Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
Other Matches
match
مطابقت کردن
comport
مطابقت کردن
comports
مطابقت کردن
comported
مطابقت کردن
meets
مطابقت کردن
meet
مطابقت کردن
comporting
مطابقت کردن
matches
مطابقت کردن
standarize
با نمونه یا عیار قانونی مطابقت کردن استاندارد کردن
agreeing
اشتی دادن مطابقت کردن
conforming
مطابقت کردن وفق دادن
agrees
اشتی دادن مطابقت کردن
agree
اشتی دادن مطابقت کردن
conform
مطابقت کردن وفق دادن
conforms
مطابقت کردن وفق دادن
conformed
مطابقت کردن وفق دادن
fellow countryman
موافق کردن
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
agree
موافقت کردن موافق بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
chronologize
بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
matches
مطابقت
accordance
مطابقت
conformity
مطابقت
sameness
مطابقت
correspondency
مطابقت
correspondences
مطابقت
correspondence
مطابقت
justification
مطابقت
conformability
مطابقت
match
مطابقت
compatibility
مطابقت
concent
مطابقت
justifications
مطابقت
concord
مطابقت
copy fitting
مطابقت کپی
legality
مطابقت با قانون
evidence of conformity
دلیل مطابقت
legality
مطابقت باقانون
constitutionality
مطابقت با قانون اساسی
canonicity
مطابقت باقانون شرع
conventionality
مطابقت با ایین ورسوم قراردادی
mismatch
بهم نخوردن عدم مطابقت
classicality
مطابقت با ادبیات وصنایع باستانی
central tendency
احتمال مطابقت داده با مقادیرمورد انتظار
fashionableness
توافق بارسم وایین معمول مطابقت باسبک روز
sympathetic
موافق
attune
موافق
according
موافق
pro-
له موافق
pro
له موافق
respondent
موافق
respondents
موافق
sympathizers
موافق
sympathizer
موافق
agreed
موافق
sympathisers
موافق
consentaneous
موافق
congruous
موافق
amicable
موافق
compliant
موافق
compossible
<adj.>
موافق
consentient
موافق
prosodial
موافق
agreeably to
موافق
accordant
موافق
in suit with
موافق با
in suit with
موافق
textually
موافق نص
in keeping
موافق
non concurrent
نا موافق
consilient
موافق
incompatible
نا موافق
concordant
موافق
congruent
موافق
compatible
<adj.>
موافق
prosodiacal
موافق
attuned
موافق
rationally
موافق عقل
friendly
مهربان موافق
shaken
موافق شیوه
friendliest
مهربان موافق
go along
موافق بودن
to go along
موافق بودن
friendlier
مهربان موافق
friendlies
مهربان موافق
truly
موافق باحقایق
consistently
بطور موافق
quarter wind
باد موافق
placet
رای موافق
fair tide
جریان اب موافق
disagreeing
موافق نبودن
accomodating
راحت موافق
non placer
موافق نیستم
disagrees
موافق نبودن
fair wind
باد موافق
favourable
موافق مطلوب
string along
موافق بودن
palatably
موافق ذائقه
in accordance with
مطابق موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
after one's will
موافق میل
agonist muscle
عضله موافق
after ones own heart
موافق دلخواه
disagreed
موافق نبودن
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
prorenata
نسبت موافق
fellow countryman
موافق شدن
yea
رای موافق
harmoniously
بطور موافق
satisfactorily
موافق دلخواه
at will
موافق میل
compatibly
بطور موافق
adapt
موافق بودن
prorenata
شخص موافق
disagree
موافق نبودن
quite the thing
موافق سبک روز
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
geometrically
موافق علم هندسه
cronies
رفیق موافق هم اطاق
concurring opinion
رای موافق مشروط
naturalistic
موافق با اصول طبیعی
genealogically
موافق شجره نامه
geodetically
موافق قاعده پیمایش
scientifically
موافق اصول علمی
genetically
موافق علم پیدایش
to agree on something
موافق بودن با چیزی
harmonious
موزون سازگار موافق
physically
موافق علم فیزیک
to bring in to line
وفق دادن موافق
crony
رفیق موافق هم اطاق
in tune
<idiom>
با یکدیگر موافق بودن
comkpliant
موافق اجابت کننده
accommodatingly
بطور موافق راحت
physiognomically
موافق علم قیافه شناسی
she always had her way
همیشه موافق میل اوعمل می شد
adapting
وفق دادن موافق بودن
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
pros and cons
موافق و مخالف طرفداران و منتقدان
adapts
وفق دادن موافق بودن
bandae jireugi
ضربه دست موافق ایستادن
in obdience to
برای اطاعت از موافق امر
gastronomically
موافق علم خوب خوردن
physico theology
حکمت الهی موافق اصول طبیعی
irish bull
بیان بظاهر موافق و درحقیقت مخالف
I agree with you completely.
من کاملا با نظر شما موافق هستم.
To view something approvingly ( favourably ) .
چیزی را با نظر موافق ( مساعد ) نگریستن
concurrent
دریک وقت واقع شونده موافق
propitiously
بطور مساعد یا موافق خجسته وار
arguing
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argues
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argue
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
homosexual
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
accordantly
بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
argued
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
homosexuals
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
The pros and cons ( of something ) .
جنبه های موافق ومخالف ( مثبت ومنفی )
packages
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
scholastically
موافق اصول اموزشگاهها مطابق منطق قدیمی ها طلبه وار
pack
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packs
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
package
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packaged
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
layers
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
layer
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
inconformity
عدم مطابقت عدم موافقت
phrenologically
ازروی علم براهین جمجمه موافق قواعد این علم
well assorted
جور دارای کالا یا اجناس جور موافق سازگار
to little up to one's principl
اصول و مرام خود را اجراکردن موافق مرام خودزیستن
pragmatism
مصلحت گرایی روش فکری منسوب به ویلیام جیمز امریکایی که درمقابل تعریفی که فلسفه مابعدالطبیعه از حقیقت میکند به این شرح " مطابقت ذهن با واقعیت خارجی "تعریف جدیدی وضع نموده است به این شکل " ان چه درعمل مفید افتد حقیقت است "
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com