Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English
Persian
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
Other Matches
strike
ضربت زدن خوردن به
strikes
ضربت زدن خوردن به
pelts
پی درپی زدن پی در پی ضربت خوردن
pelt
پی درپی زدن پی در پی ضربت خوردن
pelted
پی درپی زدن پی در پی ضربت خوردن
swatting
ضربت سخت خوردن یازدن چمباتمه نشستن
swat
ضربت سخت خوردن یازدن چمباتمه نشستن
swatted
ضربت سخت خوردن یازدن چمباتمه نشستن
sclaff
تماس چوگان بازمین قبل از خوردن به توپ ضربت مختصر
shock
ضربت سخت زدن تکان سخت خوردن
shocks
ضربت سخت زدن تکان سخت خوردن
shocked
ضربت سخت زدن تکان سخت خوردن
bump
ضربت ضربت حاصله دراثر تکان سخت
shocks
ضربت زدن ضربت عمل غافلگیری
shocked
ضربت زدن ضربت عمل غافلگیری
shock
ضربت زدن ضربت عمل غافلگیری
knockout
ویران کردن ضربت قاطع
impacts
با شدت اصابت کردن ضربت
impact
با شدت اصابت کردن ضربت
knockouts
ویران کردن ضربت قاطع
slogged
ضربت سخت زدن پرتاب کردن
slogs
ضربت سخت زدن پرتاب کردن
backhands
باپشت راکت ضربت وارد کردن
backhand
باپشت راکت ضربت وارد کردن
slog
ضربت سخت زدن پرتاب کردن
slogging
ضربت سخت زدن پرتاب کردن
whacks
صدای ضربت ضربت
whack
صدای ضربت ضربت
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
dyes
رنگ کردن یا خوردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
clatters
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattering
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattered
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatter
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
click
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicked
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicks
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
swear
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swears
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
jow
ضربت
pounding
ضربت
pounds
ضربت
blows
ضربت
plunk
ضربت
skelp
ضربت
strikes
ضربت
thwacks
ضربت
strike
ضربت
shock
ضربت
inflicter
ضربت زن
buffs
ضربت
slaps
ضربت
pounded
ضربت
pound
ضربت
slapping
ضربت
thumps
ضربت
hew
ضربت
hewed
ضربت
hewing
ضربت
coup
ضربت
coups
ضربت
hews
ضربت
bats
ضربت
batted
ضربت
skelpit
ضربت
bat
ضربت
dint
ضربت
buff
ضربت
larrup
ضربت
slapped
ضربت
slap
ضربت
slipe
ضربت
knoit
ضربت
percussion
ضربت
blow
ضربت
thump
ضربت
thumped
ضربت
thumping
ضربت
inflictor
ضربت زن
jars
ضربت
buffet
ضربت
stroking
ضربت
shocks
ضربت
strokes
ضربت
stroked
ضربت
stroke
ضربت
canvasses
ضربت
buffeted
ضربت
buffeting
ضربت
concussion
ضربت
bump
ضربت
dinge
ضربت
ding
ضربت
whang
ضربت
canvass
ضربت
jar
ضربت
buffets
ضربت
biff
ضربت
biffed
ضربت
jarred
ضربت
thwack
ضربت
thwacked
ضربت
thwacking
ضربت
biffs
ضربت
shocked
ضربت
biffing
ضربت
canvassed
ضربت
canvassing
ضربت
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
inflicter
ضربت اور
lancing
ضربت نیزه
inflictor
ضربت اور
countering
ضربت متقابل
shock wave
موج ضربت
tip
ضربت اهسته
bruising
ضربت دیدن
countered
ضربت متقابل
countered
ضربت زدن ضد
lances
ضربت نیزه
hitting
ضربت تصادف
counter
ضربت متقابل
counter
ضربت زدن ضد
tipping
ضربت اهسته
hit
ضربت تصادف
swipe
ضربت سخت
traumatism
اثر ضربت
hits
ضربت تصادف
lanced
ضربت نیزه
sock
ضربت زدن
infliction
ضربت زنی
sledgehammer
ضربت موثر
sledgehammers
ضربت موثر
by blow
ضربت تصادفی
riposte
ضربت سریع
riposted
ضربت سریع
ripostes
ضربت سریع
strikeless
بدون ضربت
riposting
ضربت سریع
hammer blow
ضربت قوچ
inflicts
ضربت زدن
inflict
ضربت زدن
flying squad
گروه ضربت
he got it in the neck
ضربت سخت یا
flying squads
گروه ضربت
inflicting
ضربت زدن
sockdologer
ضربت قاطع
sockdolager
ضربت قاطع
water hammer
ضربت قوچ
buffer
ضربت گیر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com