Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English
Persian
aim
قصد داشتن هدف گیری کردن
aimed
قصد داشتن هدف گیری کردن
aims
قصد داشتن هدف گیری کردن
Other Matches
To have a flair for languages.
ذوق فرا گیری زبانهای خارجی را داشتن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
occupation franchise
حق رای در انتخابات درصورتی که مستلزم درتصرف داشتن مقداربخصوصی از اراضی در حوزه محل رای گیری باشد
He's a wet blanket.
او
[مرد]
آدم روح گیری
[نا امید کننده ای یا ذوق گیری]
است.
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
shoot
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
shoots
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
ensue
پی گیری کردن
ensued
پی گیری کردن
decoppering
مس گیری کردن
follow up
پی گیری کردن
ensues
پی گیری کردن
seceded
کناره گیری کردن
secedes
کناره گیری کردن
shells
سبوس گیری کردن
shell
سبوس گیری کردن
secede
کناره گیری کردن
fuelled
سوخت گیری کردن
fueled
سوخت گیری کردن
proofreads
غلط گیری کردن
over refine
زیادنکته گیری کردن
shelling
سبوس گیری کردن
desalt
نمک گیری کردن از
fuelling
سوخت گیری کردن
refuel
سوخت گیری کردن
emend
غلط گیری کردن
emended
غلط گیری کردن
emending
غلط گیری کردن
refuelling
سوخت گیری کردن
emends
غلط گیری کردن
refueling
سوخت گیری کردن
dry cleanse
لکه گیری کردن
dry-clean
لکه گیری کردن
refueled
سوخت گیری کردن
seceding
کناره گیری کردن
dry-cleaning
لکه گیری کردن
dry-cleans
لکه گیری کردن
dry-cleaned
لکه گیری کردن
throw up
کناره گیری کردن از
fuels
سوخت گیری کردن
refuels
سوخت گیری کردن
fuel
سوخت گیری کردن
retire
کناره گیری کردن
ranging
قلق گیری کردن
to keep one's distance
کناره گیری کردن
intercepting
جلو گیری کردن
intercepted
جلو گیری کردن
intercept
جلو گیری کردن
cavils
خرده گیری کردن
cavilled
خرده گیری کردن
tup
جفت گیری کردن
caulk
بتونه گیری کردن
to split hairs
نکته گیری کردن
to take measures
اندازه گیری کردن
intercepts
جلو گیری کردن
caviling
خرده گیری کردن
caviled
خرده گیری کردن
deburr
پلیسه گیری کردن
decarbonate
کاربن گیری کردن
decarbonize
کاربن گیری کردن
targets
هدف گیری کردن
targetted
هدف گیری کردن
targetting
هدف گیری کردن
petrol
بنزین گیری کردن
retires
کناره گیری کردن
targeting
هدف گیری کردن
targeted
هدف گیری کردن
cavil
خرده گیری کردن
hold aloof
کناره گیری کردن
to give wide berth to
کناره گیری کردن از
proofread
غلط گیری کردن
proofreading
غلط گیری کردن
point
هدف گیری کردن
target
هدف گیری کردن
prevented
پیش گیری کردن
crack down on
<idiom>
سخت گیری کردن
precluding
پیش گیری کردن
preventing
پیش گیری کردن
precludes
پیش گیری کردن
factorize
فاکتور گیری کردن
precluded
پیش گیری کردن
preclude
پیش گیری کردن
To remove the stains .
