English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
Other Matches
light is necessary to life روشنایی برای زندگی لازم است
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
d , top concept تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
habit زندگی کردن
habits زندگی کردن
to live to oneself تنها زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
freewheel ازاد زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
relives دوبار زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
relived دوبار زندگی کردن
freewheeled ازاد زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
lived : زندگی کردن زیستن
live : زندگی کردن زیستن
knock about نامرتب زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
cohabits باهم زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
binding لازم الاجرا لازم
bindings لازم الاجرا لازم
purges پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purge پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purged پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
foot pound مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت.
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
kernels تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
kernel تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
second best theory نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
stand-offs برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
descentheight ارتفاع لازم از سطح زمین برای کم کردن از ارتفاع هواپیما
turnaround time زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
shop supply وسایل لازم برای تعمیرگاه تدارک کردن تعمیرگاه
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
necessary لازم
incident لازم
irrevocable لازم
needful لازم
incidents لازم
preequisite لازم
intransitive لازم
incumbent لازم با
obbligato لازم
necessitous لازم
incumbents لازم با
incidental لازم
obligatory لازم
requirement لازم
to live en pension شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
enforceable لازم الاجرا
irrevocable contract عقد لازم
intransitively بطور لازم
integral part جزء لازم
prerequisite شرط لازم
ine horse فاقداسباب لازم
induced drag پسای لازم
interdependent لازم و ملزوم
optimum درجه لازم
unalterable <adj.> لازم الاجرا
prerequisites شرط لازم
require لازم داشتن
require لازم دانستن
required لازم داشتن
indispensable <adj.> لازم الاجرا
unalienable <adj.> لازم الاجرا
inalienable <adj.> لازم الاجرا
it is unnecessary لازم نیست
absolute <adj.> لازم الاجرا
revocable غیر لازم
need لازم بودن
it needs not لازم نیست
time frames مدت لازم
inevitable <adj.> لازم الاجرا
time frame مدت لازم
qualifications شرایط لازم
needed لازم بودن
needing لازم بودن
required لازم دانستن
requires لازم داشتن
postulating لازم دانستن
requisite شرط لازم
correlative لازم و ملزوم
correlative لازم وملزوم
imperative لازم الاجرا
makings شرایط لازم
folderol غیر لازم
to become a necessity لازم شدن
postulated لازم دانستن
sine qua non شرط لازم
binding لازم الاجرا
needn't لازم نیست
to d. the need of لازم ندانستن
necessary conditions شرایط لازم
quantum libet or placet باندازه لازم
requires لازم دانستن
postulates لازم دانستن
postulate لازم دانستن
necessary and sufficient لازم و کافی
assets مواد لازم
not binding غیر لازم
due لازم مقرر
the needful کار لازم
the needful اقدام لازم
bindings لازم الاجرا
imperatives لازم الاجرا
indispensable لازم الاجرا
hectic دارای تب لازم
requisitions شرط لازم
intransitive فعل لازم
hard and fast لازم الاجراء
superserviceable بیش از حد لازم
requirements شرایط لازم
requiring لازم دانستن
requiring لازم داشتن
i thought it necessary to لازم دانستم که
requisitioning شرط لازم
requisition شرط لازم
requisitioned شرط لازم
irrevocable لازم بائن بلاعزل
needlessly بطور غیر لازم
want خواستن لازم داشتن
qualified دارای شرایط لازم
wanted خواستن لازم داشتن
avaiiability شرط یا صفت لازم
ineligible فاقد شرایط لازم
supplies مواد وتجهیزات لازم
sine qua non امر لازم لاینفک
quantum libet or placet بمقداری که لازم است
unqualified فاقد شرایط لازم
it is necessary for him to go لازم است برود
it needs to be done carefully اینکارتوجه لازم دارد
it askes for attention توجه لازم دارد
it is required that لازم یا مقر ر است که
if necessary اگر لازم باشد
hydration water اب لازم برای ابش
ineligibility فقدان شرایط لازم
if need be اگر لازم باشد
bounden duty وفیفه واجب یا لازم
necessary condition شرط لازم [ریاضی]
correlative with each other لازم و ملزوم یکدیگر
you are required to لازم است شما
hurdle rate of return نرخ بازده لازم
needle point to say لازم نیست بشمابگویم که
To make the necessary arrangements. ترتیبات لازم را دادن
cut the mustard <idiom> به حد استاندارد لازم رسیدن
you need not fear لازم نیست بترسید
unwanted آنچه لازم نیست
raptatory لازم برای شکار
provisions وسایل لازم توشه ها
raptatorial لازم برای شکار
enforceable document سند لازم الاجرا
possessing the necessary qualifications واجد شرایط لازم
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
habitance زندگی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com