English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
to agree on something سازش کردن با چیزی
Other Matches
adaptable organism موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
compromis سازش کردن
to a oneself to سازش کردن
meets سازش کردن
meet سازش کردن
compound سازش کردن
comports سازش کردن
comporting سازش کردن
comport سازش کردن
compounded سازش کردن
compounds سازش کردن
agreeing سازش کردن
assimilate سازش کردن
agree سازش کردن
assimilated سازش کردن
assimilates سازش کردن
comported سازش کردن
assimilating سازش کردن
come to terms سازش کردن
agrees سازش کردن
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
to come to an understanding پیدا کردن سازش پیداکردن
put up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
put-up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
brook تحمل کردن سازش کردن
brooked تحمل کردن سازش کردن
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
brooks تحمل کردن سازش کردن
brooking تحمل کردن سازش کردن
settle تصفیه کردن سازش کردن
settles تصفیه کردن سازش کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
compounding a felony سازش کردن در دعوی ناشی از جنایت با پرداخت مبلغی به عنوان غرامت به مجنی علیه یا قائم مقام او
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
adaptation سازش
adaptations سازش
compatibility سازش
compromis سازش
acclimatization سازش
compromise سازش
complot سازش
compromising سازش
peaceful settlement سازش
agreements سازش
agreement سازش
amicable settlement سازش
compromises سازش
mise سازش
keeping سازش
unity سازش سازگاری
collusion سازش هم نیرنگ
adaptability سازش پذیری
acclimatization سازش با محیط
compatibility سازش پذیری
adaptations توافق سازش
conformation سازش توافق
adaptation توافق سازش
adaptableness سازش مناسبت
coldigor سازش با سرما
unions اتحاد سازش
adaption توافق سازش
union اتحاد سازش
accommodations سازش با مقتضیات محیط
to come to terms سازش یا موافقت پیداکردن
accommodation سازش با مقتضیات محیط
adaptability قابلیت توافق و سازش
acclimation اعتیاد به اب و هوای جدید سازش
voluntary partition افراز با رضایت یا سازش طرفین
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
modernism نو گرایی سازش دادن عقاید قدیم باافکار جدید
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to smell at something چیزی را بو کردن
make do with something با چیزی تا کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to cut something چیزی را کم کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
fill پر کردن چیزی
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
deduct کم کردن چیزی از کل
make something do با چیزی تا کردن
deducted کم کردن چیزی از کل
fills پر کردن چیزی
deducts کم کردن چیزی از کل
defrost یخ چیزی را اب کردن
deducting کم کردن چیزی از کل
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to make r. after something چیزی را جستجو کردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
lay down the condition شرط کردن چیزی
to point to something به چیزی متوجه کردن
make a provision شرط کردن چیزی
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
to obtain something کسب کردن چیزی
to reason out something چیزی رامعین کردن
simplifies ساده تر کردن چیزی
simplify ساده تر کردن چیزی
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
simplifying ساده تر کردن چیزی
to point to something به چیزی اشاره کردن
to obtain something فراهم کردن چیزی
to demonstrate against something بر ضد چیزی تظاهرات کردن
preparation آماده کردن چیزی
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
evaluating چیزی رامعین کردن
assume چیزی را فرض کردن
evaluates چیزی رامعین کردن
to avoid something دوری کردن از [چیزی]
preparations آماده کردن چیزی
to make something چیزی را درست کردن
steal بلند کردن چیزی
to agree on something موافقت کردن با چیزی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com