی غلو کردن
overcharging قیمت اضافی غلو کردن
overcharge قیمت اضافی غلو کردن
price setter قیمت وضع کردن در انحصار
price market وضع کردن قیمت در انحصار
overcharges قیمت اضافی غلو کردن
price taker قیمت را داده شده فرض کردن
appraises تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraise تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraising تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
rig the market با احتکار کالا افزایش وکاهش مصنوعی در قیمت هاایجاد کردن
valedictions خداحافظی
leave taking خداحافظی
valediction خداحافظی
cost plus pricing تعیین قیمت فروش با افزودن ضریب مخصوص منفعت به قیمت تمام شده
current standard cost مقیاس سنجش قیمت کالای تولیدی یا مواد اولیه با قیمت پایه است
unbundled software نرم افزاری که قیمت آن همراه با قیمت قطعه نیست
to take french بی خداحافظی رفتن
to take french leave بی خداحافظی رفتن
valedictory مربوط به خداحافظی
without a by your leave بی اجازه بی خداحافظی
skimming محصولی را با قیمت بالاعرضه کردن برای اطمینان ازمقاومت ان و متعاقبا" تخفیف تدریجی دادن برای توسعه فروش
underprice قیمت پایین تراز قیمت بازار
token یادگاری [وقتی که کسی خداحافظی می کند]
We should be leaving now. باید زحمت راکم کنیم (خداحافظی )
cost center قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
value added قیمت یا ارزش افزوده شده قیمت یک محصول در بازاربدون توجه به ارزش مواداولیه یی که در تولید ان به کار رفته است
stock watering سهام تاسیسات گرانقیمتی رابا قیمت اختیاری در بورس فروختن که مالا" به تقلیل قیمت سایر سهام منتهی شود
list price فهرست قیمت اجناس فهرستی که در ان قیمت اجناس یا اگهی ویاکالاهای تجارتی رانوشته اند
paasche price index یعنی حاصلضرب قیمت و مقدار پایه بخش برحاصلضرب قیمت و مقدار درسال جاری
normal price قیمت عادی قیمت معمولی
shadow price شبه قیمت قیمت ضمنی
last price اخرین قیمت حداقل قیمت
quantum valebat در مواقعی که جنسی بدون تعیین قیمت دقیق فروخته و شرط شود که قیمت بر مبنای قاعده فوق بعدا" پرداخت شود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
auctioned مزایده
auction مزایده
public sale مزایده
high bids مزایده
high tender مزایده
tender مزایده
tendered مزایده
tenderest مزایده
tendering مزایده
auctioning مزایده
auctions مزایده
bidding مزایده
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
tendered مناقصه مزایده
biddability مزایده شدنی
sell by auction به مزایده فروختن
tenderest مناقصه مزایده
auction sale مزایده فروش
appeal for tenders درخواست مزایده
bids پیشنهاد مزایده
bid مناقصه مزایده
high tender به مزایده گذاشتن
highest bidder برنده مزایده
auctioneer متصدی مزایده
outcry حراج مزایده
bid پیشنهاد مزایده
auctioneers متصدی مزایده
invitation to tender دعوت به مزایده
bids مناقصه مزایده
tender مناقصه مزایده
put up to auction به مزایده گذاشتن
outcries حراج مزایده
tendering مناقصه مزایده
licit فروش ازطریق مزایده
tendering پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
bids به مناقصه یا مزایده گذاشتن
tenderest پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
bid به مناقصه یا مزایده گذاشتن
to invite tenders for something چیزی را به مزایده گذاشتن
to advertise for bids چیزی را به مزایده گذاشتن
by tender از طریق مزایده یا مناقصه
auction of rug حراج و مزایده فرش
tendered پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
tender پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
bid bond ضمانت شرکت در مناقصه یا مزایده
bid bond ضمانتنامه شرکت در مناقصه یا مزایده
call for tender برای مزایده یا مناقصه فراخواندن
tenderer شرکت کننده در مزایده یامناقصه
tenderer پیشنهاد دهنده در مزایده یامناقصه
tender guarantee ضمانت شرکت در مزایده یامناقصه
tender bond ضمانتنامه شرکت در مناقصه یا مزایده
spiral of wages and prices حرکت تسلسلی مزدها و قیمت ها مارپیچ مزدها و قیمت ها
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
to wave farewell باجنباندن دست بدرودگفتن دست خداحافظی تکان دادن
tacit collusion حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
overt معلوم
intelligible معلوم
known معلوم
definite معلوم
given معلوم
invisible نا معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
illiquid نا معلوم
inevidence معلوم
the active voice معلوم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com