Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English
Persian
To save ( provide ) for a rainy day . To prepare for an emergency .
فکرروز مبادا را کردن ( آینده نگه بودن )
Other Matches
eat one's cake and have it too
<idiom>
هم استفاده کردن وهم برای مبادا نگهداشتن
We don't know what the world will be like in 20 years, to say nothing of in 100 years.
ما نمی دانیم دنیا در ۲۰ سال آینده چه جور تغییر می کند چه برسد به ۱۰۰ سال آینده.
to look forward expectantly to the future
با انتظار به آینده نگاه کردن
absit omen
مبادا
lest
مبادا
for fealty that
مبادا
lay up
<idiom>
ذخیره کردن ،نگهداری برای آینده
in case
چنانچه مبادا
up one's sleeve
<idiom>
برای روز مبادا
Dont you dare tell anyone .
مبادا بکسی بگویی
Be sure to lock ( shut , close ) the door .
مبادا در راباز بگذاری
You must not relent on this point . You must stand firm.
مبادا سر این موضوع شل بیائی
card up one's sleeve
<idiom>
برای روز مبادا نگهداشتن
I ran away lest I should be seen .
فرار کردم رفتم که مبادا دیده بشوم
We were afraid lest she should get here too late .
ترسیده بودیم که مبادا دیر اینجا برسد.
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contain
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained
در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind
مراقب بودن
[مواظب بودن]
[احتیاط کردن]
monitor
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors
رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
after mentioned
پس آینده
not now or ever
نه اکنون و نه در آینده
remote future
آینده دور
in the near future
در آینده نزدیک
dead-end job
شغلی بی آینده
for the future
<adv.>
برای آینده
doctor-to-be
پزشک آینده
after ages
ادوار آینده
fear of the future
وحشت از آینده
morrow
[Old English]
فردا
[ آینده]
ex nunc
برای آینده
future-oriented
<adj.>
آینده گرا
sustainable
<adj.>
آینده گرا
I am hopeful about the future.
درباره آینده امیدوارهستم
in the long run
<idiom>
آینده دور،درآخر
future-oriented
<adj.>
پایدار
[نسبت به آینده]
a rosy future
آینده امید بخشی
sustainable
<adj.>
پایدار
[نسبت به آینده]
time will tell
در آینده معلوم می شود
to mortgage one's future
خسارت زدن به آینده خود
Take no thought of the morrow.
نگران فردا
[آینده]
نباش.
to store up something
انباشتن چیزی برای استفاده در آینده
The future of the team is shrouded in uncertainty.
آینده این تیم بلاتکلیف است.
project
پیش بینی مشخصات آینده یک مجموعه داده
The subsidy will be phased out next year.
یارانه دولتی در سال آینده به پایان می رسد.
projected
پیش بینی مشخصات آینده یک مجموعه داده
projects
پیش بینی مشخصات آینده یک مجموعه داده
I wonder what lies in store for me in the future.
من دوست داشتم بدانم که برای من در آینده چه پیش می آید.
One of these fin days .
انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
She resolved to give him a wide berth in future.
[She decided to steer clear of him in future.]
او
[زن]
تصمیم گرفت در آینده ازاو
[مرد]
دوری کند.
There's a question mark
[hanging]
over the day-care clinic's future.
[A big question mark hangs over the day-care clinic's future.]
آینده درمانگاه مراقبت روزانه
[کاملا]
نامشخص است.
prospect
[of something]
آینده نگری
[چشم انداز]
[پیش بینی]
چیزی
Any reform of the pension law must be left to the future.
هر اصلاح قانون بازنشستگی باید به آینده باقی گذاشته شود.
Any reform of the insurance law must be left to the future.
هر اصلاح قانون بیمه باید به آینده باقی گذاشته شود.
This must not happen in future at any cost.
در آینده این موضوع به هیچ شرطی نباید پیش بیاید.
This is important, not only today, but also and especially for the future.
این، نه تنها امروز، بلکه به ویژه برای آینده هم مهم است.
opens
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
open
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
opened
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
These talks are crucial
[critical]
to the future of the peace process.
این مذاکرات برای آینده روند صلح بسیار مهم
[حیاتی]
هستند.
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
paralleling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled
برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
Tune in next week for another episode of 'Happy Hour'.
هفته آینده کانال
[تلویزیون]
را برای قسمت دیگری از
{ساعت شادی}
تنظیم کنید.
archive
فایلی که حاوی داده قدیمی است ولی برای مراجعه در آینده نگهداری میشود
It must be left to the future to repeat the study under better controlled conditions
این را باید به آینده باقی گذاشت که پژوهش را در شرایط کنترل شده بهتر تکرار کرد.
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person .
مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views
د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
jollify
کردن سرخوش بودن
to keep guard
بودن احتیاط کردن
to be on guard
بودن احتیاط کردن
corresponds
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers
از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond
بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job
<idiom>
مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind
دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
upwards compatible
طراحی شده برای سازگاری با مدلهای موجود یا مدلهای آینده که هنوز اختراع نشده اند
upward compatible
طراحی شده برای سازگاری با مدلهای موجود یا مدلهای آینده که هنوز اختراع نشده اند
vacillates
مردد بودن نوسان کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
vacillating
مردد بودن نوسان کردن
possesses
تصرف کردن دارا بودن
exceeded
تجاوز کردن متجاوز بودن
possess
تصرف کردن دارا بودن
waver
فتور پیدا کردن دو دل بودن
maintained
حمایت کردن از مدعی بودن
maintains
حمایت کردن از مدعی بودن
to wear two faces
دورویی کردن دوروودورنگ بودن
mind
موافبت کردن ملتفت بودن
maintain
حمایت کردن از مدعی بودن
exceed
تجاوز کردن متجاوز بودن
holds
متصرف بودن جلوگیری کردن از
possessing
تصرف کردن دارا بودن
wavered
فتور پیدا کردن دو دل بودن
adhered
طرفدار بودن وفا کردن
perpetrating
مرتکب کردن مقصر بودن
espy
جاسوس بودن بازرسی کردن
espies
جاسوس بودن بازرسی کردن
minding
موافبت کردن ملتفت بودن
espied
جاسوس بودن بازرسی کردن
gift of the gab
<idiom>
درصحبت کردن ماهر بودن
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
adhere
طرفدار بودن وفا کردن
necessitate
ایجاب کردن مستلزم بودن
benefit
احسان کردن مفید بودن
necessitated
ایجاب کردن مستلزم بودن
espying
جاسوس بودن بازرسی کردن
adheres
طرفدار بودن وفا کردن
perpetrate
مرتکب کردن مقصر بودن
necessitating
ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitates
ایجاب کردن مستلزم بودن
adhering
طرفدار بودن وفا کردن
perpetrated
مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrates
مرتکب کردن مقصر بودن
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
alludes
افهار کردن مربوط بودن به
comports
جور بودن تحمل کردن
alluding
افهار کردن مربوط بودن به
exceeds
تجاوز کردن متجاوز بودن
behove
فرض بودن اقتضاء کردن
adequateness
طرفدار بودن وفا کردن
wavers
فتور پیدا کردن دو دل بودن
wavering
فتور پیدا کردن دو دل بودن
comporting
جور بودن تحمل کردن
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
alluded
افهار کردن مربوط بودن به
correspound
مناسب بودن مکاتبه کردن
minds
موافبت کردن ملتفت بودن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
comport
جور بودن تحمل کردن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
allude
افهار کردن مربوط بودن به
comported
جور بودن تحمل کردن
behoove
فرض بودن اقتضاء کردن
concerns
دلواپس کردن نگران بودن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
agree
موافقت کردن موافق بودن
conflicts
ناسازگار بودن مبارزه کردن
entailed
شامل بودن فراهم کردن
entails
شامل بودن فراهم کردن
have
مجبور بودن وادار کردن
look out
نگهبانی کردن موافب بودن
having
مجبور بودن وادار کردن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
contain
شامل بودن خودداری کردن
range
تغییر کردن یا متفاوت بودن
vacillate
مردد بودن نوسان کردن
ranged
تغییر کردن یا متفاوت بودن
ranges
تغییر کردن یا متفاوت بودن
contained
شامل بودن خودداری کردن
concern
دلواپس کردن نگران بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
ambulate
حرکت کردن درحرکت بودن
vacillated
مردد بودن نوسان کردن
entail
شامل بودن فراهم کردن
benefiting
احسان کردن مفید بودن
trut
اعتماد کردن به امیدوار بودن
benefited
احسان کردن مفید بودن
randan
سرخوش بودن نشاط کردن
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
conflict
ناسازگار بودن مبارزه کردن
to take notice
اعتنا کردن بهوش بودن
conflicted
ناسازگار بودن مبارزه کردن
contains
شامل بودن خودداری کردن
gestate
ابستن بودن حمل کردن
validity of the credit
معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
reasonableness
موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
lurk
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong
مال کسی بودن وابسته بودن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belonged
مال کسی بودن وابسته بودن
look out
منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurking
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belongs
مال کسی بودن وابسته بودن
lurked
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit
دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
to look out
اماده بودن گوش بزنگ بودن
lurks
در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fit
شایسته بودن برای مناسب بودن
fits
شایسته بودن برای مناسب بودن
To be on top of ones job .
بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
fittest
شایسته بودن برای مناسب بودن
smoothed
صاف کردن بدون اشکال بودن
synchronising
همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
impend
اویزان کردن در شرف وقوع بودن
to live extempore
دست بدهن بودن یازندگی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com