English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
Other Matches
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
solicitous مشتاق
enthusiastic مشتاق
fervid مشتاق
willful مشتاق
wishful مشتاق
enthusiast مشتاق
gung-ho مشتاق
thirsty مشتاق
wistful مشتاق
long haired مشتاق
longhair مشتاق
agag مشتاق
lickerish مشتاق
on fire مشتاق
on edge مشتاق
keen مشتاق
solicitously مشتاق
keenest مشتاق
womanisers مشتاق زن
hungrier مشتاق
hungriest مشتاق
pick-up artist مشتاق زن
pickup artist مشتاق زن
agog مشتاق
snell مشتاق
aspirer مشتاق
enthusiasts مشتاق
keen set مشتاق
athirst مشتاق
eager مشتاق
player [American E] مشتاق زن
hungry مشتاق
womanizer مشتاق زن
raring مشتاق
appetent مشتاق
breathlessness مشتاق
breathless مشتاق
womanizers مشتاق زن
iama for it به ان مشتاق یا مایلم
wilful مشتاق مایل
studious مشتاق خواهان
avid مشتاق ارزومند
anxious مشتاق اندیشناک
eager beaver بیش از حد مشتاق
solicitous to go مشتاق رفتن
earnest باحرارت مشتاق
fond مایل مشتاق
fonder مایل مشتاق
battailous مشتاق جنگ
fondest مایل مشتاق
desirous ارزومند مشتاق
perfervid مشتاق حریص
torrid محترق بسیار مشتاق
to be hot [for] واقعا مشتاق بودن [به]
sharp set گرسنه بسیار مشتاق
to be dead keen [on] واقعا مشتاق بودن [به]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
I'm not too keen on it. <idiom> من خیلی بهش مشتاق نیستم.
yearns اشتیاق داشتن مشتاق بودن
yearned اشتیاق داشتن مشتاق بودن
yearn اشتیاق داشتن مشتاق بودن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
My sister says she's looking forward to meeting you. خواهر من می گوید که مشتاق است با شما آشنا شود.
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
fiend دارای احساسات شدید [دیوانه وار مشتاق یا علاقه مند]
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
stucco گچ کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
reconditioned نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
shyster دغل کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
splays منبت کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
splay منبت کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
plaster گچ کاری کردن اندود
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
inlaying خاتم کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
to brush over دست کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
carvings کنده کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
carves کنده کاری کردن
carved کنده کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
carve کنده کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
refashion دست کاری کردن
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
flourish زینت کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
job ایوب مقاطعه کاری کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
prone to do something آماده برای کردن کاری
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
to run the show در کاری اختیار داری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
lime با اهک کاری سفید کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com