Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
operational
قابل بکار انداختن
Other Matches
exploiting
:بکار انداختن
to put in motion
بکار انداختن
actuate
بکار انداختن
actuate
بکار انداختن
exploit
:بکار انداختن
exploits
:بکار انداختن
call forth
بکار انداختن
recoverable item
وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
to start a motor
موتوری را بکار انداختن
to set to work
بکار وا داشتن یا انداختن
To operate something .
چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
toluene
مایع قابل اشتعالی که به عنوان حلال و رقیق کننده بکار میرود
this day six months
شش ماه بعد در چنین روزی جهت بیان امر غیر قابل وقوع بکار می رود
inoperable
غیر قابل کار انداختن خراب
cases
جعبه محتوی باروت و فشنگ و غیره قابل انعطاف بودن کمان حق تقدم درتیراندازی انداختن قلاب به اب
case
جعبه محتوی باروت و فشنگ و غیره قابل انعطاف بودن کمان حق تقدم درتیراندازی انداختن قلاب به اب
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
friendly front end
طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
let down
پایین انداختن انداختن
archival quality
مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow
سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
sensible
قابل درک قابل رویت
elastic
قابل کش امدن قابل انعطاف
exigible
قابل تقاضا قابل ادعا
presentable
قابل معرفی قابل ارائه
achievable
قابل وصول قابل تفریق
observable
قابل مشاهده قابل گفتن
bilable
قابل رهایی قابل ضمانت
adducible
قابل اضهار قابل ارائه
thankworthy
قابل تشکر قابل شکر
combustible
قابل سوزش قابل تراکم
exigible
قابل مطالبه قابل پرداخت
changeable
قابل تعویض قابل تبدیل
transferable
قابل واگذاری قابل انتقال
tenable
قابل مدافعه قابل تصرف
presumable
قابل استنباط قابل استفاده
flexile
قابل تغییر قابل تطبیق
presentable
قابل نمایش قابل تقدیم
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
capacities
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
actuator
بکار اندازنده
actuation
بکار اندازی
misemploy
بد بکار بردن
applies
بکار بردن
apply
بکار بردن
applying
بکار بردن
useful
<adj.>
بکار بردنی
users
بکار برنده
utilizable
<adj.>
بکار بردنی
utilisable
[British]
<adj.>
بکار بردنی
suitable
<adj.>
بکار بردنی
applicable
<adj.>
بکار بردنی
activation
بکار واداری
subornation
اغواء بکار بد
investiture with an office
برگماری بکار
busy at
دست بکار
busy in
دست بکار
to make use of
بکار بردن
bleach
بکار رود
usable
<adj.>
بکار بردنی
user
بکار برنده
handle
بکار بردن
handles
بکار بردن
conspicuious consumption
بکار برده شد
turn to
بکار پرداختن
installed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
inserted
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
appointed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
knowledgeable
وارد بکار
bleached
بکار رود
deployed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
to put forth
بکار بردن
wage income
درامدمربوط بکار
to come into operation
بکار افتادن
commodious
بکار خور
useable
بکار بردنی
he is of no service to us
بکار ما نمیخورد
utilizer
بکار برنده
bleaches
بکار رود
to tackle to
بکار چسبیدن
get down to work
بکار پرداختن
applied
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
practicals
بکار خور
serves
بکار رفتن
applied
بکار بردنی
served
بکار رفتن
serve
بکار رفتن
abuse
بد بکار بردن
utilises
بکار زدن
utilised
بکار زدن
abusing
بد بکار بردن
abused
بد بکار بردن
abuses
بد بکار بردن
utilizes
بکار زدن
utilizing
بکار زدن
utilize
بکار زدن
put forth
بکار بردن
To put ones shoulder to the wheel.
تن بکار دادن
practical
بکار خور
utilising
بکار زدن
full time
زمان اشتغال بکار
parachuting
پاراشوت بکار بردن
answering
بکار امدن بکاررفتن
wielded
خوب بکار بردن
finesse
زیرکی بکار بردن
answer
بکار امدن بکاررفتن
wielding
خوب بکار بردن
answers
بکار امدن بکاررفتن
I put my money to work.
پولم را بکار انداختم
pre engage
از پیش بکار گماشتن
procrustean
بزور بکار وادارنده
manoeuver
تدبیر بکار بردن
busier
دست بکار شلوغ
busy
دست بکار شلوغ
busiest
دست بکار شلوغ
lever watch
شیوه بکار بردن
busies
دست بکار شلوغ
first order predicate logic
PROLO بکار می رود
dday
اولین روزاغاز بکار
busied
دست بکار شلوغ
busying
دست بکار شلوغ
parachutes
پاراشوت بکار بردن
wield
خوب بکار بردن
get to work
دست بکار زدن
wields
خوب بکار بردن
avocational
وابسته بکار فرعی
parachute
پاراشوت بکار بردن
misapply
بیموقع بکار بردن
To set to work. To get cracking.
دست بکار شدن
answered
بکار امدن بکاررفتن
shoehorn
پاشنه کش بکار بردن
shoehorns
پاشنه کش بکار بردن
he used violence
زور بکار برد
play upon words
جناس بکار بردن
to set to
دست بکار شدن
set to work
دست بکار زدن
parachuted
پاراشوت بکار بردن
do up
شروع بکار کردن
to begin upon
دست بکار...شدن
serviceability
بکار خوری بدردخوری
commit
بکار بردن نیروها
impressment
بکار اجباری گماری
set up
اماده بکار استقرار
commits
بکار بردن نیروها
committed
بکار بردن نیروها
committing
بکار بردن نیروها
multilaunching
اغاز بکار چندتایی
visual display unit
ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display terminal
ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
misspelled
املای غلط بکار بردن
sandbagger
کسیکه کیسه شن بکار برد
misspelt
املای غلط بکار بردن
misspells
املای غلط بکار بردن
misspell
املای غلط بکار بردن
To act on an advice .
پند و اندرزی را بکار بستن
aminister
تهیه کردن بکار بردن
telescopes
تلکسوپ تلسکوپ بکار بردن
iodism
خو گرفتگی زیاد در بکار بردن ید
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
mordant
ماده ثبات بکار بردن
outsmarts
زرنگی بیشتری بکار بردن
paillette
فوفهای که درمیناکاری بکار میبرند
stick to your work
بکار خود مشغول باشید
to keep at it
سخت دست بکار بودن
outsmarting
زرنگی بیشتری بکار بردن
outsmarted
زرنگی بیشتری بکار بردن
put on
اعمال کردن بکار گماردن
outsmart
زرنگی بیشتری بکار بردن
telescope
تلکسوپ تلسکوپ بکار بردن
employ
مشغول کردن بکار گرفتن
employing
مشغول کردن بکار گرفتن
employs
بکار گماشتن استخدام کردن
employs
مشغول کردن بکار گرفتن
neologist
طرفدارواژههای یا بکار بردن واژههای نو
operates
عمل کردن بکار افتادن
leverage
شیوه بکار بردن اهرم
misapply
بطور غلط بکار بردن
apostrophe
که درموارد زیر بکار میرود
operate
عمل کردن بکار افتادن
employing
بکار گماشتن استخدام کردن
copper
مس یاترکیبات مسی بکار بردن
coppers
مس یاترکیبات مسی بکار بردن
employ
بکار گماشتن استخدام کردن
sharp tongued
بکار برنده سخنان زننده
operated
عمل کردن بکار افتادن
employed
بکار گماشتن استخدام کردن
employed
مشغول کردن بکار گرفتن
apostrophes
که درموارد زیر بکار میرود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com