English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
step in مداخله بیجا در کاری کردن
Other Matches
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
arrogate ادعای بیجا کردن
laisser faire عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
interposes مداخله کردن
interposing مداخله کردن
stickle مداخله کردن
meddle مداخله کردن
intervened مداخله کردن
interposed مداخله کردن
interpose مداخله کردن
intervention مداخله کردن
intervene مداخله کردن
interventions مداخله کردن
meddles مداخله کردن
meddled مداخله کردن
intervenes مداخله کردن
interlope مداخله کردن
put in مداخله کردن رساندن
tamper مداخله وفضولی کردن
to i. with qnother's affairs درکاردیگری مداخله کردن
interjected در میان امدن مداخله کردن
intervene مداخله کردن پا میان گذاردن
interferes پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interjects در میان امدن مداخله کردن
interfered پا بمیان گذاردن مداخله کردن
poke nose into something [one's life] <idiom> در کار کسی مداخله کردن
intervened مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes مداخله کردن پا میان گذاردن
interjecting در میان امدن مداخله کردن
interject در میان امدن مداخله کردن
interfere پا بمیان گذاردن مداخله کردن
kibitz درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
intermeddle مداخله کردن فضولی کردن
take part مداخله کردن شرکت کردن
impolitic بیجا
inapt بیجا
unwarrantable بیجا
pointless بیجا
inappropriate بیجا
inapposite بیجا
out of time بیجا
unwarranted بیجا
out of place بیجا
intempestive بیجا
inopportune بیجا
meddling دخالت بیجا
misapplication استعمال بیجا
an inappropriate remark نکته ای بیجا
meddlesomeness دخالت بیجا
arrogation ادعای بیجا
not to point پرت بیجا
simpered بیجا خندیدن
simpering بیجا خندیدن
simper بیجا خندیدن
simpers بیجا خندیدن
an a remark سخن بیجا
comeuppance توبیخ بیجا
intempestive laughter خنده بیجا یا نا بهنگام
tizzy سرو صدای بیجا
facetious اهل شوخی بیجا
Irrelevent. I nappropriate. Out of place. بیجا ( بی مورد ؟نامناسب )
improper بیجا خارج از نزاکت
ineptly بطور مزخرف یا بیجا
phobics وابسته به ترس بیجا تشویشی
self confidence اعتماد بنفس غرور بیجا
phobic وابسته به ترس بیجا تشویشی
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to thrust oneself مداخله
intermediation مداخله
interference مداخله
participation مداخله
interposal مداخله
interposition مداخله
right to intervene حق مداخله
interfered مداخله
interfere مداخله
intervention مداخله
interferes مداخله
pryer مداخله گر
meddlesome مداخله گر
interventions مداخله
officious مداخله کن
nonintervention عدم مداخله
non intervention عدم مداخله
tamperer مداخله کننده
intevener مداخله کننده
military intervention مداخله نظامی
intermediary وساطت مداخله
undue بدون مداخله
intervener مداخله کننده
intervenient مداخله کننده
interventionist طرفدار مداخله
interposingly ازراه مداخله
intermediaries وساطت مداخله
nonintervention سیاست عدم مداخله
intermediacy میانجی گری مداخله
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
intermediate درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot ادم فضول مداخله کننده
interposingly مداخله کنان بطور معترضه
Pry not into the affair of others. <proverb> در کار دیگران مداخله مکن .
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
isolationist طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
recondition نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
reconditions نو کاری کردن
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture [جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
intercurreace مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
shyster دغل کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
splays منبت کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
contract مقاطعه کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
splayed منبت کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
rodeo سوار کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
carves کنده کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
carved کنده کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
carve کنده کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
granulate چکش کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
To perform a feat. شیرین کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
refashion دست کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
interloper کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interlopers کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com