English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (28 milliseconds)
English Persian
Deduct it from my monthly salary . زحمت را کم کردن
Search result with all words
muck خراب کردن زحمت کشیدن
peg میخ زدن میخکوب کردن محکم کردن زحمت کشیدن
pegs میخ زدن میخکوب کردن محکم کردن زحمت کشیدن
trouble رنجه کردن زحمت دادن
troubles رنجه کردن زحمت دادن
troubling رنجه کردن زحمت دادن
strike off بی زحمت درست کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
Other Matches
discomforts زحمت
to take pains زحمت یا
heavily به زحمت
hardworking <adj.> زحمت کش
todo زحمت
tugs زحمت
hard working زحمت کش
suffer زحمت
drudge زحمت کش
tugging زحمت
diligent <adj.> زحمت کش
troublous پر زحمت
arduous پر زحمت
pains زحمت
tugged زحمت
botheration زحمت
paining زحمت
fagger زحمت کش
assiduous <adj.> زحمت کش
tug زحمت
pain زحمت
sedulous <adj.> زحمت کش
drudges زحمت کش
inconveniences زحمت
effortless بی زحمت
discommodity زحمت
inconveniencing زحمت
eath بی زحمت
suffers زحمت
suffered زحمت
long-suffering زحمت کش
effortlessly بی زحمت
long suffering زحمت کش
laborious زحمت کش
inconvenienced زحمت
laboursome زحمت کش
suffring زحمت
industrious <adj.> زحمت کش
discomfiture زحمت
suffering زحمت
sufferings زحمت
kiaugh زحمت
painstaking زحمت کش
painstakingly زحمت کش
discomfort زحمت
studious <adj.> زحمت کش
inconvenience زحمت
operose زحمت کش
durdge زحمت کش
plodding زحمت کشیدن
easy بی زحمت اسوده
tormenting ازار زحمت
bothers مایه زحمت
toiled زحمت کشیدن
torments ازار زحمت
toiling زحمت کشیدن
plods زحمت کشیدن
toil زحمت کشیدن
easiest بی زحمت اسوده
plodded زحمت کشیدن
troubles مزاحمت زحمت
trouble مزاحمت زحمت
it smells of the lamp با زحمت فراوان
inconvenience اسباب زحمت
inconvenienced اسباب زحمت
inconveniences اسباب زحمت
inconveniencing اسباب زحمت
bother مایه زحمت
bothered مایه زحمت
bothering مایه زحمت
long suffering زحمت کشی
trouble-free <adj.> بدون زحمت
troubling مزاحمت زحمت
studiousness زحمت کشی
plod زحمت کشیدن
easier بی زحمت اسوده
agreat d. of trouble بسی زحمت
perquisites زحمت وهنرشخصی
perquisite زحمت وهنرشخصی
painfulness زحمت سختی
disburdenment رفع زحمت
lostlabour زحمت بیخود
problem-free <adj.> بدون زحمت
cumbersome مایه زحمت
to put a bout زحمت دادن
tormented ازار زحمت
torment ازار زحمت
labored زحمت کوشش
productive of annoyance باعث زحمت
labor زحمت کوشش
labor زحمت کشیدن
labour زحمت کشیدن
mockery زحمت بیهوده
pains زحمت دادن به
paining زحمت دادن به
pain زحمت دادن به
discommode زحمت دادن
labour زحمت کوشش
(be) put out <idiom> اسباب زحمت
discommodity اسباب زحمت
if it is inconvenient for you زحمت است زحمت است
labors زحمت کوشش
labored زحمت کشیدن
difficulties اشکال زحمت
difficulty اشکال زحمت
travail رنج زحمت
labors زحمت کشیدن
cumbrous مایه زحمت
strike off بی زحمت ایجاد شدن
encumber اسباب زحمت شدن
encumbers اسباب زحمت شدن
painstacking زحمت سعی و کوشش
if you please بیزحمت زحمت کشیده
toil کار پر زحمت کشمکش
encumbered اسباب زحمت شدن
pesky زحمت دهنده مزاحم
laboured به زحمت درست شده
to put to inconvenience اسباب زحمت شدن
take the trouble <idiom> ارزش زحمت را داشتن
productive of annoyance زحمت رسان ازارنده
encumbrance اسباب زحمت گرفتاری
cumbrous اسباب زحمت پرزحمت
encumbering اسباب زحمت شدن
lay out oneself بخود زحمت دادن
toiled کار پر زحمت کشمکش
toiling کار پر زحمت کشمکش
hach درشکه کرایهای زحمت
swink زحمت کشیدن مشقت
emcumber اسباب زحمت شدن
i wish to spqre you trouble زحمت شما را کم کنم
incumber ایباب زحمت شدن
burn the midnight oil <idiom> [زحمت زیاد کشیدن]
raise eyebrows <idiom> ایجاد مشکل و زحمت
encumbrances اسباب زحمت گرفتاری
Sorry to have troubled(inconvenienced)you. خیلی می بخشید زحمت دادیم
gravy trains منبع درامد بدون زحمت
troublemaker موجد زحمت ودردسر اشوبگر
elaborating به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborate به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborated به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborates به زحمت ساختن دارای جزئیات
I'll trouble you to be quiet. می شود بی زحمت حرف نزنی؟
troublemakers موجد زحمت ودردسر اشوبگر
gravy train منبع درامد بدون زحمت
i am sorry to trouble you ببخشید اسباب زحمت شدم
laboriously ساعیانه چنانکه نماینده زحمت باشد
to labour [British English] در کار رنج بردن [زحمت کشیدن ]
bothering زحمت دادن مخل اسایش شدن
We should be leaving now. باید زحمت راکم کنیم (خداحافظی )
bothers زحمت دادن مخل اسایش شدن
bothered زحمت دادن مخل اسایش شدن
I took a great deal of trouble over it. روی اینکار خیلی زحمت کشیدم
bother زحمت دادن مخل اسایش شدن
to labor [American English] در کار رنج بردن [زحمت کشیدن ]
to spin one's wheels <idiom> بدون نتیجه زحمت کشیدن [اصطلاح روزمره]
to pass the buck <idiom> مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به دیگری دادن
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to pass the buck to somebody مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به کسی دادن
the child is a great t. to us این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
would you mind ringing اگر زحمت نیست خواهش میکنم زنگ را بزنید
May I trouble you to pass the salt please. ممکن است بی زحمت حرف نزنی ( درمقام طعنه )
laborsaving تقلیل دهنده زحمت کارگر صرفه جویی کننده در میزان کار
agonise زحمت کشیدن درد کشیدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com