English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (33 milliseconds)
English Persian
groom زیبا کردن داماد شدن
grooms زیبا کردن داماد شدن
Other Matches
tittivate زیبا کردن
smarten زیبا کردن
titivate زیبا کردن
adorn زیبا کردن
adorns زیبا کردن
embellished زیبا کردن پیراستن
embellish زیبا کردن پیراستن
embellishes زیبا کردن پیراستن
embellishing زیبا کردن پیراستن
pretty to look at [to watch] زیبا [خوشگل] برای نگاه کردن
sons-in-law داماد
bride groom داماد
son-in-law داماد
groom داماد
son in law داماد
brother-in-law هم داماد
bridegroom داماد
brothers-in-law هم داماد
grooms داماد
brother in law هم داماد
son inlaw داماد
bridegrooms داماد
birdegroom داماد
best man ساقدوش داماد
bridesman ساقدوش داماد
groomsman ساقدوش داماد
birdegroom تازه داماد
paranymph دختر ملازم عروس به خانه داماد
bonny زیبا
swelled زیبا
pulchritudinous زیبا
gainly زیبا
swell زیبا
yummy زیبا
swells زیبا
crumpets زن زیبا
well favored زیبا
scrumptious زیبا
dinky زیبا
picturesque زیبا
crumpet زن زیبا
spiffy زیبا
inelegant نا زیبا
goodly زیبا
elegant زیبا
beauteous زیبا
cutest زیبا
good-looking زیبا
fairer زیبا
fairest زیبا
cuter زیبا
fair زیبا
cute زیبا
fairs زیبا
sightliness زیبا
beautiful زیبا
chic زیبا
eyeful زیبا
queen of hearts زن زیبا
good looking زیبا
stylish زیبا
belle زن زیبا
belles زن زیبا
queen of love زن زیبا
proper dress جامه زیبا
to be good-looking زیبا بودن
corking خیلی زیبا
well favoured زیبا خوشگل
beaux arts هنرهای زیبا
nymph زن بسیار زیبا
nymphs زن بسیار زیبا
graphic arts هنرهای زیبا
handsomely بطور زیبا
smatt زیبا باهوش
china aster گل رعنا زیبا
She looks appealing. او [زن] زیبا است.
She looks nice. او [زن] زیبا است.
habiliment لباس زیبا
prettyish نسبتا زیبا
to look good زیبا بودن
deluxe بسیار زیبا
peaches زن یادختر زیبا
lapwing مرغ زیبا
lapwings مرغ زیبا
beautification زیبا سازی
fine arts هنرهای زیبا
beauty زنان زیبا
beauties زنان زیبا
knockout <idiom> خانم زیبا
beautifully بطور زیبا
killdeer مرغ زیبا
peewits مرغ زیبا
pewit مرغ زیبا
peach زن یادختر زیبا
peewit مرغ زیبا
conservatoire اموزشگاه هنرهای زیبا
conservatory هنرستان هنرهای زیبا
dilettanti دوستدارتفننی صنایع زیبا
trimly بطور اراسته و زیبا
nymphet دختر کوچک و زیبا
titivate اراستن زیبا شدن
tittivate اراستن زیبا شدن
greenhouse هنرستان هنرهای زیبا
conservatories هنرستان هنرهای زیبا
dilettantes دوستدارتفننی صنایع زیبا
dilettante دوستدارتفننی صنایع زیبا
virtuosity استعدادهنرهای زیبا یا فنون
bonnily بطرز زیبا ودلپذیر
queen of heaven نام زن ژوپیطر زن زیبا
dressed to the nines (teeth) <idiom> زیبا وبرازندهلباس پوشیدن
aesthete طرفدار صنایع زیبا
venus زن زیبا ستاره زهره
aesthetes طرفدار صنایع زیبا
handsome خوش قیافه زیبا
well lookirg زیبا خوش منظر
plumate دارای پر وبال زیبا
pinup تصویر دختر زیبا
specious دارای فاهر زیبا وفریبنده
the nine نه تن الهه شعر و هنرهای زیبا
shangri شهر زیبا سرزمین دلخواه
belles lettres شعر و اثارادبی زیبا وهنری
aestheticism زیبایی پرستی علاقمندی به هنرهای زیبا
Ravishingly beautiful. مثل پنجه آفتاب ( بسیار زیبا )
belletrist نویسنده شعر و اثارادبی زیبا ادیب
to look like a million dollars [bucks] [American E] <idiom> بسیار زیبا بودن [اصطلاح روزمره]
Ravishingly beautiful . مثل ماه شب چهارده ( بی نهایت زیبا )
newlywed تازه داماد تازه عروس
Frigi darium [تزئینات زیبا و بزرگ در حمام های رومی]
to look [feel] like a million dollars بسیار زیبا [به نظر آمدن] بودن [اصطلاح روزمره]
dressage حرکات زیبا و شیرین کاری اسبهای تربیت شده
cinerarium [گلدان یا ظرف زیبا شبیه جعبه برای نگهداری خاکستر مردگان]
chippy زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
bimbo زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
goer زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
painted woman زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
tootsie زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
grunter [Australian E] زن زیبا ولی کم عقل و فاحشه [اصطلاح روزمره] [ اصطلاح تحقیر آمیز]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com