English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (39 milliseconds)
English Persian
evince معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
Other Matches
evince ابراز کردن
expressed ابراز کردن
express ابراز کردن
evinces ابراز کردن
evincing ابراز کردن
divulging ابراز کردن
evinced ابراز کردن
expresses ابراز کردن
expressing ابراز کردن
divulges ابراز کردن
lay bare ابراز کردن
divulged ابراز کردن
divulge ابراز کردن
heart goes out to someone <idiom> ابراز احساسات کردن
professing ابراز ایمان کردن
profess ابراز ایمان کردن
professes ابراز ایمان کردن
to say something to the effect that ... ابراز کردن خود دایربراینکه ...
exhibits ارائه دادن ابراز کردن
exhibiting ارائه دادن ابراز کردن
display نشان دادن ابراز کردن
displayed نشان دادن ابراز کردن
displaying نشان دادن ابراز کردن
exhibited ارائه دادن ابراز کردن
displays نشان دادن ابراز کردن
exhibit ارائه دادن ابراز کردن
Everyone sends their regards to you. همه بهت ابراز ارادت کردن.
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
familiarize معلوم کردن
to bring tl light معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
familiarizing معلوم کردن
To make known . To signify . معلوم کردن
to make known معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
ascertaining معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
known معلوم کردن
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
types نوع خون را معلوم کردن
typed نوع خون را معلوم کردن
type نوع خون را معلوم کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
revealed فاش کردن معلوم کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
manifest معلوم کردن فاش کردن
reveals فاش کردن معلوم کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
specify معین کردن معلوم کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
proposals ابراز
revelations ابراز
manifestation ابراز
manifestations ابراز
revelation ابراز
proposal ابراز
irreticence ابراز
empressement ابراز صمیمیت
self assertiveness ابراز وجود
merriment ابراز شادی
irreticent ابراز کننده
presentation of evidance ابراز دلیل
expression ابراز کلمه بندی
certificate of capacity مدرک ابراز لیاقت
certificate of achievement مدرک ابراز لیاقت
expressions ابراز کلمه بندی
impemitently بدون ابراز پشیمانی
scope for one's energies میدان برای ابراز فعالیت
citations تقدیررسمی از ابراز لیاقت تشویق نامه
holy cow ! [holy smoke !] <idiom> اصطلاح برای ابراز تعجب یا حیرت
Holy moly! <idiom> اصطلاح برای ابراز تعجب یا حیرت
citation تقدیررسمی از ابراز لیاقت تشویق نامه
self expression ابراز وتصریح عقاید وخصوصیات خود
brainstorming گردهمایی که در آن همه چارهها و اندیشههای خود را ابراز میکنند
assignable معلوم
inevidence معلوم
illiquid نا معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
sharp cut معلوم
given معلوم
invisible نا معلوم
the active voice معلوم
pronounced معلوم
known معلوم
obvious معلوم
to the fore معلوم
intelligible معلوم
definite معلوم
indistinct نا معلوم
overt معلوم
active معلوم
determinate معلوم
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
to come to light معلوم شدن
vaguest غیر معلوم
vaguer غیر معلوم
vague غیر معلوم
known target هدف معلوم
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
cretain معلوم بعض
known distance فاصله معلوم
verb active فعل معلوم
known data عناصر معلوم
known datum point ایستگاه معلوم
known distance مسافت معلوم
noticeably بطوربرجسته یا معلوم
kithe معلوم شدن
evidently از قرار معلوم
given conditions شرایط معلوم
that depends معلوم نیست
presumedly از قرار معلوم
manifestly بطور معلوم
discernibly بطور معلوم
the active voice فعل معلوم
seemingly از قرار معلوم
the date was not specified تاریخ ان معلوم
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it … از قرار معلوم ...
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
ideologies بحث و گفتگو در موردافکار و عقاید فکری که ابتدا"ابراز شده و نتیجه مسائل قبلی نباشد
ideology بحث و گفتگو در موردافکار و عقاید فکری که ابتدا"ابراز شده و نتیجه مسائل قبلی نباشد
It is not known yet . It is not settled yet . هنوز معلوم نیست
at a specified time در وقت معین یا معلوم
participles وجه وصفی معلوم
he proved to know the secret معلوم شد راز را میداند
present participles وجه وصفی معلوم
present participle وجه وصفی معلوم
fatherless فاقد مولف معلوم
deponent درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
obviously بطور اشکار یا معلوم
taskwork کار معلوم کارناخوشایند
time will tell در آینده معلوم می شود
participle وجه وصفی معلوم
it will manifest it self معلوم خواهد گشت
apparent معلوم وارث مسلم
his fate is sealed سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
pedigreed دارای نسب یادودمان معلوم
we shall see تا ببینم بعد معلوم میشود
known datum point نقطهای با مختصات وگرای معلوم
deponont در فاهر مجهول و در باطن معلوم
determinable معلوم کردنی انقضاء پذیر
they are of a doubtful paterni اصل انها معلوم نیست
We know it for a fact that… برایمان کاملا" معلوم است که ...
Is the departure time certain ? وقت حرکت معلوم است؟
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
Known and unknown . معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
vacillating دل دل کردن تردید داشتن
vacillates دل دل کردن تردید داشتن
vacillated دل دل کردن تردید داشتن
vacillate دل دل کردن تردید داشتن
Presumably she hasnt arrived yet . از قرار معلوم هنوز واردنشده است
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
spot elevation نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
We wI'll be notified(informed)of the results today. امروز جواب کار معلوم می شود
embosom بغل کردن عزیز داشتن
shoot درد کردن سوزش داشتن
treat بحث کردن سروکار داشتن با
impound ضبط کردن نگه داشتن
informs مستحضر داشتن اگاه کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com