Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (27 milliseconds)
English
Persian
to cock something up
زیرورو کردن چیزی
to fuck something up
زیرورو کردن چیزی
to mess something up
زیرورو کردن چیزی
to muck up something
زیرورو کردن چیزی
to screw something up
زیرورو کردن چیزی
to screw the pooch
زیرورو کردن چیزی
to botch things up
زیرورو کردن چیزی
Other Matches
up and down
زیرورو
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to smell at something
چیزی را بو کردن
make something do
با چیزی تا کردن
to work out something
چیزی را حل کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
deducts
کم کردن چیزی از کل
fills
پر کردن چیزی
fill
پر کردن چیزی
to cut something
چیزی را کم کردن
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
deducted
کم کردن چیزی از کل
make do with something
با چیزی تا کردن
deduct
کم کردن چیزی از کل
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
defrost
یخ چیزی را اب کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
to reason out something
چیزی را حل کردن
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
To devour something .
چیزی را یک لقمه کردن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
speak out
<idiom>
دفاع کردن از چیزی
pass on
<idiom>
رد کردن چیزی که دیگر
To give up (overlook)something.
از چیزی صرفنظر کردن
To give the meaning of something . to interpret something .
چیزی را معنی کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
try (something) out
<idiom>
امتحان کردن(چیزی)
to r. at something
از چیزی ناله کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
to take exception to anything
به چیزی اعتراض کردن
to strain after anything
در پی چیزی تقلا کردن
To prepare something. To get somethings ready.
چیزی را حاضر کردن
demystifying
سر چیزی را برطرف کردن
demystify
سر چیزی را برطرف کردن
demystifies
سر چیزی را برطرف کردن
demystified
سر چیزی را برطرف کردن
to put
[place]
credence in something
به چیزی باور کردن
to give credence to something
به چیزی اعتقاد کردن
to put
[place]
credence in something
به چیزی اعتقاد کردن
to protest against something
به چیزی اعتراض کردن
to reason out something
چیزی رامعین کردن
unmask
چیزی رااشکار کردن
to work out something
حل چیزی را پیدا کردن
to sweeten something
چیزی را شیرین کردن
to tip something
[British E]
ته نشین کردن چیزی
unmasked
چیزی رااشکار کردن
unmasking
چیزی رااشکار کردن
unmasks
چیزی رااشکار کردن
to give credence to something
به چیزی باور کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
to ensure something
تضمین کردن
[چیزی]
to ensure something
تامین کردن
[چیزی]
to ensure something
مراقبت کردن در
[چیزی]
palletize
چیزی را حمل کردن
to take apart something
چیزی را از هم باز کردن
to deny somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
endowing
چیزی راوقف کردن
endow
چیزی راوقف کردن
to take apart something
چیزی را از هم جدا کردن
fill up
کاملاگ پر کردن چیزی
assume
چیزی را فرض کردن
premise
چیزی را فرض کردن
presume
چیزی را فرض کردن
steals
بلند کردن چیزی
steal
بلند کردن چیزی
lay hands upon something
چیزی راتایید کردن
lay hands on something
چیزی راتصرف کردن
make a provision
شرط کردن چیزی
lay down the condition
شرط کردن چیزی
to refuse somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
to make r. after something
چیزی را جستجو کردن
mean
مشخص کردن چیزی
meaner
مشخص کردن چیزی
meanest
مشخص کردن چیزی
to make something clear
چیزی را روشن کردن
to live through something
چیزی را تحمل کردن
to throw something overboard
چیزی را ترک کردن
to lay stress on something
چیزی راتاکید کردن
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
to endeavor after anything
در پی چیزی کوشش کردن
to mull over something
بازاندیشی کردن چیزی
to think over something
بازاندیشی کردن چیزی
clean
تمیز کردن چیزی
cleaned
تمیز کردن چیزی
cleanest
تمیز کردن چیزی
cleans
تمیز کردن چیزی
to bring something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
replace
چیزی را تعویض کردن
replaced
چیزی را تعویض کردن
replaces
چیزی را تعویض کردن
replacing
چیزی را تعویض کردن
endows
چیزی راوقف کردن
simplify
ساده تر کردن چیزی
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
to obtain something
فراهم کردن چیزی
simplifies
ساده تر کردن چیزی
to obtain something
کسب کردن چیزی
simplifying
ساده تر کردن چیزی
to limit something
چیزی را محصور کردن
to restrict something
چیزی را محصور کردن
to confine something to something
چیزی را محصور کردن
evaluating
چیزی رامعین کردن
to make amends for something
جبران کردن چیزی
to atone for something
جبران کردن چیزی
to chop something off
قطع کردن چیزی
to lop something off
قطع کردن چیزی
evaluates
چیزی رامعین کردن
evaluate
چیزی رامعین کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com