English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (20 milliseconds)
English Persian
prevent مانع شدن ممانعت کردن
prevented مانع شدن ممانعت کردن
preventing مانع شدن ممانعت کردن
prevents مانع شدن ممانعت کردن
Other Matches
precluding مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preclude مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precluded مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
precludes مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
obstructions خطای قرارگرفتن بین گوی و حریفی که به سمت گوی می دودبقصد ممانعت حریف نه گرفتن گوی هر مانع بزرگ در مسیر قایق
obstruction خطای قرارگرفتن بین گوی و حریفی که به سمت گوی می دودبقصد ممانعت حریف نه گرفتن گوی هر مانع بزرگ در مسیر قایق
arrests جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrest جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrested جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
damming سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dammed سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dam سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
dams سد ساختن مانع شدن یاایجاد مانع کردن محدود کردن
checks ممانعت کردن
impeded ممانعت کردن
forfend ممانعت کردن
impedes ممانعت کردن
check ممانعت کردن
impede ممانعت کردن
checked ممانعت کردن
liberalises رفع ممانعت کردن
stalling ماندن ممانعت کردن
liberalized رفع ممانعت کردن
liberalize رفع ممانعت کردن
liberalised رفع ممانعت کردن
liberalising رفع ممانعت کردن
liberalizes رفع ممانعت کردن
liberalizing رفع ممانعت کردن
stall ماندن ممانعت کردن
blocking and chocking ممانعت و راه بندی کردن
forestall پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled پیش افتادن ممانعت کردن
forestalls پیش افتادن ممانعت کردن
interdict ممانعت کردن اجرای عملیات ممانعتی
obstructions حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
obstruction حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
interdiction ممانعت کردن عملیات یا اتش ممانعتی
hinders ممانعت کردن جلوگیری کردن
hinder ممانعت کردن جلوگیری کردن
hindering ممانعت کردن جلوگیری کردن
hindered ممانعت کردن جلوگیری کردن
hedgehogs مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
hedgehog مانع جوجه تیغی شکل نوعی جنگ افزارضد زیردریایی یا مانع ضدزیردریایی
realistic deterrence میخکوب کردن حقیقی استراتژی سد کردن پیشروی کمونیسم در دنیا ممانعت حقیقی از پیشرفت کمونیسم
precluded مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
preclude مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precluding مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
precludes مانع جلو راه ایجاد کردن مسدود کردن
barricades مانع مسدود کردن
obstructing ایجاد مانع کردن
barricading مانع مسدود کردن
let درنگ کردن مانع
barricaded مانع مسدود کردن
barricade مانع مسدود کردن
obstructs ایجاد مانع کردن
obstruct ایجاد مانع کردن
letting درنگ کردن مانع
obstructed ایجاد مانع کردن
lets درنگ کردن مانع
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
gagging مانع فراهم کردن برای
hamper مانع شدن مختل کردن
obstructing مانع شدن کارشکنی کردن
hampered مانع شدن مختل کردن
obstructed مانع شدن کارشکنی کردن
hinders بازمانده کردن مانع شدن
gagged مانع فراهم کردن برای
hampers مانع شدن مختل کردن
hindered بازمانده کردن مانع شدن
obstructively با قصد فراهم کردن مانع
gag مانع فراهم کردن برای
gags مانع فراهم کردن برای
obstructs مانع شدن کارشکنی کردن
hampering مانع شدن مختل کردن
obstruct مانع شدن کارشکنی کردن
hindering بازمانده کردن مانع شدن
hinder بازمانده کردن مانع شدن
crest clearing محوطه تامین بالای مانع حاشیه امنیت بالای مانع
keel خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
to bar somebody from something [doing something] مانع کردن [کسی از چیزی] [اصطلاح رسمی ]
keels خنک کردن مانع سررفتن دیگ شدن
obstructor وسیله مانع تخریب مین مانع ضد اکتشاف مین
ocant altitude ارتفاع خارج از حدود مانع ارتفاع بالای مانع
molestation ممانعت
block age ممانعت
restraint ممانعت
prevention ممانعت
withholds ممانعت
interdict ممانعت
restraints ممانعت
withholding ممانعت
