English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
English Persian
condemn محکوم کردن افراد
condemning محکوم کردن افراد
condemns محکوم کردن افراد
Other Matches
characterization مجسم کردن افراد ذکر خصوصیات افراد
privates رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
private رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
convict محکوم کردن
condemns محکوم کردن
condemn محکوم کردن
convicted محکوم کردن
convicts محکوم کردن
condemning محکوم کردن
convicting محکوم کردن
belay محکوم کردن
attaint محکوم کردن
sentences محکوم کردن
sentencing محکوم کردن
sentence محکوم کردن
adjudge محکوم کردن
condemnation محکوم کردن اعتراض
convicts محبوس محکوم کردن
condemnations محکوم کردن اعتراض
convicting محبوس محکوم کردن
convicted محبوس محکوم کردن
convict محبوس محکوم کردن
sentencing رای دادن محکوم کردن
sentence رای دادن محکوم کردن
foredoom ازپیش مقدر یا محکوم کردن
sentences رای دادن محکوم کردن
levee en masse عبارت است از مسلح شدن افراد یک مملکت جهت مبارزه با دشمن پیش از رسیدن قوای خصم به خاک خودی این افراد که اشکارا سلاح حمل می کنندملزم به رعایت قوانین جنگ هستند
enlisted section قسمت مربوط به افراد یاسربازان قسمت اقدام افراد
rouse out بیدار کردن افراد
swallow one's pride <idiom> متواضع کردن افراد
roll call حاضر و غایب کردن افراد
adjudging داوری کردن محکوم کردن
adjudged داوری کردن محکوم کردن
adjudges داوری کردن محکوم کردن
intermarrying ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarries ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarry ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
intermarried ازدواج کردن با افراد ملل یانژادهای مختلف
reception station پست پذیرش و اماده کردن افراد جدید برای اعزام
to call the roll حاضر غایب کردن [نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
bookings نام نویسی و تهیه پرونده برای افراد ثبت نام کردن بلیط رزرو کردن
booking نام نویسی و تهیه پرونده برای افراد ثبت نام کردن بلیط رزرو کردن
battery of tests گروه ازمونهای کارایی افراد گروه ازمونهای خصوصیات پرسنلی افراد
ship to shore حرکت از دریا به ساحل عملیات پیاده کردن افراد ازدریا به ساحل
doomed محکوم
object of judgment محکوم به
indgement debt محکوم به
judgement debt محکوم به
fey محکوم
under sentence of محکوم به
condemned محکوم
convict محکوم
liable محکوم
recognizee محکوم له
winning party محکوم له
guilty محکوم
convicted محکوم
convicting محکوم
convicts محکوم
under sentence of death محکوم به مرگ
doom to death محکوم بمرگ
convicted to death محکوم به اعدام
convictive محکوم کننده
doomed محکوم به فنا
out of court محکوم علیه
condemns محکوم شدن
losing party محکوم علیه
under sentence of death محکوم به اعدام
condemning محکوم شدن
Sentenced to death . محکوم به مرگ
condemnable محکوم کردنی
judgement debtor محکوم علیه
judgment debt محکوم به مالی
sentenced محکوم شده
recognizor محکوم علیه
he was sentenced to death محکوم بمرگ
condemner محکوم کننده
condemn محکوم شدن
adjudicated case قضیه محکوم بها
res judicata قضیه محکوم بها
to be doomed محکوم به فنا بودن
sentenced to the lash محکوم به خوردن شلاق
to be ill-fated محکوم به فنا بودن
guilty of fraud محکوم به علت کلاهبرداری
lose the case محکوم شدن در دعوی
convict شخص مقصر و محکوم
convicted to life imprisonment محکوم به حبس ابد
convicts شخص مقصر و محکوم
convicting شخص مقصر و محکوم
convicted شخص مقصر و محکوم
he got three months به سه ماه حبس محکوم شد
conviction محکوم یا مجرم شناخته شدن
dock جای محکوم یازندانی در محکمه
I had no choice ( alternative ) but to marry her . محکوم بودم که با اوازدواج کنم
convictions محکوم یا مجرم شناخته شدن
docked جای محکوم یازندانی در محکمه
docks جای محکوم یازندانی در محکمه
autre fois acquit قضیه محکوم بها در امورجزاییfacsimile
mugged کتک زدن عکس شخص محکوم
mugging کتک زدن عکس شخص محکوم
debt of record بدهی قانونی record of court محکوم به
death watch پاسبان کسیکه محکوم بمرگ است
self condemnation محکوم ساختن نفس محکومیت وجدایی
mug کتک زدن عکس شخص محکوم
We lost the case . We were convicted. دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
mugs کتک زدن عکس شخص محکوم
Everybody condemned his foolish behaviour . همه رفتار نادرست اورا محکوم کردند
The court condemned the murderer to life imprisonment . دادگاه قاتل را ره حبس ابد محکوم کرد
personnel افراد
trooped افراد
trooping افراد
men افراد
troop افراد
enlisted personnel افراد
enlistedman افراد
sisyphus سیسیفوس که محکوم به غلتاندن سنگی بروی کوه بود
roll call نامیدن افراد
withindoors افراد داخل
service club باشگاه افراد
category طبقه افراد
head counts جمع افراد
platoons جوخهء افراد
platoon جوخهء افراد
enlisted personnel طبقه افراد
packed out پر و مملو از افراد
filler personnel افراد جایگزینی
enlistee افراد داوطلب
equal status persons افراد همپایه
personnel status وضع افراد
liberty men افراد مرخصی
top-level افراد عالیرتبه
head count جمع افراد
cognoscenti افراد مطلعدربارهموضوعیخاص
flying dutchman ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
family size تعداد افراد خانواده
noncombatant افراد غیر نظامی
transfer station محل انتقال افراد
receptee افراد مورد پذیرش
transfer station محل اعزام افراد
troops افراد قسمتها سربازان
top-level توسط افراد عالیرتبه
commando افراد نیروی مخصوص
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
part owners افراد شریک المال
favouritism افراد مورد توجه
commandos افراد نیروی مخصوص
personal error خطاهای انفرادی افراد
coachload افراد سوار بر درشکه
personnel monitoring بازرسی بدنی از افراد
billet slip کارت محلهای افراد
morale روحیه افراد مردم
characterization نوشتن بیوگرافی افراد
army deposit fund پس انداز انفرادی افراد
special olympics المپیک افراد استثنایی
avast افراد به جای خود
close station افراد بدو مرخص
billet slip لوحه اسکان افراد
bachelor quarters منازل افراد مجرد
posse comitatus دسته افراد پلیس
cimmerian افراد کشور فلمات
aptitude area حیطه قابلیت افراد
the common wealth of learning افراد اهل علم
target audience افراد مورد نظر
dependents افراد تحت تکفل
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
chartering بین افراد دلالت کند
Applicants flooded in. سیل افراد ( متقاضیان ) جاری شد
troop housing کوی درجه داران یا افراد
huddles ازدحام اجتماع افراد یک تیم
Do not admit any outsiders. افراد غیره را راه ندهید
whom it may concern برای اطلاع افراد ذیربط
biographical information blank form فرم پر نشده بیوگرافی افراد
biographical intelligence اطلاعات مربوط به بیوگرافی افراد
chartered بین افراد دلالت کند
huddle ازدحام اجتماع افراد یک تیم
lockstep پیشروی افراد پشت سریکدیگر
huddled ازدحام اجتماع افراد یک تیم
charter بین افراد دلالت کند
huddling ازدحام اجتماع افراد یک تیم
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
personal salute تیر سلام برای افراد
personal salute مراسم سلام افراد برجسته
rotation تعویض نوبتی یکانها یا افراد
leatherneck جزو افراد تفنگداران دریایی
people sniffer رادار کشف افراد دشمن
sociometry سنجش روابط افراد جامعه
life line طناب اتصال افراد به یکدیگر
aptitude area حدودشایستگی افراد حیطه شایستگی
IMA قالب ها و خصوصیات افراد است
posse دسته افراد پلیس جماعت
posses دسته افراد پلیس جماعت
assembly محل بسیج افراد احتیاط
intransit strenth افراد در حال حرکت یا انتقال
charters بین افراد دلالت کند
character guidance راهنمایی و مشاوره با افراد سخنرانی مذهبی
lunatic fringe افراد افراطی وتندرو گروههای حزبی
split ticket <idiom> انتخاب افراد سیاسی برای رای
oral trade test ازمون شفاهی از اطلاعات عمومی افراد
human machine interface حدی که در ان افراد با ماشین ها محاوره می کنند
preference blank دستگاه کشف علایق وسرگرمیهای افراد
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com