English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English Persian
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
Other Matches
clowns مسخرگی کردن
clowning مسخرگی کردن
clown مسخرگی کردن
clowned مسخرگی کردن
to clown about مسخرگی کردن
buffoon مسخرگی کردن
to play the fool مسخرگی کردن
buffoons مسخرگی کردن
epigonic تقلیدی
drollery مسخرگی
epigonous تقلیدی
mocks تقلیدی
mocked تقلیدی
ribbing مسخرگی
farces مسخرگی
farce مسخرگی
buffoonery مسخرگی
mock تقلیدی
mocking تقلیدی
simulative تقلیدی
clownery مسخرگی
tomfoolery مسخرگی
imitative تقلیدی
clownishness مسخرگی
mimetic تقلیدی
ridiculousness مسخرگی
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
imitative arts هنرهای تقلیدی
imitative words واژههای تقلیدی
margarine کره تقلیدی
margarin کره تقلیدی
immitation effect اثر تقلیدی
onomatopoeia تسمیه تقلیدی صداواژه
imitation چیز تقلیدی بدلی
inimitability غیر قابل تقلیدی
foolery کار ابلهانه مسخرگی
imitations چیز تقلیدی بدلی
oleomargarine کره تقلیدی که از گوشت گاودرست می کنند
onomatopoeic به تقلید صدغا درست شده تقلیدی
echoism نام گذاری به تقلیدصدا تسمیه تقلیدی
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
launching انداختن پرت کردن
hurtled پرت کردن انداختن
tosses پرت کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
put تعویض کردن انداختن
slotting انداختن چفت کردن
hurtle پرت کردن انداختن
to put by دور انداختن رد کردن
tossed پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
spit سوراخ کردن تف انداختن
launches انداختن پرت کردن
slots انداختن چفت کردن
to set off انداختن برابر کردن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
hurtling پرت کردن انداختن
putting تعویض کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
launched انداختن پرت کردن
puts تعویض کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
launch انداختن پرت کردن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
back پشتی کردن پشت انداختن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
retards عقب انداختن اهسته کردن
operate اداره کردن راه انداختن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
kid دست انداختن مسخره کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
deface ازشکل انداختن محو کردن
backs پشتی کردن پشت انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
involving گیر انداختن وارد کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
involves گیر انداختن وارد کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
operated اداره کردن راه انداختن
retard عقب انداختن اهسته کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
Lambalo لامبالو [این نوع فرش که بصورت طولی و کناره بافته می شود که مربوط به قزاقستان بوده و تقلیدی از فرش تالش است و در آن از زمینه کف ساده به همراه نقوش ابتداپی و حواشی دو یا سه ردیفه استفاده می شود.]
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
bottoms ته انداختن
hitch انداختن
bottom ته انداختن
pilling تل انداختن
hitched انداختن
hitches انداختن
hitching انداختن
felling انداختن
to fire off a postcard انداختن
emplace جا انداختن
hewing انداختن
let fall انداختن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com