English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (37 milliseconds)
English Persian
focus متمرکز کردن توجه
focused متمرکز کردن توجه
focuses متمرکز کردن توجه
focussed متمرکز کردن توجه
focusses متمرکز کردن توجه
focussing متمرکز کردن توجه
Other Matches
localises متمرکز کردن
centralised متمرکز کردن
concentrates متمرکز کردن
concentrate متمرکز کردن
center متمرکز کردن
localizing متمرکز کردن
localize متمرکز کردن
localising متمرکز کردن
concenter متمرکز کردن
localizes متمرکز کردن
concentrating متمرکز کردن
centralizes متمرکز کردن
centralize متمرکز کردن
centralising متمرکز کردن
centralises متمرکز کردن
centralizing متمرکز کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
focalize درکانون متمرکز کردن
decentralization غیر متمرکز کردن
draw attention توجه کسی را جلب کردن توجه جلب شدن
pool قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pooled قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pools قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
monroe effect اصل مونرو متمرکز کردن نیروهای انفجاری در یک مسیر
screamer اگهی درشت وجالب توجه در روزنامه مطالب جالب توجه
epitomize متمرکز کردن مجسم کردن
fixate محکم کردن متمرکز کردن
epitomising متمرکز کردن مجسم کردن
epitomizes متمرکز کردن مجسم کردن
epitomized متمرکز کردن مجسم کردن
epitomizing متمرکز کردن مجسم کردن
epitomised متمرکز کردن مجسم کردن
epitomises متمرکز کردن مجسم کردن
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to take keep توجه کردن
welfare توجه کردن
attend توجه کردن
mark توجه کردن
attends توجه کردن
figure on توجه کردن
to llok توجه کردن
tents توجه کردن
tent توجه کردن
to watch over توجه کردن
pay attention <idiom> توجه کردن
marks توجه کردن
get with it <idiom> توجه کردن
take care of توجه کردن از
perpend توجه کردن
attending توجه کردن
attends توجه یا رسیدگی کردن
distracts منحرف کردن توجه
distract منحرف کردن توجه
to come in to notice جلب توجه کردن
attend توجه یا رسیدگی کردن
to call توجه کسیراجلب کردن
attending توجه یا رسیدگی کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to turn a d. ear to توجه نکردن به بی اعتنایی کردن به
feather one's nest <idiom> به علائق خود توجه کردن
to take notice ملتفت بودن توجه کردن
to pay attention to something [someone] به چیزی [کسی ] توجه کردن
catch one's eye <idiom> توجه کسی را جلب کردن
upstages توجه دیگران را به خود جلب کردن
assists حضور بهم رساندن توجه کردن
upstaging توجه دیگران را به خود جلب کردن
assisting حضور بهم رساندن توجه کردن
assist حضور بهم رساندن توجه کردن
assisted حضور بهم رساندن توجه کردن
to court favour توجه و التفات کسی را طلب کردن
upstaged توجه دیگران را به خود جلب کردن
attention توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to shunt somebody aside به کسی کمتر توجه کردن [اصطلاح مجازی]
to put [throw] [toss] somebody on to the scrap heap به کسی کمتر توجه کردن [اصطلاح مجازی]
attentions توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to put somebody on the back burner به کسی کمتر توجه کردن [اصطلاح مجازی]
to put somebody in a backwater به کسی کمتر توجه کردن [اصطلاح مجازی]
adverts توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
advert توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
audited توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audit توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
auditing توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audits توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
note توجه کردن ذکر کردن
wards نگهداری کردن توجه کردن
ward نگهداری کردن توجه کردن
to notice توجه کردن [ملاحضه کردن ]
notes توجه کردن ذکر کردن
noting توجه کردن ذکر کردن
audited یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
to ingratite oneself خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
audit یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
audits یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
auditing یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
zero in on <idiom> تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
centralized متمرکز
concentrative متمرکز
weighting مرتب کردن کاربران , برنامه ها یا تاریخ با توجه به اهمیت یا اولویت آنها
focuses متمرکز ساختن
focused متمرکز ساختن
localized capacity فرفیت متمرکز
focussing متمرکز ساختن
intensive پرقوت متمرکز
focus متمرکز ساختن
focussed متمرکز ساختن
focusses متمرکز ساختن
decentpalized غیر متمرکز
concentrated load بار متمرکز
centralized system نظام متمرکز
concentrator متمرکز کننده
center drill مته متمرکز
fixed fire اتش متمرکز
concentrator متمرکز شونده
centralist socialism سوسیالیسم متمرکز
centralized lubrication روغنکاری متمرکز
centrally planned economy اقتصاد متمرکز
centralizer متمرکز کننده
questionof interest پرسشهای جالب توجه موضوعهای جالب توجه
favorites طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
favourite طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
favourites طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
serviced منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
service منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
centralized network configuration ساختار شبکهای متمرکز
centeralized planning برنامه ریزی متمرکز
center lathe ماشین تراش متمرکز
center grinding دستگاه سنگ متمرکز
centralized planning برنامه ریزی متمرکز
decentralization غیر متمرکز سازی
center متمرکز نقطه اتکاء
centralized oil shot system روغنکاری متمرکز فشاری
bundling متمرکز کردن دسته کردن دسته
bundles متمرکز کردن دسته کردن دسته
bundle متمرکز کردن دسته کردن دسته
hilar متمرکز ونزدیک به ناف ومرکز
decentralized planning برنامه ریزی غیر متمرکز
stigmatism ننگ نور متمرکز در یک نقطه
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
totalism رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
totalitarianism رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
distribute سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
distributes سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
distributing سیسم نا متمرکز که در آن چندین کامپیوتر مختلف شیارهای ثابتی دارند
make a diplomatic representation به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
to watch for certain symptoms توجه کردن به نشانه های ویژه [علایم ویژه مرض ]
whitest چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
whiter چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
white چاپگر لیزری که اشعه لیزر را در نقاطی که چاپ نشده اند متمرکز میکند.
centralized امکانات پردازش داده که در یک محل متمرکز و قابل دستیابی توسط سایر کاربران انجام می شوند
re- با توجه به
attendance توجه
turn to توجه
attendances توجه
re با توجه به
cared توجه
note توجه
notes توجه
regard توجه
inattentive بی توجه
regarded توجه
oblivious بی توجه
noting توجه
regards توجه
listless بی توجه
listlessly بی توجه
adverence توجه
unconsidered بی توجه
care توجه
heeded توجه
attention توجه
NB توجه!
heeds توجه
heedfulness توجه
advertency توجه
unresponsive بی توجه
heed توجه
heeding توجه
assiduity توجه
keeps توجه
attentions توجه
keep توجه
heedfully با توجه
remarks توجه
advertence توجه
remarked توجه
remark توجه
mindfulness توجه
tendance توجه
attentiveness توجه
attention to orders توجه
mindfully با توجه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com