Total search result: 201 (6 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
feel out <idiom> |
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند |
|
|
Other Matches |
|
parochialism |
محدودیت فکری و دلبستگی به انجام کارهای محلی و ناحیهای محدود |
go off half-cocked <idiom> |
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی |
in case |
در صورتیکه |
while |
در صورتیکه |
erastianism |
سیستم فکری که وجود هرنوع منشاء الهی و اسمانی رابرای سلطنت و کلیسا نفی میکند |
It is not advisable for you to take up issue with me (take me on). |
صلاحت نیست با من طرف بشوی |
Come and get warm by the fire . |
بیا جلوی آتش که گرم بشوی |
whatsoever he doeth shall p |
هرچه میکند نیک انجام خواهد شد |
facility |
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند |
application |
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند |
applications |
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند |
brief |
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن |
briefer |
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن |
briefed |
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن |
briefest |
خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن |
anthropography |
علم ساختمان بدن انسان رشتهای از علم انسان شناسی که درباره تاثیراوضاع جغرافیایی بر روی نژادها صحبت میکند |
op code |
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را مشخص میکند |
operated |
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند |
operates |
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند |
elapsed time |
زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند |
operate |
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند |
operation |
بخشی از دستور کد ماشین که عملی باید انجام شود را مشخص میکند |
printed |
حروف خاص ارسالی به چاپگر که آنرا هدایت میکند برای انجام یک تابع یاعمل |
unskilled worker |
عمله فعله کسی که صرفا" ازنیروی بدنیش و نه مهارتش در انجام کار استفاده میکند |
print |
حروف خاص ارسالی به چاپگر که آنرا هدایت میکند برای انجام یک تابع یاعمل |
board of conciliation |
هیاتی که برای پیشگیری وایجاد توافق بین کارگر وکارفرما انجام وفیفه میکند |
prints |
حروف خاص ارسالی به چاپگر که آنرا هدایت میکند برای انجام یک تابع یاعمل |
programs |
نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند |
program |
نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند |
Boolean connective |
حروف و نشانه ها در یک عمل Boolen که عملی که باید روی عملوندها انجام شود بیان میکند |
speaking with prosecutor |
در جرایم علیه افراد که از نوع جنحه باشددادگاه به متهم اجازه میدهد که پیش از شروع رسیدگی با شاکی صحبت کند وهر گاه او رضایت خود رااعلام کند مجازات مرتکب تخفیف کلی پیدا میکند |
pragmatism |
مصلحت گرایی روش فکری منسوب به ویلیام جیمز امریکایی که درمقابل تعریفی که فلسفه مابعدالطبیعه از حقیقت میکند به این شرح " مطابقت ذهن با واقعیت خارجی "تعریف جدیدی وضع نموده است به این شکل " ان چه درعمل مفید افتد حقیقت است " |
mail server |
کامپیوتری که پستهای وارد شده در ذخیره میکند و به کاربر صحیح ارسال میکند و پست خروجی را ذخیره میکند و به مقصد درست روی اینترنت منتقل میکند |
office |
اتاق یا ساختمانی که شرکتی کار میکند یا کار تجاری انجام میشود |
offices |
اتاق یا ساختمانی که شرکتی کار میکند یا کار تجاری انجام میشود |
future perfect tense |
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند |
correcting |
روش کد گذاری که اجازه میدهد در حین ارسال در بیتها خطا رخ دهد و آنها را به سرعت صحیح میکند و ارسال مجددد انجام نمیدهد |
correct |
روش کد گذاری که اجازه میدهد در حین ارسال در بیتها خطا رخ دهد و آنها را به سرعت صحیح میکند و ارسال مجددد انجام نمیدهد |
corrects |
روش کد گذاری که اجازه میدهد در حین ارسال در بیتها خطا رخ دهد و آنها را به سرعت صحیح میکند و ارسال مجددد انجام نمیدهد |
main |
مجموعه دستورات که پیاپی تکرار می شوند و عمل اصلی برنامه را انجام می دهند. این حلقه معمولا برای ورودی کاربر صبر میکند پیش از پردازش رویداد |
completed |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
completing |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
completes |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
