English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
Other Matches
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
demands of providing healthy living and working conditions خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
I live a very regular life . زندگی خیلی منظمی دارم
euryhaline مستعد زندگی درابهای خیلی شور
micronutrient ترکیبات اصلی ومغذی که بمقدار خیلی کمی برای زندگی لازمست
dynamic condition شرایط و مقتضیات پویای اقتصادی تغییر شرایط اقتصادی ناشی از تحول سلیقه تقاضا کنندگان وهزینه و مخارج تولید ونسبت جمعیت
synoptic situation شرایط جوی محلی موجود شرایط جوی اندازه گیری شده منطقهای
make a difference <idiom> شرایط را عوض کردن
turn the tables <idiom> عوض کردن شرایط
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
size up <idiom> بسته به شرایط ،برانداز کردن
restructured شرایط وام را عوض کردن
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
restructure شرایط وام را عوض کردن
restructures شرایط وام را عوض کردن
reschedule در شرایط وام تجدید نظر کردن
rescheduled در شرایط وام تجدید نظر کردن
to satisfy conditions شرایط را برآورده کردن [ریاضی] [فیزیک]
rescheduling در شرایط وام تجدید نظر کردن
reschedules در شرایط وام تجدید نظر کردن
she has a well poised head وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
i am very keen on going there من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
go great guns <idiom> موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
paint oneself into a corner <idiom> گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
microfilmed فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilm فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilms فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
To preserve the status quo . وضع موجود ( شرایط فعلی ) را حفظ کردن
To stipulate. شرط کردن (بعنوان شرایط قرار دادن )
sottovoce صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
habit زندگی کردن
habits زندگی کردن
very low frequency فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
freewheels ازاد زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
live : زندگی کردن زیستن
lived : زندگی کردن زیستن
to live to oneself تنها زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
freewheel ازاد زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
relives دوبار زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
relived دوبار زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
ponderous خیلی سنگین خیلی کودن
rattling خیلی تند خیلی خوب
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
slather خیلی پخش کردن
overawe خیلی وحشت زده کردن
work one's fingers to the bone <idiom> خیلی سخت کار کردن
to lay low خیلی ضعیف کردن [بیماری]
miniaturization خیلی کوچک کردن چیزی
to keep somebody on a short leash آزادی کسی را خیلی کم کردن
overawing خیلی وحشت زده کردن
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
overawes خیلی وحشت زده کردن
overawed خیلی وحشت زده کردن
to make somebody's blood boil <idiom> کسی را خیلی خشمگین کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
gape خمیازه کشیدن دهان را خیلی باز کردن
drop a hint <idiom> فاش کردن اتفاقی یک چیز خیلی جزئی
gaping خمیازه کشیدن دهان را خیلی باز کردن
gaped خمیازه کشیدن دهان را خیلی باز کردن
gapes خمیازه کشیدن دهان را خیلی باز کردن
to blast something با صدای خیلی بلند بازی کردن [آلت موسیقی]
to rifle the ball into the goal با ضربه خیلی محکم توپ را به دروازه شوت کردن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
emergency خیلی خیلی فوری
emergencies خیلی خیلی فوری
jim dandy ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
termed شرایط
terming شرایط
terms شرایط
term شرایط
conditions شرایط
the conditions شرایط ان
light conditions شرایط نور
plateau شرایط پایا
usual conditions شرایط معمول
qualified واجد شرایط
credit terms شرایط اعتبار
qualifications شرایط لازم
fair play شرایط برابر
settlement terms شرایط تسویه
bona fide واجد شرایط
settlement terms شرایط پرداخت
liner terms شرایط خط کشتیرانی
emergency conditions شرایط اضطراری
qualifies واجد شرایط
boundary conditions شرایط حدی
eligible واجد شرایط
present conditions شرایط فعلی
second order conditions شرایط ثانوی
conditions of purchase شرایط خرید
conditions of contract شرایط قرارداد
condition of readiness شرایط امادگی
disadvantage شرایط نامساعد
disadvantages شرایط نامساعد
qualification واجد شرایط
qalified واجد شرایط
ballistic conditions شرایط بالیستیکی
conference terms شرایط کنفرانس
average conditions شرایط متوسط
average conditions شرایط عادی
plateaus شرایط پایا
qualification وضعیت شرایط
plateaux شرایط پایا
final cinditions شرایط پایانی
no bed of roses <idiom> شرایط سختوبد
given conditions شرایط معلوم
equilibrium conditions شرایط تعادل
final cinditions شرایط فینال
given conditions شرایط معینه
qualify واجد شرایط
qulifications واجد شرایط
standard temperature and pressure شرایط استاندارد
ball game شرایط وضعیت
terms of payment شرایط پرداخت
terms of trade شرایط معامله
dis qualified فاقد شرایط
makings شرایط لازم
standard temperature and pressure شرایط متعارفی
initial condition شرایط اولیه
sufficient conditions شرایط کافی
terms of trade شرایط مبادله
implied terms شرایط ضمنی
implied terms شرایط تلویحی
payment terms شرایط پرداخت
terms and conditions ضوابط و شرایط
working conditions شرایط کار
Russian roulette <idiom> شرایط پرخطر
normal temperature and pressure شرایط متعارفی
normal temperature and pressure شرایط استاندارد
existing circumstances شرایط موجود
delivery terms شرایط تحویل
necessary conditions شرایط لازم
marginal conditions شرایط نهائی
ambient conditions شرایط محیطی
mutual terms شرایط متقابل
conditions of (the) competition شرایط رقابت
competition conditions شرایط رقابت
ball games شرایط وضعیت
standard conditions شرایط متعارفی
tight spot <idiom> شرایط سخت
suitable conditions شرایط مناسب
requirements of the credit شرایط اعتبار
actude conditions شرایط حاد
conditions شرایط اوضاع
conditions of use شرایط کاربرد
competitive conditions شرایط رقابت
terms of shipment شرایط حمل
shipping terms شرایط حمل
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com