لکه گیری کردن
emendate
غلط گیری کردن
to seclude oneself
کناره گیری کردن
refuelled
سوخت گیری کردن
measure
اندازه گیری کردن
prevent
پیش گیری کردن
prevents
پیش گیری کردن
fussiness
ایراد گیری کردن
fuel
تقویت سوخت گیری کردن
to snuff out
در نتیجه گل گیری خاموش کردن
fuels
تقویت سوخت گیری کردن
fuelling
تقویت سوخت گیری کردن
fueled
تقویت سوخت گیری کردن
hypercriticize
زیاده خرده گیری کردن
to keep oneself to oneself
کناره گیری ازمردم کردن
fuelled
تقویت سوخت گیری کردن
to throw up
کناره گیری کردن از استعفادادن از
intercross
تقاطع کردن جفت گیری
to retire in to oneself
از جامعه کناره گیری کردن
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
dispart
تقسیم شدن هدف گیری کردن
abdicates
کناره گیری کردن استعفا دادن
metre
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
take something into account
<idiom>
بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
take something to heart
<idiom>
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
abdicated
کناره گیری کردن استعفا دادن
mate
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
abdicate
کناره گیری کردن استعفا دادن
fuss
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
interceding
میانجی شدن میانه گیری کردن
fussed
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
carp
از روی خرده گیری صحبت کردن
fusses
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussing
ایراد گرفتن خرده گیری کردن
metres
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
mated
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
abdicating
کناره گیری کردن استعفا دادن
interceded
میانجی شدن میانه گیری کردن
intercede
میانجی شدن میانه گیری کردن
meters
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
intercedes
میانجی شدن میانه گیری کردن
meter
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
mates
جفت گیری یاعمل جنسی کردن
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
quantize
با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
to send in one's papers
کناره گیری از کار کردن استعفا دادن
methodize
در اصول وعقاید دینی سخت گیری کردن
to correct yhe press
چیز چاپ شده غلط گیری کردن
dispart
شکاف مگسک هدف گیری کردن تفنگ
to retire from
[to]
a place
از
[به]
جایی کناره گیری کردن
[یا منزوی شدن]
to be round with any one
با کسی رک حرف زدن وسخت گیری کردن
outbreed
جفت گیری کردن انواع مختلف جانوران
zeroes
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
meter
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
meters
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
zeros
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
metres
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
zero
قلق گیری کردن تنظیم درجه جنگ افزار
metre
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
vacillated
دل دل کردن تردید داشتن
vacillating
دل دل کردن تردید داشتن
vacillate
دل دل کردن تردید داشتن
vacillates
دل دل کردن تردید داشتن
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
shoots
درد کردن سوزش داشتن
treat
بحث کردن سروکار داشتن با
treats
بحث کردن سروکار داشتن با
inhibits
باز داشتن و نهی کردن
treated
بحث کردن سروکار داشتن با
imported
دخل داشتن به تاثیر کردن در
import
دخل داشتن به تاثیر کردن در
to keep off
دورنگاه داشتن دفع کردن
persuading
بران داشتن ترغیب کردن
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
aspired
ارزو کردن اشتیاق داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
awards
مقرر داشتن اعطا کردن
entertains
سرگرم کردن گرامی داشتن
shoot
درد کردن سوزش داشتن
persuade
بران داشتن ترغیب کردن
entertain
سرگرم کردن گرامی داشتن
entertained
سرگرم کردن گرامی داشتن
withheld
مضایقه داشتن خودداری کردن
withhold
مضایقه داشتن خودداری کردن
persuades
بران داشتن ترغیب کردن
trut
اطمینان داشتن توکل کردن
inhibit
باز داشتن و نهی کردن
kithe
اعلام داشتن اعتراف کردن
head
ریاست داشتن بر رهبری کردن
To wish (long) for something.
آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
withholding
مضایقه داشتن خودداری کردن
withholds
مضایقه داشتن خودداری کردن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
awarded
مقرر داشتن اعطا کردن
embosom
بغل کردن عزیز داشتن
rages
غضب کردن شدت داشتن
inform
مستحضر داشتن اگاه کردن
raged
غضب کردن شدت داشتن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
rage
غضب کردن شدت داشتن
diverts
متوجه کردن معطوف داشتن
partook
بهره داشتن طرفداری کردن
retains
ابقاء کردن نگاه داشتن
awarding
مقرر داشتن اعطا کردن
diverted
متوجه کردن معطوف داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com