complete |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
statements |
2-دستور برنامه که CPU را هدایت میکند تا عملیات کنترلی انجام دهد یا عملیات CPU را کنترل کند |
statement |
2-دستور برنامه که CPU را هدایت میکند تا عملیات کنترلی انجام دهد یا عملیات CPU را کنترل کند |
support |
CI مخصوص که با cpu کار میکند و یک تابع جمع یا عملیات استاندارد را به سرعت انجام میدهد و سرعت پردازش را افزایش میدهد |
incremental computer |
وسیله خروجی گرافیکی که در مراحل کوچک حرکت میکند بار داده ورودی که اختلاف بین محل فعلی و محل لازم را نشان میدهد که خط ها و منحنی ها به صورت مجموعهای خط وط مستقیم انجام شود |
well-behaved |
که هیچ نوع فراخوانی سیستم غیر استاندارد انجام نمیدهد و فقط از فراخوانی ورودی /خروجی BIOS استفاده میکند بجای اینکه وسایل جانبی یا حافظه را مستقیماگ آدرس دهی کند |
well behaved |
که هیچ نوع فراخوانی سیستم غیر استاندارد انجام نمیدهد و فقط از فراخوانی ورودی /خروجی BIOS استفاده میکند بجای اینکه وسایل جانبی یا حافظه را مستقیماگ آدرس دهی کند |
dump |
نرم افزاری که اجرای برنامه را متوقف میکند وضعیت داده و برنامههای مربوطه را بررسی میکند و برنامه مجدداگ شروع میکند |
heedful |
متوجه |
overhanging |
متوجه |
regardful |
متوجه |
tenty |
متوجه |
advertent |
متوجه |
on ones guard |
متوجه |
attentive |
متوجه |
highway |
خط ارتباطی تشکیل شده از چندین سیم که بخشهای مختلف سیستم سخت افزاری کامپیوتر را بهم وصل میکند و روی آن ارسال و دریافت داده با مدارهای مختلف درون سیستم انجام میشود |
highways |
خط ارتباطی تشکیل شده از چندین سیم که بخشهای مختلف سیستم سخت افزاری کامپیوتر را بهم وصل میکند و روی آن ارسال و دریافت داده با مدارهای مختلف درون سیستم انجام میشود |
non interlaced |
سیستمی که اشعه الکترون تصویر هر خط صفحه نمایش را یک بار اسکن میکند در حین هر سیکل تنظیم . این اشعه یک اسکن نمایش در هر خط انجام میدهد |
fail |
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن |
fails |
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن |
failed |
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن |
qui facit per alium facit perse |
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است |
like a duck takes the water [Idiom] |
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند |
lend |
متوجه کردن |
directed |
متوجه ساختن |
Be carful . |
متوجه باش |
direct |
متوجه ساختن |
finical |
متوجه جزئیات |
lend |
متوجه شدن |
lends |
متوجه کردن |
to waken |
متوجه کردن |
point |
متوجه ساختن |
heliotropic |
متوجه پرتوافتاب |
see-through |
متوجه شدن |
tendentious |
متمایل متوجه |
see through |
متوجه شدن |
lends |
متوجه شدن |
particular redemption |
متوجه فقره |
theocentric |
متوجه بخدا |
presentient |
قبلا متوجه |
wistful |
متوجه ارزومند |
directs |
متوجه ساختن |
automating |
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند |
automate |
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند |
automates |
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند |
automated |
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند |
failures |
انجام ندادن کاری که باید انجام شود |
failure |
انجام ندادن کاری که باید انجام شود |
reentrant |
متوجه بسمت داخل |
Oh, I see! |
آه، الان متوجه شدم! |
Now I understand! |
حالا متوجه شدم! |
acroscopic |
متوجه به بالا صعودی |
self centered |
متوجه نفس خود |
see the light <idiom> |
متوجه اشتباه شدن |
point |
به سمت متوجه کردن |
I am beginning to realize ( understand ) . |
کم کم دارم متوجه می شوم |
I am sorry, I don't understand. |
متاسفم، من متوجه نمیشوم. |
He is attentive to his work . |
متوجه کارش است |
otherworldly |
متوجه دنیای دیگر |
to point to something |
به چیزی متوجه کردن |
It has come to my notice that… |
اخیرا"متوجه شده ام که ... |
It dawned on me. |
بعدش من متوجه شدم. |
he aimed it at me |
سخنش متوجه من بود |
I see now . I got it now . I understand now. |
حالافهمیدم ( متوجه شدم ) |
to not be [any] the wiser <idiom> |
باز هم متوجه نشدن |
earthbound |
متوجه بسوی زمین |
repeater |
وسیلهای درارتباطات که سیگنال دریافتی را مجدداگ تولید میکند وسپس ارسال میکند.که برای گسترش محدوده شبکه به کارمی رود.این دستگاه درلایه فیزیکی مدل شبکه DSI کار میکند |
