English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
internalization درونی یا باطنی کردن
Other Matches
internal furnace کوره درونی بوته درونی اشتعال درونی
internalising باطنی ساختن داخلی کردن
internalize باطنی ساختن داخلی کردن
internalizing باطنی ساختن داخلی کردن
internalises باطنی ساختن داخلی کردن
internalised باطنی ساختن داخلی کردن
internalizes باطنی ساختن داخلی کردن
internalized باطنی ساختن داخلی کردن
dynamically نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
dynamic نیروی فعاله درونی فعالیت درونی
internalizing درونی کردن
internalising درونی کردن
internalizes درونی کردن
internalised درونی کردن
internalized درونی کردن
internalize درونی کردن
internalises درونی کردن
internal sort مرتب کردن درونی
to protect home industry صنایع درونی را حفظ وتشویق کردن
locks همسان کردن ساعت درونی با سیگنال دریافتی
lock همسان کردن ساعت درونی با سیگنال دریافتی
pectorals باطنی
interiors باطنی
pectoral باطنی
intrinsic باطنی
internal باطنی
interior باطنی
ben باطنی
inmost باطنی
inward light نور باطنی
internal conversion تبدیل باطنی
inward داخلی باطنی
psychological make up تصور باطنی
inner روحی باطنی
internal باطنی ناشی ازدرون
article of faith اعتقاد و عقیده باطنی
subjectively بطور ذهنی یا باطنی
propensities میل باطنی رغبت
propensity میل باطنی رغبت
ideologies مبحث افکار وارزوهای باطنی
idealogy مبحث افکار وارزوهای باطنی
ideology مبحث افکار وارزوهای باطنی
ambivert شخصی که نه زیاد بعالم باطنی توجه دارد نه بعالم خارجی
infelt درونی
intrinsic درونی
indoor درونی
intestine درونی
subjective درونی
innermost درونی
interior درونی
intestines درونی
civil درونی
interiors درونی
endogenous درونی
inner درونی
in- :درونی
in درونی
inward درونی
in :درونی
inmost درونی
tumble home خم درونی
inside درونی
in- درونی
insides درونی
internal درونی
indoor درونی داخلی
internal work کار درونی
intrinsic approach رهیافت درونی
interpolations براورد درونی
pectorals صدری درونی
internal vibrator لرزاننده درونی
internal temperature دمای درونی
intrinsic motivation انگیزش درونی
pectoral صدری درونی
springing of soffit پاطاق درونی
pore pressure فشار درونی
loggia ایوان درونی
spring of intrados پاطاق درونی
intrados springing line پاطاق درونی
interoceptor گیرنده درونی
entophyte انگل درونی
intrados قوس درونی
esoteric رمزی درونی
endophasia تکلم درونی
internal consistency هماهنگی درونی
internality درونی بودن
enteroceptor گیرنده درونی
in-fighting کشمکش درونی
internal inhibition بازداری درونی
interiority درونی بودن
interior affairs کارهای درونی
interflow جریان اب درونی
dynamically نیروی درونی
intercorrelation وابستگی درونی
dynamic نیروی درونی
inflow ریزش درونی
ingrowth رویش درونی
inherent viscosity گرانروی درونی
logarithmic viscosity number گرانروی درونی
inmost thoughts اندیشههای درونی
inner shell electron الکترون درونی
interiors درونی درون
internal command فرمان درونی
inner speech گفتار درونی
interpolation براورد درونی
internal secretion ترشح درونی
internal pressure فشار درونی
indravgnt جریان درونی
internal phase فاز درونی
internal friction سایش درونی
internal friction اصطکاک درونی
internal force نیروی درونی
interior درونی درون
internal font فونت درونی
internal energy انرژی درونی
internal conversion تبدیل درونی
inner loop حلقه درونی
internal reflection انعکاس درونی
endocardium پرده درونی دل
archivolt قوس درونی
endogenous event رویداد درونی
innate درونی چسبنده
cooptation انتخاب درونی
endoderm پرده درونی
ductless gland غده درونی
the inner layer لایه درونی
bal badak تیغ درونی پا
aula حیاط درونی
subjectivity درونی بودن
the inner layer چینه درونی
internalization درونی ساختن
mesophyll بافت درونی برگ
dynamic pressure فشار محرکه درونی
midland بین الارضین درونی
inherent [in] <adj.> درونی [ماندگار] [ذاتی]
internist متخصص داروهای درونی
internal hard disk دیسک سخت درونی
inwarness بطون درونی بودن
autotelic دارای قصد درونی
internal torque گشتاور نیروی درونی
Internal energy انرژی درونی [فیزیک]
internal resisting moment لنگر مقاوم درونی
endospore غشاء درونی تخم
sacrp دیوار درونی خندق
inside berm سکوی شیببر درونی
psychogenesis پیدایش نیروی درونی
endometrium پرده درونی زهدان
inner work function انرژی خروج درونی
endometritis اماس درونی زهدان
thermionic arc قوس گرمیونایی درونی
endosporium غشاء درونی تخم
enostosis اماس درونی استخوان
internal evidence مدارک یاگواه درونی
endo arterities اماس درونی شریان
endocrane سطح درونی جمجمه
endocarditis اماس غشاء درونی دل
endocarp حلقه درونی میوه
internal consistency coefficient ضریب همسانی درونی
scarp دیوار درونی خندق
internal friction مالش درونی سایش داخلی
internal ophthalmia اماس درونی تخم چشم
endoskeleton استخوان بندی درونی حیوان
interoceptive وابسته به انگیزش وتحریک درونی
extruded corner [پیش آمدگی گوشه درونی]
escarp سرازیری درونی خندق یاخاکریز
endosarc قسمت درونی سفیده سلول
internal modem تلفیق و تفکیک کننده درونی
insides نزدیک به مرکز بخش درونی
inside نزدیک به مرکز بخش درونی
endocardial وابسته به پرده درونی دلhypoblast
auscultator گوش کننده صداهای درونی بدن
entoptics شناسایی وفایف اجزای درونی چشم
intramural واقع در این سوی دیوارها درونی
integrated مودمی که بخش درونی سیستم باشد
field glass عدسی درونی دوربین یاذره بین
smoke consumer اسباب استفاده از دود برای مصرف درونی ماشین
gutter فضای خالی یا حاشیه درونی بین در صفحه مقابل
intima درونی ترین غشاء پوششی رگها و سایررباطهای بدن
gutters فضای خالی یا حاشیه درونی بین در صفحه مقابل
proprioceptive تحریک شده در اثر تحریکات درونی عضو موجود زنده
psychogenesis ایجاددر اثر فعل وانفعالات درونی منشافعالیت ذهنی روان زایش
The way the robbery was committed speaks of inside knowledge. روشی که سرقت مرتکب شده بود منجر از آگاهی درونی می شود .
epicanthus لایه کوچکی از پوست که گاهی گوشه درونی چشم رامی پوشاند
Marxist طرفدار مکتب مارکس براساس اعتقاد انهاسرمایه داری به علت تناقض درونی موجود در ان سقوط خواهد کرد
Marxists طرفدار مکتب مارکس براساس اعتقاد انهاسرمایه داری به علت تناقض درونی موجود در ان سقوط خواهد کرد
metallography شرح فلزات بررسی در ساختمان درونی فلزات
cpu ساعت درونی پردازنده که سیگنال با قاعده را ایجاد میکند که برای کنترل عملیات و ارسال داده در پردازنده است
incretion ترشح درونی یا داخلی تراوش داخلی
internal shield زره درونی زره داخلی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com