withhold ممانعت
withheld ممانعت
forbiddance ممانعت
interdiction ممانعت
obstructions ممانعت
exclusion ممانعت
obstruction ممانعت
debarment ممانعت
to get in somebody's way مانع کردن کسی [چیزی] که بتواند کارش را انجام دهد
blockages ممانعت دریایی
prohibition تحریم ممانعت
annoyance ممانعت ازردگی
trade barrier ممانعت تجاری
preventer ممانعت کننده
hanging prevention ممانعت از تعلیق
turn a deaf ear to <idiom> ممانعت از شنیدن
area interdiction ممانعت در منطقه
area interdiction ممانعت منطقهای
blockage ممانعت دریایی
denial measures اصول ممانعت
steric hindrance ممانعت فضایی
interference ممانعت غیرمجاز
liberalizer رافع ممانعت
write inhibit ring حلقه ممانعت از نوشتن
rein ممانعت لجام زدن
hindered rotation چرخش ممانعت شده
jams توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
select خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
selects خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
selected خط تجزا روی یک قطعه که در صورت وجود سیگنال مانع از کار کردن آن میشود.
jam توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
jammed توقف کار کردن به علت اینکه چیزی مانع کارایی شده است
denials ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
denial ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
competition clause شرط ممانعت از دخول دیگران
denial measures تدابیر ممانعت ازنفوذ دشمن
preventive عامل ممانعت جلوگیری کننده
stramline flow جریان موازی یابی ممانعت
forclosure سلب حق اقامه دعوی ممانعت
blank ممانعت از امتیاز گیری حریف
mutual exclusion ناسازگاری دو جانبه ممانعت متقابل
blankest ممانعت از امتیاز گیری حریف
survive ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
surviving ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
survives ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
survived ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
clearing block قطعه ممانعت از بسته شدن کولاس
sticker اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
terrain avoidance ممانعت خودکار هواپیما ازنزدیک شدن به زمین
stickers اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
back pressure valve سوپاپ مخصوص ممانعت ازپس زنش مایعات در داخل لوله
censeur ممانعت قدرت حاکمه یک کشور ازنشر عقاید مخالفین به هرشکلی که باشد
insulates مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulating مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
insulate مانع هدایت انرژی از یک هادی به دیگری شدن با جدا کردن دو نقط ه با مواد هادی
interlocks وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocking وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocked وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlock وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
write protect قسنت کوچکی در فلاپی دیسک که حرکت داده شود مانع هر گونه نوشتن یا پاک کردن دیسک میشود
horned scully مانع افقی زیرابی که برای سوراخ کردن بدنه کشتیهاکار گذاشته میشود و معمولابا بتون و تیراهن ساخته میشود
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
prevention of stripping ممانعت از کار وسایل اکتشافی دشمن یا اکتشاف وسایل مخابراتی و رادارخودی
contact burst preclusion ضامن ضد انفجار ضربتی وسیله ممانعت از انفجار دراثر اصابت
inhibitor کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
counterflak اتش خنثی کننده توپخانه پدافندهوایی ضد پدافند هوایی عملیات ممانعت از پدافندهوایی
detention of pay ممانعت ازپرداخت حقوق توقیف حقوق
air interdiction عملیات ممانعتی هوایی ممانعت هوایی
flight مانع
crests مانع
hurdle مانع
set back مانع
cresting مانع
flight مانع در دو
in the way مانع
hindrance مانع
hurdles دو با مانع
hurdle دو با مانع
pull-backs مانع
pull back مانع
crest مانع
balk مانع
balked مانع
shield مانع
hedge مانع
barricading مانع
shields مانع
curtains مانع
hinder مانع
preventor مانع
hurdles مانع
hedged مانع
barricades مانع
barricaded مانع
balking مانع
snags مانع
snagging مانع
snag مانع
balks مانع
baulked مانع
baulking مانع
baulks مانع
barricade مانع
hindrances مانع
massif مانع
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com