mental |
فکری |
intellectual |
فکری |
inconsiderateness |
بی فکری |
conceptual |
فکری |
braininess |
فکری |
notional |
فکری |
excogitative |
فکری |
incogitance |
بی فکری |
cerebral |
فکری |
intellectuals |
فکری |
irreflection |
بی فکری |
reflectional |
فکری |
incogitancy |
بی فکری |
divert |
متوجه کردن معطوف داشتن |
diverts |
متوجه کردن معطوف داشتن |
She is not mindful of her social position ( status ) . |
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست |
great dangers impend over us |
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند |
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice . |
کسی را متوجه چیزی کردن |
great dangers overhang us |
خطرهای بزرگی متوجه ما است |
falloff |
متوجه بودن منحرف شدن |
Be carful of your health . |
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش |
I am concentrating on my studies . |
افکارم متوجه مطالعاتم است |
animadvert |
اعتراض کردن متوجه شدن |
diverted |
متوجه کردن معطوف داشتن |
trusts |
تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد |
trust |
تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد |
trusted |
تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد |
robots |
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود |
robot |
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود |
gurantee |
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند |
caprices |
تمایل فکری |
indoctrination |
تلقین فکری |
brain work |
کار فکری |
provinciality |
کوته فکری |
prudery |
کوته فکری |
fanaticism |
کوته فکری |
visualization |
تجسم فکری |
captivity |
گفتاری فکری |
caprice |
تمایل فکری |
dyslogia |
گفتارپریشی فکری |
reflective |
فکری بازتابی |
sentience |
زندگی فکری |
perspective |
جنبه فکری |
perspectives |
جنبه فکری |
intellectual capital |
سرمایه فکری |
enlightenment |
روشن فکری |
provincialism |
کوته فکری |
ideological war |
جنگ فکری |
ideational shield |
سپر فکری |
ideo motor |
فکری- حرکتی |
heartsease |
اسایش فکری |
mental work |
کار فکری |
infantilism of thought |
کوته فکری |
notion |
ادراک فکری |
notions |
ادراک فکری |
insularism |
کوته فکری |
narrow minddedness |
کوتع فکری |
perspicuity |
روش فکری |
obsessive rumination |
نشخوار فکری |
obsession |
وسواس فکری |
mechanical |
غیر فکری |
head work |
کار فکری |
obsessions |
وسواس فکری |
to pull any one's sleeve |
کسیرا متوجه سخن خود کردن |
to set one's affection |
فکر یا میل خود را متوجه ساختن |
It was only when she rang up [called] that I realized it. |
تازه وقتی که او [زن] زنگ زد من متوجه شدم. |
to strike at any one |
ضربت خود را متوجه کسی ساختن |
Upon reflection , I realized that … |
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ... |
At last the penny dropped! <idiom> |
آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح] |
It finally sunk in ! <idiom> |
آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح] |
to pull any one by the sleeve |
کسیرا متوجه سخن خود کردن |
groupware |
نرم افزاری که توسط گروهی از افراد استفاده میشود که به شبکه وصل اند و به آنها کمک میکند تا کار خاصی را انجام دهند. حاوی توابع مفید مثل پست الکترونیکی است که توسط تمام کاربران قابل دستیابی است |
equanimity |
تعادل فکری انصاف |
habiliment |
جامه استعداد فکری |
intellectualize |
بصورت فکری در اوردن |
thoughtless |
لاقید ناشی از بی فکری |
He is an inconderate person . |
آدم بی فکری است |
ideo motor act |
عمل فکری- حرکتی |
psychopathy |
اختلالات فکری وروانی |
brainstorm |
اشفتگی فکری موقتی |
he thought out a plan |
فکری بنظرش رسید |
absolute |
آزاد از قیود فکری |
that is a good idea |
خوب فکری است |
brainstorms |
اشفتگی فکری موقتی |
boomeranging |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
boomerang |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
boomerangs |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
asleep at the switch <idiom> |
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن |
intensive bombardment |
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد |
hansardize |
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن |