Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
play out
خسته کردن ماهی
Other Matches
overweary
زیاده خسته کردن خسته شدن
fished
ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fishes
ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fish
ماهی صید کردن ماهی گرفتن
wayworn
خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
tire
خسته کردن
bores
خسته کردن
bore
خسته کردن
fags
خسته کردن
strains
خسته کردن
fatigue
خسته کردن
to do up
خسته کردن
tires
خسته کردن
fatigued
خسته کردن
tiring
خسته کردن
fag
خسته کردن
fatigues
خسته کردن
harasses
خسته کردن
overstrain
خسته کردن
strain
خسته کردن
jade
خسته کردن
harass
خسته کردن
to overstrain oneself
خود را خسته کردن
to overwork oneself
خود را خسته کردن
wear out
کاملا خسته کردن
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
pomfret
یکجور ماهی خوراکی دراقیانوس هندو اقیانوس ارام ماهی سیم دریایی
burn off
خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
sea horse
موجود افسانهای که نصف بدنش اسب ونصف دیگرش ماهی بوده گراز ماهی
heck
ماهی بند:بندی که ماهی رادررودخانه نگاه میدارد
escolar
نوعی ماهی فلس دارخشن بنام لاتین ruvettuspretiosus که شبیه ماهی خال مخالی است
kill off
سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
mackerel
ماهی خال مخالی ماهی اسقومری
guppies
ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
guppy
ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
haddock
ماهی روغن کوچک قسمی ماهی
grayfish
نوعی ماهی روغن سگ ماهی
fish out
تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
exhausts
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhaust
تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
sea calf
گوساله ماهی سگ ماهی
pickerel
اردک ماهی کوچک گوشت اردک ماهی
blown
خسته
wearying
خسته
tire
خسته
washed-out
خسته
whacked
خسته
played out
خسته
tired
خسته
wearies
خسته
outworn
خسته
wind broken
خسته
weary
خسته
ennuied
خسته
washed out
خسته
aweary
خسته
jadish
خسته
jaded
خسته
tiring
خسته
tires
خسته
exhausted
خسته
spent
خسته
footworn
خسته
careworn
<adj.>
دل خسته
wearied
خسته
tiredly
خسته
stumps
خسته وکوفته
worn out
خسته و کوفته
worn-out
خسته و کوفته
blah
خسته کننده
monotonous
خسته کننده
fatiguing
خسته کننده
dulling
خسته کننده
dullest
خسته کننده
weariful
خسته کننده
way worn
خسته راه
stumping
خسته وکوفته
fatigues
خسته شدن
way worn
خسته سفر
stump
خسته وکوفته
stumped
خسته وکوفته
dull
خسته کننده
dulls
خسته کننده
fatigued
خسته شدن
tedious
خسته کننده
sears
خسته خشکاندن
forworn
وامانده خسته
duller
خسته کننده
seared
خسته خشکاندن
forwearied
خسته فرسوده
fatigue
خسته شدن
sear
خسته خشکاندن
overworks
خود را خسته
dulled
خسته کننده
tired of writing
خسته از نوشتن
fatig
خسته کننده
bores
خسته کننده
bore
خسته کننده
zonked
کاملا خسته
irking
خسته شدن
irks
خسته شدن
he seems to be tired
خسته مینماید
he seems to be tired
خسته بنظرمیرسد
neurasthenia
خسته روانی
irked
خسته شدن
fatiguable
خسته شدنی
fatigable
خسته شدنی
it irks me
خسته شدم
overwork
خود را خسته
overworked
خود را خسته
overworking
خود را خسته
weed out
<idiom>
خسته شدن از
irk
خسته شدن
pesthouse
خسته خانه
run ragged
<idiom>
خسته شدن
dead alive
خسته کننده
played out
<idiom>
خسته ،از پا درآمده
to knock up
خسته شدن
lagging
خسته کننده
insipid
خسته کننده
prosish
خسته کننده
uninteresting
خسته کننده
indefatigable
خسته نشدنی
pest house
خسته خانه
exhausting
خسته کننده
wearing
خسته کننده
wearisome
خسته کننده
tiresome
خسته کننده
i am weary of writing
از نوشتن خسته
gruelling
خسته کننده فرساینده
nerve-racking
خسته کننده اعصاب
unwearied
بانشاط خسته نشده
I was so tired that …
آنقدر خسته بودم که ...
jade
یابو یا اسب خسته
nerve wrack
خسته کننده اعصاب
prolixly
بطور خسته کننده
tire out
<idiom>
خیلی خسته شدن
grueling
خسته کننده فرساینده
wearisomely
بطور خسته کننده
i am tired of that
از ان کار خسته شدم
nerve racking
خسته کننده اعصاب
langorous
خسته سستی اور
he seems to be tired
بنظرمیایدکه خسته است
longsome
مطول خسته کننده
longueur
قسمت خسته کننده
I'm tired of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
used up
تمامامصرف شده زیاد خسته
prolix
خسته کننده روده دراز
I'm sick of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
I'm fed up with it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
world-weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
world weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
climb the wall
<idiom>
از محیط خسته وعصبانی شدن
dead tired
<idiom>
خیلی خسته واز پا افتاده
do in
<idiom>
خسته شدن ،از پای درآمدن
I'm fed up with it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
I'm sick of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
do not waste your breath
خودتان را بیخود خسته نکنید
pooped out
<idiom>
خسته کننده،از پای درآوردن
I'm tired of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
flag
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
flags
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
homely
[British E]
<adj.>
عادی و خسته کننده
[واژه تحقیری]
turn on someone
<idiom>
به طور ناگهانی از بکی خسته شدن
fed up with
<idiom>
از دست کسی یا چیزی خسته شدن
teleost
ماهی استخوانی وابسته به ماهی استخوانی
to get into a rut
یکنواخت تکراری و خسته کننده شدن
[کاری]
sing-songs
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
this work is palling on me
اینکاردارد برای من خسته کننده یابیمزه میشود
sing-song
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
iam so tired that i cannot eat
چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
mondayish
بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
as dull as a ditch-water
مثل فیلم های تکراری
[خسته کننده و ملال آور]
Enough already!
[American E]
کافیه دیگه!
[خسته شدم از این همه حرف]
[اصطلاح روزمره]
lunar
ماهی
dogfish
سگ ماهی
fish
ماهی
gar
سگ ماهی
fished
ماهی
mermaid
زن ماهی
fishes
ماهی
tartar sauce
سس ماهی
sturgeon
سگ ماهی
piscium
ماهی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com