Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English
Persian
schoolmaster
مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
schoolmasters
مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
Other Matches
patronizes
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronised
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronises
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronize
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronized
رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
subprincipal
معاون رئیس مدرسه
letter of recall
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
emcees
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcee
بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
Act your age
[and not your shoe size]
!
به سن خودت رفتار بکن !
[مثل بچه ها رفتار نکن !]
lord high stew of england
رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
paymaster general
رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
demeaned
رفتار کردن
to deport oneself
رفتار کردن
treat
رفتار کردن با
treats
رفتار کردن با
demean
رفتار کردن
to demean oneself
رفتار کردن
treat
رفتار کردن
treated
رفتار کردن
treats
رفتار کردن
treated
رفتار کردن با
demeans
رفتار کردن
prince
مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
princes
مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
to get up to nonsense
ابلهانه رفتار کردن
shoot straight
<idiom>
منصفانه رفتار کردن
despotize
مستبدانه رفتار کردن
jitter
با عصبانیت رفتار کردن
babies
مانندکودک رفتار کردن
baby
مانندکودک رفتار کردن
public relations officers
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officer
رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
matronize
مانند رئیسه رفتار کردن
wrongs
غیر منصفانه رفتار کردن
to act
[be]
one's age
<idiom>
<verb>
طبق سن خود رفتار کردن
to go with the tide
طبق مقتضیات رفتار کردن
wrong
غیر منصفانه رفتار کردن
to wrong
غیر منصفانه رفتار کردن
to lump them all together
<idiom>
با همه یکسان رفتار کردن
wronging
غیر منصفانه رفتار کردن
emcees
رئیس تشریفات کردن
emcee
رئیس تشریفات کردن
befriend
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriending
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriends
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriended
دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
cross
خلاف میل کسی رفتار کردن
crosser
خلاف میل کسی رفتار کردن
crosses
خلاف میل کسی رفتار کردن
stereotyping
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotypes
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
princesse
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
stereotype
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
crossest
خلاف میل کسی رفتار کردن
grandmother
مثل مادر بزرگ رفتار کردن
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
make oneself at home
<idiom>
مثل خونه خود رفتار کردن
stereotypy
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
princesses
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
princess
مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
grandmothers
مثل مادر بزرگ رفتار کردن
republic
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics
حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
to go easy on somebody
[something]
با کسی
[چیزی]
مهربان
[آهسته]
[ملایم]
رفتار کردن
to make
[commit]
a faux pas
اشتباه اجتماعی کردن
[در رابطه با رفتار بین مردم]
To treat them all alike. (indiscriminately).
همه رابا یک چوب راندن ( یکسان رفتار کردن )
change horses in midstream
<idiom>
وسط کارمهمی نقشه یا رئیس را عوض کردن
emulating
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulate
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
conducts
رفتار کردن رهبری کردن
conducted
رفتار کردن رهبری کردن
conduct
رفتار کردن رهبری کردن
conducting
رفتار کردن رهبری کردن
handle
رفتار کردن استعمال کردن
handles
رفتار کردن استعمال کردن
schoolmates
هم مدرسه
school mate
هم مدرسه
academy
مدرسه
school fellow
هم مدرسه
school age
سن مدرسه
academies
مدرسه
schoolmate
