English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 90 (6 milliseconds)
English Persian
To be born with a silver spoon in ones mouth . درناز ونعمت بدنیا آمدن
Other Matches
get off <idiom> پایین آمدن یا بیرون آمدن از (اتوبوس ،قطار)
The climate of Europe desnt suit me. حال آمدن ( بهوش آمدن )
secular وابسته بدنیا
to s e the light بدنیا امدن
twinborn دوقلو بدنیا امده
born in the purple در نازونعمت بدنیا امده
neoteric تازه بدنیا امده
stillbirth زایمان بچه مرده جنین مرده بدنیا امده
stillbirths زایمان بچه مرده جنین مرده بدنیا امده
stillborn زایمان بچه مرده جنین مرده بدنیا امده
To stretch . to be elastic . کش آمدن
lapse به سر آمدن
To be overpowered. از پا در آمدن
to turn out badly بد از آب در آمدن [داستانی]
to shoot one's mouth off <idiom> لاف آمدن
to go wrong بد از آب در آمدن [داستانی]
to be valid به شمار آمدن
to get back on one's feet به حال آمدن
come on strong <idiom> فائق آمدن
show-off <idiom> قپی آمدن
to proceed پیش آمدن
to water [of eyes] اشک آمدن
up <adv.> به بالا [آمدن]
To be on (come to )the booil. جوش آمدن
To come into existence . بوجود آمدن
To overpower. To overcome . To vanquish. To win. غالب آمدن
to come to a boil به جوش آمدن
To back down . کوتاه آمدن
precedes پیش از چیزی آمدن
precede پیش از چیزی آمدن
To stop being adamant (unyielding). از خر شیطان پائین آمدن
to come to <idiom> به هوش آمدن [پس از غش یا بیهوشی]
To get the better of someone . To defeat someone . بر کسی غالب آمدن
to rain cats and dogs سنگ ازآسمان آمدن
With the onset of summer. .با آمدن (فرارسیدن )تابستان
belly flop با شکم فرود آمدن
belly flops با شکم فرود آمدن
resurfaces دوباره به سطح آمدن
to come dressed in your wedding finery با لباس عروسی آمدن
resurfaced دوباره به سطح آمدن
to come to oneself <idiom> به هوش آمدن [پس از غش یا بیهوشی]
to come round [around] <idiom> به هوش آمدن [پس از غش یا بیهوشی]
to become conscious به هوش آمدن [پس از غش یا بیهوشی]
to unfold از آب در آمدن [اصطلاح مجازی]
resurface دوباره به سطح آمدن
To stop being intransigent. از خر شیطان پایین آمدن
To be punctual . To be on time . سر وقت آمدن ( بودن )
get over something <idiom> فائق آمدن برمشکلات
run over <idiom> فائق آمدن برچیزی
sweep off one's feet <idiom> بر احساسات فائق آمدن
stop out دیر به خانه آمدن [شب]
to near something نزدیک آمدن به چیزی
to approach something نزدیک آمدن به چیزی
to look well تندرست به نظر آمدن
To lodge a complaint . درمقام شکایت بر آمدن
bite the bullet <idiom> فائق آمدن بر مشکلات
born with a silver spoon in one's mouth <idiom> باثروت به دنیا آمدن
call for someone <idiom> آمدن وبردن کسی
to dislike somebody [something] بدش آمدن از کسی [چیزی]
to go up to somebody [something] نزدیک آمدن به کسی [چیزی]
to approach somebody [something] نزدیک آمدن به کسی [چیزی]
to go towards [British E] / toward [American E] somebody نزدیک آمدن به کسی [چیزی]
to be into somebody [something] <idiom> از کسی [چیزی] خوششان آمدن
To switch on the old charm. To act coquettishly . To be coy قر و غمزه آمدن [دلربائی کردن]
dime a dozen <idiom> آسان بدست آمدن ،عادی
to come straight to the point <idiom> مستقیما [رک ] به نکته اصلی آمدن
To come out of oness shell. از جلد ( لاک ) خود در آمدن
to keep ones he above water از زیر بدهی بیرون آمدن
to come around [American E] [دوباره] به هوش آمدن [پزشکی]
to come round [British E] [دوباره] به هوش آمدن [پزشکی]
to recover consciousness [دوباره] به هوش آمدن [پزشکی]
to regain consciousness [دوباره] به هوش آمدن [پزشکی]
to hatch out [egg] بیرون آمدن جوجه [از تخم]
Out of frying pan into the fire. <proverb> از ماهیتابه در آمدن وبه آتش در افتادن .
waltz off with <idiom> فائق آمدن ،براحتی برنده شدن
To make eyes. چشم و ابرو آمدن (نازو غمزه ).
To have design on someone . To malign someone . برای کسی مایه آمدن ( گرفتن )
To dismount from a horse(bicycle). از اسب ( دوچرخه وغیره ) پایین آمدن
To climb down. پایین آمدن ( از کوه ،نردبان وغیره )
to look at نگاه کردن به [نگریستن به] [به نظر آمدن]
His coming here was quite accidental. آمدن اوبه اینجا کاملا" اتفاقی بود
to look like a million dollars [bucks] [American E] <idiom> واقعا محشر به نظر آمدن [اصطلاح روزمره]
de minimis exception به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
tide (someone) over <idiom> کمک به کسی برای فائق آمدن برشرایط مشکل
to look [feel] like a million dollars بسیار زیبا [به نظر آمدن] بودن [اصطلاح روزمره]
To alight from a bus(tarin,car). پایین آمدن (پیاده شدن از اتوبوس .قطار و اتو مبیل )
warp tension کشش نخ های تار [میزان کشیدگی نخ های چله در دار که یکنواختی آن در بوجود آمدن فرشی یکنواخت و صاف امری ضروری است.]
warp patterning طراحی با تار [گاه با استفاده از تارهای رنگی و یا تارهای با ظرافت متفاوت از تار جهت بوجود آمدن جلوه های متفاوت در فرش استفاده می شود.]
over dyeing [رنگرزی الیاف رنگ شده با دو رنگ متفاوت جهت به دست آمدن رنگ سوم. بطور مثال رنگرزی الیاف آبی با رنگینه زرد جهت سبز شدن الیاف.]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com