Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English
Persian
to agree on something
سازش کردن با چیزی
Other Matches
adaptable organism
موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
compromis
سازش کردن
to a oneself to
سازش کردن
meets
سازش کردن
meet
سازش کردن
compound
سازش کردن
comports
سازش کردن
comporting
سازش کردن
comport
سازش کردن
compounded
سازش کردن
compounds
سازش کردن
agreeing
سازش کردن
assimilate
سازش کردن
agree
سازش کردن
assimilated
سازش کردن
assimilates
سازش کردن
comported
سازش کردن
assimilating
سازش کردن
come to terms
سازش کردن
agrees
سازش کردن
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
to come to an understanding
پیدا کردن سازش پیداکردن
put up
برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
put-up
برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
brook
تحمل کردن سازش کردن
brooked
تحمل کردن سازش کردن
meet half way
مصالحه کردن سازش کردن
brooks
تحمل کردن سازش کردن
brooking
تحمل کردن سازش کردن
settle
تصفیه کردن سازش کردن
settles
تصفیه کردن سازش کردن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
compounding a felony
سازش کردن در دعوی ناشی از جنایت با پرداخت مبلغی به عنوان غرامت به مجنی علیه یا قائم مقام او
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
adaptation
سازش
adaptations
سازش
compatibility
سازش
compromis
سازش
acclimatization
سازش
compromise
سازش
complot
سازش
compromising
سازش
peaceful settlement
سازش
agreements
سازش
agreement
سازش
amicable settlement
سازش
compromises
سازش
mise
سازش
keeping
سازش
unity
سازش سازگاری
collusion
سازش هم نیرنگ
adaptability
سازش پذیری
acclimatization
سازش با محیط
compatibility
سازش پذیری
adaptations
توافق سازش
conformation
سازش توافق
adaptation
توافق سازش
adaptableness
سازش مناسبت
coldigor
سازش با سرما
unions
اتحاد سازش
adaption
توافق سازش
union
اتحاد سازش
accommodations
سازش با مقتضیات محیط
to come to terms
سازش یا موافقت پیداکردن
accommodation
سازش با مقتضیات محیط
adaptability
قابلیت توافق و سازش
acclimation
اعتیاد به اب و هوای جدید سازش
voluntary partition
افراز با رضایت یا سازش طرفین
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
modernism
نو گرایی سازش دادن عقاید قدیم باافکار جدید
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to smell at something
چیزی را بو کردن
make do with something
با چیزی تا کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
to work out something
چیزی را حل کردن
to reason out something
چیزی را حل کردن
fill
پر کردن چیزی
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
deduct
کم کردن چیزی از کل
make something do
با چیزی تا کردن
deducted
کم کردن چیزی از کل
fills
پر کردن چیزی
deducts
کم کردن چیزی از کل
defrost
یخ چیزی را اب کردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to make r. after something
چیزی را جستجو کردن
to live through something
چیزی را تحمل کردن
to tip something
[British E]
ته نشین کردن چیزی
lay down the condition
شرط کردن چیزی
to point to something
به چیزی متوجه کردن
make a provision
شرط کردن چیزی
lay hands upon something
چیزی راتایید کردن
to obtain something
کسب کردن چیزی
to reason out something
چیزی رامعین کردن
simplifies
ساده تر کردن چیزی
simplify
ساده تر کردن چیزی
lay hands on something
چیزی راتصرف کردن
to work out something
حل چیزی را پیدا کردن
simplifying
ساده تر کردن چیزی
to point to something
به چیزی اشاره کردن
to obtain something
فراهم کردن چیزی
to demonstrate against something
بر ضد چیزی تظاهرات کردن
preparation
آماده کردن چیزی
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
evaluating
چیزی رامعین کردن
assume
چیزی را فرض کردن
evaluates
چیزی رامعین کردن
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
preparations
آماده کردن چیزی
to make something
چیزی را درست کردن
steal
بلند کردن چیزی
to agree on something
موافقت کردن با چیزی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com