هم مدرسه
schools
مدرسه
school
مدرسه
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulate
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulating
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulates
کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
recredential
نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
senior high school
مدرسه متوسطه
schoolyard
حیاط مدرسه
schoolma'am
مدیره مدرسه
unschooled
مدرسه نرفته
preliminary school
مدرسه ابتدائی
schoolwork
درس مدرسه
trade schools
مدرسه حرفهای
summer school
مدرسه تابستانی
school shooting
تیراندازی در مدرسه
janitors
فراش مدرسه
schools
تحصیل در مدرسه
secondery school
مدرسه متوسطه
trade school
مدرسه حرفهای
school
تحصیل در مدرسه
janitor
فراش مدرسه
janitors
راهنمای مدرسه راهنمای مدرسه
janitor
راهنمای مدرسه راهنمای مدرسه
summer schools
مدرسه تابستانی
philosophy of the lyceum
فلسفه مدرسه
schoolgirls
دختر مدرسه
schooling
مدرسه رفتن
satchel
کیف مدرسه
schoolgirl
دختر مدرسه
truancy
مدرسه گریزی
school counselor
مشاور مدرسه
grammar schools
مدرسه ابتدایی
schoolyards
حیاط مدرسه
drop out (of school)
<idiom>
ترک مدرسه
grammar school
مدرسه ابتدایی
grade school
مدرسه ابتدایی
private school
مدرسه ملی
prep
مدرسه مقدماتی
schoolteacher
معلم مدرسه
schoolteachers
معلم مدرسه
school truancy
مدرسه گریزی
schoolmarm
مدیره مدرسه
school phobia
مدرسه هراسی
private schools
مدرسه ملی
satchels
کیف مدرسه
head master
مدیر مدرسه
technical school
مدرسه فنی
schoolyard
محوطهی مدرسه
schoolyards
محوطهی مدرسه
scholastic
اقتصادی مدرسه ایها
the school is out
مدرسه تعطیل است
finshing school
مدرسه تکمیلی دختران
school of tecnology
مدرسه عالی فنی
high schools
مدرسه متوسطه دبیرستان
high school
مدرسه متوسطه دبیرستان
school readiness
امادگی ورود به مدرسه
reform school
مدرسه تهذیب اخلاقی
schooltime
ساعات درس مدرسه
The last school day.
آخرین روز مدرسه
He ran away from scool .
از مدرسه فرار کرد
prep
مدرسه ابتدایی دبستان
faculties
اولیای مدرسه دانشکده
seminaries
مدرسه علوم دینی
technical college
مدرسه عالی فنی
seminary
مدرسه علوم دینی
technical colleges
مدرسه عالی فنی
junior college
مدرسه فوق دیپلم
theological school
مدرسه علوم دینی
play hooky
<idiom>
از مدرسه یا کار دررفتن
These shoes dont fit me.
زنگ مدرسه خورده
faculty
اولیای مدرسه دانشکده
It is some distance to the school .
تا مدرسه فاصله زیاد است
schoolmaster
نافم مدرسه مکتب دار
Since I left school.
ازوقتیکه مدرسه را ترک کردم
parochial school
مدرسه وابسته به کلیسای بخش
I must take the kid to school .
باید بچه راببرم مدرسه
to be excused
[from work or school]
معاف بودن
[از کار یا مدرسه]
alma mater
سرود رسمی مدرسه یا دانشگاه
industrial school
اموزشگاه حرفهای مدرسه صنعتی
PTA's
مخفف انجمن خانه و مدرسه
PTA
مخفف انجمن خانه و مدرسه
schoolmasters
نافم مدرسه مکتب دار
public school
دبیرستان شبانه روزی مدرسه عمومی
This is the site for a new scool .
اینجامحل ( احداث) مدرسه جدید است
nursery schools
مدرسه بچههای کمتر از پنج سال
nursery school
مدرسه بچههای کمتر از پنج سال
Children start school at the age of 7.
بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
old school tie
کراوات ویژهی دانش آموزان هر مدرسه
It reminds me of my schooldays .
مرا بیاد دوران مدرسه می اندازد
The boy is fresh from school.
پسرک تازه مدرسه راتمام کرده
grader
جاده صاف کن شاگرد مدرسه ابتدایی یامتوسطه
packed lunch
غذایی که به صورت بسته به مدرسه یا سر کار میبرید
schoolman
پیرو روش تحقیقی قرون وسطی مدرسه یی
advisee
کسی که از مشاور در مدرسه یا دانشگاه کمک می گیرد
schoolastic
پیرو روش تحقیقی قرون وسطی مدرسه یی
whipping boy
بچه تازیانه خور بجای شاهزاده در مدرسه
alma mater
مدرسه یا دانشگاهی که شخص در آن پرورش یافته است
juniorate
مدرسه شبانه روزی متوسطه محصلین دو ساله مقدماتی یسوعیون
Andy was never interested in school, but Anna was a completely different kettle of fish.
اندی زیاد به مدرسه علاقه نداشت، اما آنا کاملا متفاوت بود.
deportment
رفتار
dealing
رفتار
treatments
رفتار
demarch
رفتار
exploiting
: رفتار
haviour
رفتار
comportment
رفتار
treatment
رفتار
thews
رفتار
ergasia
رفتار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com